دغدغه های یک خانه دار

نویسنده: arezoo_zialary

☆♡دغدغه های یک خانه دار♡☆
 ☆یک صبح دیگر آغاز شده و من از خواب بیدار می شوم. اوه خدای من، باید صبحانه را آماده کنم. برادرم ساعت هفت صبح به محل کار می رود. چای را دم می کنم، دو عدد تخم مرغ_مطابق عادت هر روزه اش _ می پزم و روی میز می گذارم. برای خودم هم کمی پنیر و کره می گذارم تا همراه او صبحانه بخورم و بعد، وقتم را صرف کارهای خانه کنم.
در حالی که پشت میز ناهارخوری نشسته ام و از پنجره ی بالکن پذیرایی منظره ی بیرون را تماشا می کنم، ذهنم مانند یک کامپیوتر در حال برنامه ریزی برای کارهای خانه است؛ همه چیز را اولویت بندی می کنم.
بعد از رفتن برادرم، آرام آرام دست به کار می شوم. بقیه اعضای خانواده هنوز خوابند.
اول، میز صبحانه را جمع می کنم و ظرف ها را می شویم. بعد به اتاق برادرم می روم: تخت خوابش را مرتب می کنم، کشوها و درهای کمد را می بندم، بطری آب را از اتاق بر می دارم و فضا را نظم می دهم.
ساعت ده صبح، خواهر کوچکم هم به سر کار می رود. او معمولا صبحانه نمی خورد و تنها یک لیوان چای می نوشد. حالا نوبت اتاق اوست؛ تختش را مرتب می کنم، لیوان چای را می شویم، جورابهای کثیفش را در سبد لباس ها می اندازم، دستمال های استفاده شده را جمع می کنم و در سطل زباله می ریزم. گیتارش را در جای امنی قرار می دهم، میز کامپیوتر و کتاب هایش را مرتب می کنم و لباس هایش را روی جالباسی یا لبه ی تخت می گذارم تا عصر هنگام بازگشت، آن ها را بپوشد.
اتاق خودم و پدر و مادرم هم به همین ترتیب سامان داده می شود. بعد نوبت به حال و پذیرایی می رسد؛کوسن های مبل را مرتب می کنم، وسایل رها شده مثل لباس، لیوان یا بشقاب را به جای خود برمی گردانم. بادهای فصلی باعث شده خانه مدام گرد و خاک بگیرد، پس همه اتاق ها و پذیرایی را گردگیری می کنم. حالا پدر و مادرم بیدار شده اند. برایشان صبحانه می چینم و در همین حین، مشغول جاروبرقی کشیدن خانه می شوم. دوباره وسایل صبحانه را جمع می کنم و ظرف ها را می شویم.
حالا نوبت لباسهای کثیف است. ماشین لباسشویی را آماده می کنم و لباسها را می شویم. بعد از خشک شدنشان، آن ها را تا می کنم و داخل کشوهای مخصوص می گذارم. لباس هایی که نیاز به اتو دارند را اتو می زنم و در کمد آویزان می کنم.
حالا باید فکری برای ناهار بکنم؛ انتخابی هوشمندانه و مقرون به صرفه که با شرایط خانه همخوانی داشته باشد. غذا را آماده می کنم، میز ناهارخوری را می چینم، وسایلی مثل آب، سس، آب لیمو، سیر و ... را می گذارم سر سفره.
ساعت یک ظهر، خواهرم از سر کار بر می گردد. با هم، کنار پدر و مادرم، ناهار را می خوریم. چون برادرم ساعت چهار بعدازظهر از سر کار برمی گردد، غذای او را جدا می کشم و برایش کنار می گذارم. بعد از ناهار ، میز را مرتب می کنم، ظرف ها را می شویم و یک چای تازه دم آماده می کنم تا با خانواده در کنار هم بنوشیم و از لحظات ظهر و عصر لذت ببریم.
بعد از ظهر، برای آوردن خریدهای روزانه به پدرم کمک می کنم. باید از تمام پله های چهارطبقه بالا برم تا به خانه مان برسم، چونکه ما آسانسور نداریم. پلاستیک های خرید را در آشپزخانه می گذارم و وسایل را یکی یکی در کابینت ها و یخچال جای می دهم؛ از حبوبات و گوشت گرفته تا سایر اقلام مورد نیاز خانه.
خواهرم دوباره ساعت پنج عصر به محل کارش می رود. بار دیگر به اتاقش سر می زنم؛ تخت را مرتب می کنم، وسایل را سامان می دهم و نگاهی به سطل زباله ها می اندازم. اگر پر شده باشند، آن ها را خالی می کنم و پلاستیک شان را تعویض می کنم.
سپس سینی چای را آماده می کنم و دور هم با خانواده، چای عصرانه می نوشیم و لحظاتی گرم و صمیمی را در کنار هم می گذرانیم. پس از آن، استکان ها و لیوان های چای را می شویم.
این گونه، یک روز عادی از زندگی من به عنوان یک خانه دار به پایان می رسد.
البته اگر میهمان داشته باشیم، شرایط کاملا تغییر می کند؛ کارها چندین برابر می شوند، برنامه ها فشرده تر و وظایف سنگین تر می گردند. اما من با تمام وجود تلاش می کنم همه چیز را به بهترین شکل مدیریت کنم، چون این بخشی از، سبک زندگی من است.
و نزدیک های عید که می شود، فصل خانه تکانی هم از راه می رسد. از شستن فرش و پرده و مبل و کفش ها گرفته تا تمیز کردن سرویس های بهداشتی و دیوارهای چرب آشپزخانه. نظافت یخچال و فریزر، تمیز کردن کابینت ها، کمدهای لباس، کتابخانه ها... هیچ چیز از نگاه دقیق من دور نمی ماند.
و البته، در خانه ای که پر از گل و گیاهان آپارتمانی است، آبیاری و رسیدگی به آن ها هم بخشی از کارهای روزمره ام شده؛ مراقب برگها و خاکشان هستم، با آن ها حرف می زنم، انگار که عضوی از خانواده اند.
این ها فقط بخشی از دغدغه های روزانه ی یک خانه دار است. اما بعد از انجام این همه کار، تو را می بینند و می گویند:

خوش به حالت که خانه ای! همیشه در حال استراحتی! کاری که نداری... ما از صبح تا شب سر کاریم و خسته بر می گردیم.<<

حالا دوست دارم نظر شما را بدانم: به راستی، آیا یک خانه دار مسئولیت و زحمتی کمتر از یک فرد شاغل دارد؟ به راستی اگر عشق، لذت، فداکاری و صبر ، چاشنی کار یک خانه دار نباشد، آیا می تواند از پس این همه مسئولیت بربیاید؟ من همین جا دستان مادرم را میبوسم؛ زنی که سی و هفت سال از عمرش را، بی هیچ چشمداشتی ، با تمام وجود خانه دار بود. روزهایی هم بود که در کنار همه ی کارهای خانه، بیرون از خانه هم شاغل بود و بار مسئولیتی دوچندان را با لبخند به دوش می کشید.

شما چگونه به یک خانه دار نگاه می کنید؟ اگر خانه دار، وظایفش را نادیده بگیرد، یا اصلا آن ها را انجام ندهد، چه بر سر خانواده می آید؟ به نظر من، خانواده ای که خانه دار نداشته باشد یا خانه دارش مسئولیت پذیر نباشد، آرام آرام از هم می پاشد. چیزی به نام خانه بی معنا می شود، و واژه ی خانواده بی روح.

پس بیایید به نقش خانه دار، به عنوان ستون اصلی خانواده، با احترام نگاه کنیم. و اگر خود ما در این جایگاه هستیم، تلاشی خالصانه و آگاهانه کنیم که در نوع خود، بهترین باشیم.☆ 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.