حالا فهمیدم که صدای افکارمو داد زده بودم ...
رو به روی امیر،دستامو رو شونش گذاشتم با صدای بم و دیونم غریدم:
-من..من هانیسا رو میخوامش میفهمی؟!..اگه دست این اون بیوفته چی..روانی میشم روانی....امیر...جونش خیلی برام مهمه!!!!
امیر لبخندی زد تا دستای رگ دارمو گرفت تو دستاش و با گریه گفت:
-عاشق شدی پس...
چون هیچ حوصله ای برای توضیح دادن داستانمون نداشتم داد زدم:
-ااااااارررررررهههههه!عاشقش شدم!
امیر لبخندی زد:
-به خودَت مسلط باش برادرم،فشارت تازه اومده پایین!
بی اهمیت به حرفش با دردی که داشتم گفتم:
-اگه...بیوفته دست..یاسین..
امیر دستمو سفت تر گرفت تا با اطمینان خاطر گفت:
-نه نه غمت نباشه داداشم..خدا با ماست!..
بازم توجهی به دلداریاش نکردم،من دوست نداشتم حداقل هانیسا رو هم مثل دریام از دست بدم...
دیگه نه!
برای همون تند رو کردم به امیر و گفتم:
-زنگ بزن یاسین..مطمعنم اون پیداش کرده..یا دیدتش..یا هرچی..
امیر با کلافگی گفت:
-خیلی خب بصبر عه.
امیر گوشیشو دراورد و بعد از چندین ثانیه برد سمت گوشش:
-الو..سلام..میگم این هانیساعه پیش توعه؟
زیرلب گفتم:
-بزار بلند گو!
امیر تبعیت کرد و گوشیو گذاشت بلندگو.
یاسین با لحنی بی حوصله و بیخیال تر از همیشه غرید:
-اره اینجاست
سریع گوشیو گرفتمو با داد گفتم:
-سرییییییع بیاااارش اینجا پیش من عشقمو پس بده روانی!..اون همه پول دادم بهت الان هانیسا به درد تو یکینمیخورهههههه!
یاسین با داد گفت:
-هوشه!من هیچکاری باهاش نکردم چون اینجا خوابیده داره میلرزه
بازم بی اهمیت به حرفش با داد گفتم:
-مردک عوضیبیارش اینجااااااا!
یاسین یکم مکث کرد و گفت:
-احساس میکنم سکته زده..از دیدنم ترسید بدبخت.
اعصبی شدم حسابی و با دست دیگم که خالی بود و سرمی نزده بودن بهش زدم تو سرخودم تا اینبار اعصبی تر گفتم:
-میگم بیارش اون شوک اعصبی دارهههههه!
یاسین تازه متوجه ماجرا شده بود خیلی دسپاچه گفت:
-باشه باشه میارمش!اروم باش..ادرس بده
.
امیر ادرس داده بود و یاسین گفت سریع میاد.
سرمو با دوتا دستام گرفتم..خدارو شکر میکردم که پیدا شده..
امیر کنار پنجره بود اما انقد بارون میزد که من نمیتونستم ببینم پنجره رو، نمیدونستم این بشر چطوری میدید که گفت:
-ماشین یاسینه..الان میاد تو بلند شو ،بلند شو...
اروم از جام بلندشدم و تکیه دادم به تختم..
چشامو بازو بسته کردم..به امید دیدن عشق زندگیم..
درسته یهویی بود ولی دیگه داشتم کیو گول میزدم؟..
عشقیکه خیلی اتفاقی تو دلم جا گرفته بود..شده بود پادشاه قلبم!..
تو همین افکار بودم که صدای عشق زندگیم به گوشم خورد..سرمو بلند کردم دیدم داره از دست یاسین خودشو میکشونه اینور اونور..
هانیسا با گریه بود که گفت:
-ولمم کنن..منو ببر پیش ارسین..ارسینو دوست دارم ببرم اونجااااا
یاسین اوردش تو اتاق و خیلی اروم دستمو گذاشتم رو پهلوم و گفت:
-ارسین؟به جلوت نگاه کن دخترجون!
هانیسا با گریه به جلو نگاه کرد که چشم تو چشم شدم باهاش..برای یه لحظه تموم پس زدم و بلند شدم...
با تعجب داشت نگاهم میکرد و یه حس خوشحالیو میشد از تو چشاش دید...
سریع رفتم بغلم گرفتمش..
با بغض اروم گفتم:
-چرا..چرا فرار کردی..
هانیسا خشکش زده بود انگار هیچی نمیگفت...
از بغلش جدا شدم و دستامو رو صورتش قاب کردم و دیدم داره اشک میریزه..
با شصتم اشکاشو پاک کردم و گفتم:
-گریه نکن..گریه نکن عشقم..
محکم دوباره بغلش کردم..
هانیسا این دفعه محکم بغلم کرد و بلند بلند گریه میکرد...
چند روز بعد...
حدود چند روز از اون روزا میگذشت و هی من بیشتر تو دلش جا میشدمو اونم همینطور!
اما یه شب دلو زدم به دریا..بیخیال گذشته شدم..میخواستم همه چیرو بهش بگم..!
با صدایی بلند بالا جوری که بهش برسه گفتم:
-هانیسا..بیا تو اتاقم!
نگاهی با تعجب بهم انداخت و با لبخند گفت:
-چشم
بهش لبخندی زدم اما وقتی برگشتم تا برم از پله ها بالا اشکمو پاک کردم و با قدم های محکم پله هارو سرکردمو رسیدم به اتاقم.
حرفای عاشقونه؟اینکه بگم عاشقشم؟نه!....
هانیسا
رفتم تو اتاقش و نشستم رو یکی از مبل های چرم مشکیکه تویاتاقش بودن..
دیدم اتاق پردود سیگاره یکم سرفم گرفته بود..
ارسین روی صندلیشنشسته بودو هی اروم عقب جلو میکرد صندلیو.
یکم مکث کرده تا اروم گفتم:
-کارم داشتید گفته بودید بیام ارباب...
ارسین تا حرفمو تبعیت گرفت و گفت:
-اره!میخوام از گذشتم بهت بگم...از گذشته ی تلخ و نامردم..دلیل خشک بودنم..دلیل..اینکه چرا روابطم به کسی خوب نیست!اینارو بهت میگم چون لازمه قبل ازدواج اینارو بفهمی!
چیگفت..ازدواج!..؟؟...
از شدت ناباوری لکنت گرفته تا گفتم:
-ارباب..ولی شما گفتید..عاشق اربابت نمی..
صدای وحشتناک و دادش به گوشرسید و باعث شد من خفه خون بگیرم:
-دیگه قانونی وجود نداره!این قانون هم...نادیدش بگیر..یعنی...تو مخالف این قانون پیش برو!
با اینکه از جاداشتم کنده میشدم هیچینگفتم.
بهم نگاهی کرد که بازم چیزینگفتم و منتظر ادامه حرفششدم...
ارسین اب دهنشو قورت داد و روبهم گفت:
-گوشبده...من..تو یه پروشگاه بزرگ شدم تا ۱۸ سالگی...خبری از پدر مادر نشده بود چون همه دوسم داشتن اما من هیچ کسو جز خدا پدر مادر خودم نمیدونستم..از ۱۸ سالگی به بعد..پس از اتفاقاتی درد ناک، وارد دانشگاه که شدم یه دخترو دیدمش که سریع دل بهش بستم..خلاصه چند روز باهاش دوست شده بودمو اینا..چند سال گذشته بود و تو دل هم جا شده بودیم،بهتره بگم نامزد بودیم...بعد یه روز کل زندگیم جلو چشمم نابود شد..داشتم از سرکارم برمیگشتم که تو یه کافه با یه پسره ای دیدمش...رفتم این خبرو به خانوادش دادم مخصوصا به برادر بزرگ ترش که رفیقم بود..خودم سعی کردم کاری باهاش نداشته باشم چون اگه یه درصد نزدیکش میشدم اوضاع خیلی بد میشد و کنترلم رو از دست میدادم!..از اون روزبه بعد..خانوادش هرروز تهدیدش میکردن،سرزنشش میکردن...منم با سرو صورت کبود که میدیدمش دلم خنک میشد..اما..از یه طرف میخواستم بگیرم سفت بغلش کنم و بهش بگم عاشقشم..اما یه حسی بهم گفت الان بهت خیانت کرده،پس مطمعن باش در ایندم خیانت میکنه!برای همین پسش زدم..زندگیم خوشبود تا دوسال پیش که خبر مرگش به دستم رسید..به دست داداش روانیش..!
از اون موقعه تا الان به هیچ دختری نگاهم نکردم..با اینکه برام صف کشیده بودن همشون!اما همه دخترا رو به چشم بدخواهی نگاه میکردم یا هرکاپلی رو که میدیدم حالم بد میشد..تا همون لحظه ای که تو وارد زندگیم شدی!...همه چی تغییر کرد...با وجودت...و الانم عاشقت شدم!..روانیم خودتی!
وای..چه داستانی...
دلم برای یه لحظه سوخت براش،بدبخت..هعی..اما چی گفت؟؟..عاشقمه؟!...یعنی...
اهااااا پس این اتاقی که من توش بودم حتما برای این دختره بوده....
بی توجه به حرف و جملات اخرش گفتم:
-الان این اتاقیکه..من توشم..برای اون دخترست؟!
ارسین پوزخندیزده تا اروم گفت:
-معلومه! دقیقا همون روزیکه یامین میخواست ترو بده به یاسین تصمیم داشتم همون روز اتاقو سرکوبش کنم..اما تو اومدی..روابطم تغییرکرده..زندگیمم تغییر کرده..از لحظه به لحظه زندگیم دارم لذت میبرم!
..او..چه داستاناتی رو پیش پا داشته...
دست سرنوشت درد نکنه قررربووونش شم!
و اما من هنوزم از گذشتم یادی ندارم که ندارم!...
خیلی اروم از جاش بلند شد و همون لحظه بود که حس کردم تو خطرم،اما بلند نشدم برم موندم تا ببینم واقعا میخواد دست درازی کنه یا....
اروم قدم زنان میومد سمتم و تو همون حین درحال باز کردن دکمه های اول پیرهنش بود.
منم نگامو انداختم تو نگاه سرد و گرمش...
خیلی اروم دستشو اورد جلو و موهامو از کنار صورتم هدایت کرد به پشت گوشم و با لحن بمش گفت:
-خیلی عاشقتم!
منم لبخندی تحویلش داده تا اروم گفتم:
-شما خوب بلدید قانون هارو زیرپا بزارین!
یکم کلافه شدو بیشتر روم خم شد و بعد از گرفتن گردنم تو دستای خودش زمزمه کرد:
-توام خوب بلدی به خاطر بسپری هرقانونیو!
بعد هم یکم لبخند زدم تا اونم خمار خندید و بهم دیگه خیره شدیم...
چند روز بعد...
چند روزگذشته بود از اون روزا و یه شب اتفاقاتی افتاد...
ارسین خیلی بلند بالا گفت:
-بیا تو اتاقم هانی!
اولین بار بود منو اینجوری صدا میزد ولی از تو اشپزخونه با داد گفتم:
-چشم..
اخرین ظرفم شستم.پله هارو سردادم و بعد از زدن در واردش شدم و درو پشتم بستم و گفتم:
-کارم داشتید؟
ارسین نگاهی کرد بهم تا گفت:
-اره بیا اینجابشین
از تبعیتش رفتم نشستم پیشش رو تخت...
قران دستش رو برداشت و جملات عربیمیگفت پشت سرهم،حسابی تندم میگفت،معلوم بود رونه قران خونیش..
و با اخرین جملش به خودم اومدم:
-برایبار سوم عرضمینمایم..ایا بنده وکیلم شمارا به ازدواج دائم با ارسین تواندی در بیاورم ؟!
بهش با تعجب نگاه کردم از جام بلند شده تا با تعجب و داد گفتم:
_چیداری میگیروانی شدی؟!من یه رعیت سادم!..
ارسین با لحن بلندتری گفت:
-ایا بنده وکیلم؟!
ارسین سرشو سمت گوشم اورد و گفت:
-بگو بله!
دلو زدم به دریا و چشامو بستم و گفتم:
-بله...
ارسین قرانو بوسید و گذاشت کنار و منو گرفت تو بغلش
ارسین خیلی اروم گفت:
-دوستت دارم عاشقتم...
لبخندی زدم تا با کنجکاوی گفتم:
-الان ما..ازدواج کردیم جشن چی..ها؟.
ارسین موهامو نوازش میکرد و تو همون حین گفت:
-جشنم برات میگیرم...
لبخندی زدم و گفتم:
-برام یه اهنگیمیخونی؟!
ارسین منو از بغلش جدا کرد و گیتارشو برداشت و شروع کرد به خوندن:
-من نمیخواستم که واست عادی شم
شاید عاشق شی بمونی پیشم
هی مگه میتونم بی خیالت شم
یه قدم دور شی نگرانت شم
نه بگو به همه بگو یکی عاشقمه
تا ته دنیا با منه اون پادشاه قلبمه
نه بگو به همه بگو یکی عاشقمه
تا ته دنیا با منه اون پادشاه قلبمه
♫♫♫
«آهنگ پادشاه قلبم علی لهراسبی»
♫♫♫
من نمیخواستم که بلرزه قلبت
یه حرفایی و هر دفعه نشد بگم بهت
دلت اگه گرفت ببخش عزیزم
ازم یروزی بد دید ببخش عزیزم
دیگه میمونم کنارت هر شب
خودم فدای قلب بی قرارت عشقم
دلم به تو خوشه فقط بمون کنارم
بمون غمت نباشه من هواتو دارم
نه بگو به همه بگو یکی عاشقمه
تا ته دنیا با منه اون پادشاه قلبمه
.
.
.
.
گیتارشو گذاشت کنار و بهم نگاه کرد و گفت:
-اون پادشاه قلبمه!
لبخندی زدمو سرمو گذاشتم رو پاش و مثل خودش اروم گفتم:
-تو پادشاه منی...پادشاه قلبم!
با خنده سرمو نوازشکرد و گفت:
-عاشقتم...
-منم همینطور!
تا خیلی اروم چشامو بستم و اون شروع کرد سرمو نوازش کردن...
یکم اروم گفتم:
-من خیلی خوابم میاد...
یکم خندید تا اروم بهم نگاهی کرد و گفت:
-بخواب زنم..بخواب...
روی پاهاش بودم تا خیلی اروم چشامو بستم ولی دیدم ناگهان توسطش به بالا کشیده شدم و تو بغلش مهمون شدم...
خیلی اروم دستمو تو دستش گذاشته تا اروم گفتم:
-خیلی دوست دارم ارسین...خیلی!...
ارسین هم محکم دستمو به نشونه مالکیت گرفت و گفت:
-همونقد که اسمون بی همتاس ،عشق من به توام بی همتاعه!
لبخندیزدم و اروم گفتم:
-منم عاشقتم،خیلی بی حدو مرز!
بازم شروع کرد نوازش موهام و گفت:
-منم همینطور عشق من!
دوتایی خیلی اروم شروع کردیم به خواب رفتن و به ثانیه نکشید که دوتایی چشامونو بستیم و به خواب فرو رفتیم...
۱سال بعد...
من همراه پسرم که حدودا ۷،۸ ماهش بود تو خونه منتظر حضور همیشگی باباش بودیم.
ولی حقیقتش نمیدونستم چرا تازگی کمی سرد باهامون برخورد میکرد...
به خاطر سفرهای کاریش بود که میرفت و میومد...
شاید همین باعث میشد که انقد سرد بشیم!