سه روز خوشبختی : فصل چهارم: بیایید جوابهامون رو مقایسه کنیم

نویسنده: NOVEL_NEGARAN_SHARGH

مَسخرگیام بالا گرفته بود. به میاگی گفتم: «فقط میرم زنگ بزنم. الان برمی‌گردم». هدفم این بود که میاگی به تماس‌هایم گوش نکند، اما دقیقاً پشت سرم بود. زمان زیادی بود که به هیچ‌کس زنگ نزده بودم و تمام تماس‌هایم، تماس‌های دریافتی بودند. مدت زیادی به اسم «واکانا» روی صفحه تلفن خیره شدم. حشرات تابستانی سروصدای بلندی از بوته‌زار پشت آپارتمان راه انداخته بودند.

همیشه از زمان کودکی پشت تلفن به‌شدت عصبی بودم. هیچ‌وقت کسی را دعوت نکرده بودم و به جز مکالمه‌های غیرمنتظره با کسی دیگر هم گفت‌وگو نمی‌کردم. درست است که به لطف آن بسیاری از فرصت‌های زندگی را از دست دادم، اما باعث شد از نگرانی‌های دیگر مردم به دور بمانم. من نه از آن پشیمانم و نه راضی.

قطار افکارم را چند ثانیه متوقف کردم و دکمه تماس را فشاردادم. فقط باید زنگ می‌زدم. چیزی که باید اتفاق می‌افتاد، مکالمه‌های واقعی بود. صدای بوق زنگ اَضطرابم را بیشتر می‌کرد. یک بار، دو بار، سه بار. در نهایت به یاد آوردم که احتمال جواب ندادن هم وجود دارد. تابه‌حال اینقدر طولانی شماره نگرفته بودم؛ فکر می‌کردم مردم همیشه تماس‌ها را جواب می‌دهند. چهار، پنج، شش. به این نتیجه رسیدم که قرار نیست جواب دهد و بخشی از من آرام شد. پس از هشتمین صدای بوق، منصرف شدم و دکمه پایان تماس را فشار دادم.

واکانا دختری جوان‌تر از من در دانشگاه بود. قصد داشتم او را به غذا یا چیز دیگری دعوت کنم و اگر اوضاع خوب پیش می‌رفت، می‌خواستم باقیمانده عمر کوتاه‌ام را با او بگذرانم. در این اوضاع، یک چاه ناگهانی از تنهایی را درونم احساس کردم. اولین تغییری که پس از فروش عمرم به وضوح آن را احساس می‌کردم، اشتیاق عمیق برای وقت گذراندن با کسی بود. میل شدیدی داشتم که حداقل با کسی صحبت کنم. واکانا در دانشگاه تنها شخصی بود که با من خوش‌برخورد بود. من او را در همان بهار در آن کتابفروشی دیده بودم و او به تازگی وارد دانشگاه شده بود.

با دیدن واکانا در میان شلوغی کتاب‌ها به او نگاهی به منظور «خانم، حرکت کن!» انداختم. اما انگار یکی از اشتباهات پیش‌پا افتاده ورود به زندگی جدید بود. او فکر کرد «من این مرد را که اینچنین عبوس به من نگاه می‌کند نمی‌شناسم، اما شاید در جایی ملاقات کرده‌ایم؟»

واکانا با خجالت پرسید: «آم، ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟» پاسخ دادم: «نه. من تا حالا شما رو ندیدم».

واکانا اشتباه خود را فهمید و در حالی که خیلی خجالت‌زده کنار می‌رفت گفت: «اوه که این‌طور… ببخشید که مزاحمتون شدم». اما بعد لبخند زد و می‌خواست یک بار دیگر تلاش کند. «پس، یعنی ما توی این کتابفروشی همدیگه رو دیدیم؟»

حالا نوبت من بود که اذیت بشوم. «فکر کنم درسته.» واکانا یک کتاب را به قفسه برگرداند و گفت: «منم فکر کنم درسته. این عالیه».

چند روز بعد در دانشگاه دوباره به هم پیوستیم. پس از آن چند بار با هم ناهار خوردیم و چند مکالمه طولانی درباره کتاب و موسیقی داشتیم. واکانا با چشمانی مشتاق و درخشان گفت: «من هیچ‌کس رو تو سن و سال خودم ندیدم که بیشتر از من کتاب خونده باشه!»

جواب دادم: «فقط می‌خونم‌شون. چیز خاصی ازشون یاد نمی‌گیرم. توانایی اینو ندارم که ارزش واقعی کتاب رو بگیرم. من فقط از توی قابلمه سوپ رو می‌ریزم توی بشقاب. از هر دو طرف سر ریز می‌شه و سودی نمی‌رسه».

واکانا سرش را کج کرد و گفت: «درمورد چی حرف می‌زنی؟ اگه به نظرت سودی نداره و تو همه‌شو فراموش می‌کنی، من فکر می‌کنم چیزهایی که می‌خونی توی ذهنت می‌مونن و حتی اگه خودت متوجه نشی مفید واقع میشن».

«خب، شاید این درست باشه. فقط فکر می‌کنم… به خاطر اینکه خودم اینجوری هستم اینو می‌گم، اما فکر نمی‌کنم غرق شدن توی کتاب اونم توی جوانی کاملاً چیز خوبی باشه. کتاب خوندن برای اوناییه که کار دیگه‌ای ندارن انجام بدن».

«تو هیچ کار دیگه‌ای نداری انجام بدی کوسونکی؟» جواب دادم: «به غیر از کارهای پاره‌وقت، واقعا نه».

واکانا نمی‌توانست لبخند خود را پنهان کند و آرام ضربه‌ای به شانه‌ام زد و گفت: «خب، باید یه کاری برای انجام دادن برات پیدا کنیم». سپس تلفن مرا برداشت و اطلاعات تماس خود را اضافه کرد.

اگر آن موقع می‌فهمیدم که هیمنو قبلاً باردار شده، ازدواج کرده، بچه‌دار شده، طلاق گرفته و مرا کاملاً به فراموشی سپرده است، با واکانا عاشقانه‌تر برخورد می‌کردم. اما هنوز در بزرگسالی می‌خواستم قولم با هیمنو را نگه‌دارم و به او اطمینان دهم که هنوز تنها هستم. بنابراین هرگز به واکانا زنگ نزدم و پس از مدتی پیام‌ها و تماس‌های او هم متوقف شد و امیدش هم ناامید. حقیقت این است که من همیشه خودم نجات را برای خودم سخت کرده‌ام.

نمی‌خواستم روی پیام‌گیر پیام بگذارم، در عوض تصمیم گرفتم متنی بفرستم و به او بگویم زنگ زده‌ام. «ببخشید، این خیلی یهویی‌ِ، ولی فردا می‌خوای جایی بری؟» خیلی رک بود اما مراقب بودم که تصور واکانا از من خراب نشود. آن را فرستادم. پاسخ بلافاصله آمد و خیال من از این بابت راحت شد که هنوز کسی هست که به من اهمیت بدهد. می‌خواستم بلافاصله جواب دهم اما بعد متوجه سوءتفاهم خود شدم.

پیام از طرف واکانا نبود بلکه متنی انگلیسی بود که می‌گفت چنین گیرنده‌هایی وجود ندارد. در اصل به این معنی بود که واکانا آدرس ایمیل خود را عوض کرده و به من نگفته است و منظور او این بود که رابطه‌ی بین ما را لازم نمی‌داند. البته این امکان هم وجود داشت که او به‌طور تصادفی این کار را کرده باشد. حتی می‌توانستم خیلی زود آدرس جدیدش را از او بگیرم. ناگهان عطشی برای دانستن حقیقت پیدا کردم.

از نگاه خشک میاگی به صفحه‌ی تلفن، احساس کردم چیزی در مورد وضعیت می‌داند. او با سرعت کنار من آمد و به صفحه نگاه کرد و گفت: «حالا بیایید جواب‌ها رو مقایسه کنیم».

«دختری که الان سعی کردی بهش زنگ بزنی آخرین امیدتون بود. خانم واکانا آخرین نفری بود که فکر کردی شاید تو رو دوست داشته باشه. من فکر می‌کنم اگه همون بهاری که ایشون سعی می‌کردن به تو نزدیک بشن یک حرکتی می‌زدی، الان با هم بودید و اوضاعتون به خوبی پیش می‌رفت. اگه این اتفاق می‌افتاد احتمالاً ارزش طول عمرتون اینقدر کم نمی‌بود… اما شما خیلی دیر جنبیدید. خانم واکانا نسبت به شما بی‌تفاوت شده. شاید حتی بیشتر از این. احتمالاً به‌خاطر اینکه شما اون رو نادیده گرفتید ازتون یه‌کم کینه داره و حتی ممکنه به زودی دوست‌پسر جدیش رو هم به شما معرفی کنه».

لحن او طوری بود که انگار در مورد کسی صحبت می‌کند که دقیقاً جلوی او ایستاده است.

«از این به بعد هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداره که شما رو دوست داشته باشه. اینکه شما مردم رو به‌عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی‌تون می‌بینید خیلی واضح‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید».

صدای خنده‌ای شاد را از پنجره‌ی همسایه‌ام شنیدم. به نظر می‌رسید تعدادی از بچه‌های دانشگاه دور هم جمع شده بودند. نوری که از پنجره‌ی آنها بیرون می‌آمد حتی قابل مقایسه با نور خانه‌ی من نبود. قبلاً به آن توجه زیادی نکرده بودم، اما اکنون دقیقاً درون قلبم را سوراخ می‌کرد.

تلفنم در بدترین زمان ممکن زنگ خورد. واکانا بود. اول فکر کردم آن را نادیده بگیرم اما نمی‌خواستم بعداً برای او مزاحمت ایجاد کنم، بنابراین جواب دادم. «کوسونوکی؟ چند دقیقه‌ی پیش زنگ زده بودی، چیزی شده؟»

او لحن همیشگی‌اش را داشت، ولی به‌خاطر صحبت چند لحظه‌ی پیش احساس کردم مرا نکوهش می‌کند. مثل اینکه به من می‌گوید: «آفتاب از کدام طرف در اومده بعد این همه مدت زنگ زدی؟»

گفتم: «ببخشید اشتباهی زنگ زدم». سعی کردم صدای سرحال داشته باشم.

«واقعاً؟ خب آره، تو از اوناش نیستی که خودت به کسی زنگ بزنی». واکانا خندید. احساس کردم در خنده‌هایش مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: «به‌خاطر همین بی‌خیالی شدم».

«آره، درسته». از او برای تماسش تشکر کردم و قطع کردم.

مهمانی همسایه هر لحظه پر سروصداتر می‌شد. نمی‌خواستم به داخل برگردم به همین دلیل همانجا ماندم و یک سیگار روشن کردم. بعد از دو سیگار، به سوپرمارکت محله رفتم و یک بسته شش‌تایی آبجو، مرغ سرخ‌شده و رامن لیوانی درون سبد گذاشتم. این اولین‌باری بود که از پول فروش طول عمر خود خرید می‌کردم. می‌خواستم برای خرج کردن آن دقت به خرج دهم، اما واقعاً نمی‌دانستم چه باید بخرم. میاگی سبد خود را با چیزهایی مثل کالری‌میت و آب معدنی پر می‌کرد. دیدن او در حال خرید کردن به خودی خود عجیب به نظر نمی‌رسید؛ اما تصور غذا خوردن او برای من سخت بود. او برای من مانند یک انسان معمولی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل از نگاه من عملی مانند غذا خوردن برای او نمی‌آمد.

خیلی نامحسوس… در سکوت با خودم فکر کردم ما دقیقاً مانند زوج‌های عاشقی به نظر می‌آمدیم که با هم زندگی می‌کنند. خیال چرند اما خوشحال‌کننده‌ای بود. حتی فکر کردم خوب می‌شود اگر دیگران هم مانند من فکر کنند. این را مانند رازی برای خودم می‌گویم. مدت‌ها وجود دختری را در کنارم آرزو می‌کردم، حتی اگر میاگی باشد. مدت‌ها در دلم آرزو داشتم با دختری زندگی کنم و وقتی هنوز لباس راحتی به تن داشتیم به خرید آبجو و غذا بپردازیم. هرگاه زوجی را می‌دیدم که این کار را می‌کنند.

آه کوتاهی می‌کشیدم. پس حتی اگر هدف او زیر نظر گرفتن من بود، از خرید شبانه در کنار دختری جوان لذت بردم.

شاید یک خوشحالی پوچ، اما برای من به اندازه کافی حقیقی بود.

میاگی سریع‌تر از من کار خود را تمام کرد و ما با کیسه‌های خود به آپارتمان برگشتیم. سروصدای همسایه هنوز ادامه داشت و اغلب صدای پا از آن سوی دیوار شنیده می‌شد. راستش به آنها غبطه می‌خوردم. قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم. وقتی دست‌هایی از مردم را می‌دیدم که در کنار هم شاد بودند، تمام آنچه به ذهنم می‌رسید این بود که «چه چیزی اینقدر سرگرم‌کننده است؟»

اما آگاه بودن از زمان مرگم این ناامیدی و تنهایی را به من فهمانده بود. من هم مثل هر انسان دیگری اشتیاق یک هم‌صحبت و هم‌نشین داشتم. فکر کردم احتمالاً بیشتر مردم در این‌گونه مواقع به خانواده رجوع می‌کنند. در هر وضعیتی می‌توان روی حمایت خانواده حساب کرد. در نتیجه آخرین مکان برای بازگشت است؛ می‌دانستم این یک طرز فکر عمومی است. اما «خانواده» برای همه، چیزی آسان نیست.

در این سه ماه باقیمانده که زمان بسیار کوتاهی هم بود، می‌خواستم از چیزهای ناخوشایند پرهیز کنم. به همین دلیل هیچ برنامه‌ای برای دیدن خانواده‌ام نداشتم.

از زمانی که کوچک بودم، برادر کوچکترم همیشه محبت والدین را به سرقت می‌برد. از همان ابتدا او از همه‌ی جهات از من برتر بود. او راستگو، قدبلند و خوش‌تیپ بود و از دوازده تا نوزده سالگی هیچ‌وقت فاقد دوست‌دختر نبوده است. حتی انعتاف‌پذیری خوبی داشت و در مسابقات ملی بیسبال دبیرستان، جایگاه پرتاب‌کننده را گرفت.

من، برادر بزرگتر، در هیچ‌جا با او دعوا نکردم. به آرامی رخنه‌ای بین خودمان ایجاد کردم و او هر سال به سرعت آن را عمیق‌تر می‌کرد. طبیعی‌ست که توجه والدین از فرزندان بزرگتر به کوچکترها منتقل شود و من حتی نمی‌توانستم بگویم ناعادلانه است که آنها با من مانند یک شکست برخورد می‌کنند.

این‌که در مقایسه با او من یک شکست کامل بودم، کاملاً درست بود. آنچه می‌توانست ناعادلانه باشد دریافت محبت مساوی از سوی والدین بود. اگر من هم جای آنها بودم همین کار را می‌کردم. چه مشکلی در دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن است وجود دارد؟ و یا طرد کردن کسی که لیاقت‌ش این است؟

اگر من به خانه‌ی پدر و مادرم می‌رفتم، شانس زندگی آرام و دریافت عشق بی‌قید و شرط والدین عملاً صفر بود. احتمال اینکه همسایه‌ها مرا به مهمانی‌شان دعوت کنند بیشتر بود.

در حالی که حمام کردم و پس از آن کمی مرغ سرخ‌شده و آبجو خوردم، رامن آماده شد و من هم کاملاً مست بودم. الکل در چنین زمان‌هایی واقعاً تسکین‌دهنده است؛ البته تا وقتی که بدانید کی بس کنید.

به میاگی که در گوشه نشسته بود و در دفترش چیزهایی می‌نوشت نزدیک شدم و او را دعوت کردم: «یه کم می‌خوای؟» اهمیتی نمی‌دادم که کیست، فقط می‌خواستم با کسی بنوشم. میاگی بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «نیازی نیست. من الان سر کارم».

«کنجکاوم بدونم اونجا چی می‌نویسی؟» «کارهای شما رو ثبت می‌کنم».

آه. خوب من الآن مستم.

میاگی سری تکان داد و به نظر می‌رسید به من می‌گوید: «تو هیچ کار دیگری نداری که انجام بدهی، کوسونکی؟» جواب دادم: «به جز کارهای پاره‌وقت، واقعاً نه».

واکانا نمی‌توانست لبخند خود را پنهان کند و آرام ضربه‌ای به شانه‌ام زد و گفت: «خب، باید یه کاری برای انجام دادن برات پیدا کنی». سپس تلفن را برداشته و اطلاعات تماس خود را اضافه کرد.

اگر آن موقع می‌فهمیدم که هیمنو قبلاً باردار شده، ازدواج کرده، بچه‌دار شده، طلاق گرفته و مرا کاملاً به فراموشی سپرده است، با واکانا عاشقانه‌تر برخورد می‌کردم. اما هنوز در بزرگسالی می‌خواستم قولم با هیمنو را نگه‌دارم و به او اطمینان دهم که هنوز تنها هستم. بنابراین هرگز به واکانا زنگ نزدم و پس از مدتی پیام‌ها و تماس‌های او هم متوقف شد و امیدش هم ناامید شد. حقیقت این است که من همیشه خودم نجات را برای خودم سخت کرده‌ام.

نمی‌خواستم روی پیام‌گیر پیام بگذارم، در عوض تصمیم گرفتم متنی بفرستم و به او بگویم زنگ زده‌ام. «ببخشید این خیلی یهویی، ولی فردا می‌خوای جایی بری؟» خیلی رک بود اما مراقب بودم که تصور واکانا از من خراب نشود. آن را فرستادم. پاسخ بلافاصله آمد و خیال من از این بابت راحت شد که هنوز کسی هست که به من اهمیت بدهد. می‌خواستم بلافاصله جواب دهم اما بعد متوجه سوءتفاهم خود شدم.

پیام از طرف واکانا نبود بلکه متنی انگلیسی بود که می‌گفت چنین گیرنده‌هایی وجود ندارد. در اصل به این معنی بود که واکانا آدرس ایمیل خود را عوض کرده و به من نگفته است و منظور او این بود که رابطه‌ی بین ما را لازم نمی‌داند. البته این امکان هم وجود داشت که او به‌طور تصادفی این کار را کرده باشد. حتی می‌توانستم خیلی زود آدرس جدیدش را از او بگیرم. ناگهان عطشی برای دانستن حقیقت پیدا کردم.

از نگاه خشک میاگی به صفحه‌ی تلفن، احساس کردم چیزی در مورد وضعیت می‌داند. او با سرعت کنار من آمد و به صفحه نگاه کرد و گفت: «حالا بیایید جواب‌ها را مقایسه کنیم».

«دختری که الان سعی کردی بهش زنگ بزنی آخرین امیدتون بود. خانم واکانا آخرین نفری بود که فکر کردی شاید تو رو دوست داشته باشه. من فکر می‌کنم اگه همون بهاری که ایشون سعی می‌کردن به تو نزدیک بشن یک حرکتی می‌زدی، الان با هم بودید و اوضاعتون به خوبی پیش می‌رفت. اگه این اتفاق می‌افتاد احتمالاً ارزش طول عمرتون اینقدر کم نمی‌بود… اما شما خیلی دیر جنبیدید. خانم واکانا نسبت به شما بی‌تفاوت شده. شاید حتی بیشتر از این. احتمالاً به‌خاطر اینکه شما اون رو نادیده گرفتید ازتون یه‌کم کینه داره و حتی ممکنه به زودی دوست‌پسر جدیش رو هم به شما معرفی کنه».

لحن او طوری بود که انگار در مورد کسی صحبت می‌کند که دقیقاً جلوی او ایستاده است.

«از این به بعد هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداره که شما رو دوست داشته باشه. اینکه شما مردم رو به‌عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی‌تون می‌بینید خیلی واضح‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید».

صدای خنده‌ای شاد را از پنجره‌ی همسایه‌ام شنیدم. به نظر می‌رسید تعدادی از بچه‌های دانشگاه دور هم جمع شده بودند. نوری که از پنجره‌ی آنها بیرون می‌آمد حتی قابل مقایسه با نور خانه‌ی من نبود. قبلاً به آن توجه زیادی نکرده بودم، اما اکنون دقیقاً درون قلبم را سوراخ می‌کرد.

تلفنم در بدترین زمان ممکن زنگ خورد. واکانا بود. اول فکر کردم آن را نادیده بگیرم اما نمی‌خواستم بعداً برای او مزاحمت ایجاد کنم، بنابراین جواب دادم. «کوسونوکی؟ چند دقیقه‌ی پیش زنگ زده بودی، چیزی شده؟»

او لحن همیشگی‌اش را داشت، ولی به‌خاطر صحبت چند لحظه‌ی پیش احساس کردم مرا نکوهش می‌کند. مثل اینکه به من می‌گوید: «آفتاب از کدام طرف در اومده بعد این همه مدت زنگ زدی؟»

گفتم: «ببخشید اشتباهی زنگ زدم». سعی کردم صدای سرحال داشته باشم.

«واقعاً؟ خب آره، تو از اوناش نیستی که خودت به کسی زنگ بزنی». واکانا خندید. احساس کردم در خنده‌هایش مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: «به‌خاطر همین بی‌خیالی شدم».

«آره، درسته». از او برای تماسش تشکر کردم و قطع کردم.

مهمانی همسایه هر لحظه پر سروصداتر می‌شد. نمی‌خواستم به داخل برگردم به همین دلیل همانجا ماندم و یک سیگار روشن کردم. بعد از دو سیگار، به سوپرمارکت محله رفتم و یک بسته شش‌تایی آبجو، مرغ سرخ‌شده و رامن لیوانی درون سبد گذاشتم. این اولین‌باری بود که از پول فروش طول عمر خود خرید می‌کردم. می‌خواستم برای خرج کردن آن دقت به خرج دهم، اما واقعاً نمی‌دانستم چه باید بخرم. میاگی سبد خود را با چیزهایی مثل کالری‌میت و آب معدنی پر می‌کرد. دیدن او در حال خرید کردن به خودی خود عجیب به نظر نمی‌رسید؛ اما تصور غذا خوردن او برای من سخت بود. او برای من مانند یک انسان معمولی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل از نگاه من عملی مانند غذا خوردن برای او نمی‌آمد.

خیلی نامحسوس… در سکوت با خودم فکر کردم ما دقیقاً مانند زوج‌های عاشقی به نظر می‌آمدیم که با هم زندگی می‌کنند. خیال چرند اما خوشحال‌کننده‌ای بود. حتی فکر کردم خوب می‌شود اگر دیگران هم مانند من فکر کنند. این را مانند رازی برای خودم می‌گویم. مدت‌ها وجود دختری را در کنارم آرزو می‌کردم، حتی اگر میاگی باشد. مدت‌ها در دلم آرزو داشتم با دختری زندگی کنم و وقتی هنوز لباس راحتی به تن داشتیم به خرید آبجو و غذا بپردازیم. هرگاه زوجی را می‌دیدم که این کار را می‌کنند.

آه کوتاهی می‌کشیدم. پس حتی اگر هدف او زیر نظر گرفتن من بود، از خرید شبانه در کنار دختری جوان لذت بردم.

شاید یک خوشحالی پوچ، اما برای من به اندازه کافی حقیقی بود.

میاگی سریع‌تر از من کار خود را تمام کرد و ما با کیسه‌های خود به آپارتمان برگشتیم. سروصدای همسایه هنوز ادامه داشت و اغلب صدای پا از آن سوی دیوار شنیده می‌شد. راستش به آنها غبطه می‌خوردم. قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم. وقتی دست‌هایی از مردم را می‌دیدم که در کنار هم شاد بودند، تمام آنچه به ذهنم می‌رسید این بود که «چه چیزی اینقدر سرگرم‌کننده است؟»

اما آگاه بودن از زمان مرگم این ناامیدی و تنهایی را به من فهمانده بود. من هم مثل هر انسان دیگری اشتیاق یک هم‌صحبت و هم‌نشین داشتم. فکر کردم احتمالاً بیشتر مردم در این‌گونه مواقع به خانواده رجوع می‌کنند. در هر وضعیتی می‌توان روی حمایت خانواده حساب کرد. در نتیجه آخرین مکان برای بازگشت است؛ می‌دانستم این یک طرز فکر عمومی است. اما «خانواده» برای همه، چیزی آسان نیست.

در این سه ماه باقیمانده که زمان بسیار کوتاهی هم بود، می‌خواستم از چیزهای ناخوشایند پرهیز کنم. به همین دلیل هیچ برنامه‌ای برای دیدن خانواده‌ام نداشتم.

از زمانی که کوچک بودم، برادر کوچکترم همیشه محبت والدین را به سرقت می‌برد. از همان ابتدا او از همه‌ی جهات از من برتر بود. او راستگو، قدبلند و خوش‌تیپ بود و از دوازده تا نوزده سالگی هیچ‌وقت فاقد دوست‌دختر نبوده است. حتی انعتاف‌پذیری خوبی داشت و در مسابقات ملی بیسبال دبیرستان، جایگاه پرتاب‌کننده را گرفت.

من، برادر بزرگتر، در هیچ‌جا با او دعوا نکردم. به آرامی رخنه‌ای بین خودمان ایجاد کردم و او هر سال به سرعت آن را عمیق‌تر می‌کرد. طبیعی‌ست که توجه والدین از فرزندان بزرگتر به کوچکترها منتقل شود و من حتی نمی‌توانستم بگویم ناعادلانه است که آنها با من مانند یک شکست برخورد می‌کنند.

این‌که در مقایسه با او من یک شکست کامل بودم، کاملاً درست بود. آنچه می‌توانست ناعادلانه باشد دریافت محبت مساوی از سوی والدین بود. اگر من هم جای آنها بودم همین کار را می‌کردم. چه مشکلی در دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن است وجود دارد؟ و یا طرد کردن کسی که لیاقت‌ش این است؟

اگر من به خانه‌ی پدر و مادرم می‌رفتم، شانس زندگی آرام و دریافت عشق بی‌قید و شرط والدین عملاً صفر بود. احتمال اینکه همسایه‌ها مرا به مهمانی‌شان دعوت کنند بیشتر بود.

در حالی که حمام کردم و پس از آن کمی مرغ سرخ‌شده و آبجو خوردم، رامن آماده شد و من هم کاملاً مست بودم. الکل در چنین زمان‌هایی واقعاً تسکین‌دهنده است؛ البته تا وقتی که بدانید کی بس کنید.

به میاگی که در گوشه نشسته بود و در دفترش چیزهایی می‌نوشت نزدیک شدم و او را دعوت کردم: «یه کم می‌خوای؟» اهمیتی نمی‌دادم که کیست، فقط می‌خواستم با کسی بنوشم. میاگی بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «نیازی نیست. من الان سر کارم».

«کنجکاوم بدونم اونجا چی می‌نویسی؟» «کارهای شما رو ثبت می‌کنم».

آه. خوب من الان مستم.

میاگی سری تکان داد و به نظر می‌رسید به من می‌گوید: «تو هیچ کار دیگری نداری که انجام بدهی، کوسونکی؟» جواب دادم: «به جز کارهای پاره‌وقت، واقعاً نه».

واکانا نمی‌توانست لبخند خود را پنهان کند و آرام ضربه‌ای به شانه‌ام زد و گفت: «خب، باید یه کاری برای انجام دادن برات پیدا کنی». سپس تلفن را برداشته و اطلاعات تماس خود را اضافه کرد.

اگر آن موقع می‌فهمیدم که هیمنو قبلاً باردار شده، ازدواج کرده، بچه‌دار شده، طلاق گرفته و مرا کاملاً به فراموشی سپرده است، با واکانا عاشقانه‌تر برخورد می‌کردم. اما هنوز در بزرگسالی می‌خواستم قولم با هیمنو را نگه‌دارم و به او اطمینان دهم که هنوز تنها هستم. بنابراین هرگز به واکانا زنگ نزدم و پس از مدتی پیام‌ها و تماس‌های او هم متوقف شد و امیدش هم ناامید شد. حقیقت این است که من همیشه خودم نجات را برای خودم سخت کرده‌ام.

نمی‌خواستم روی پیام‌گیر پیام بگذارم، در عوض تصمیم گرفتم متنی بفرستم و به او بگویم زنگ زده‌ام. «ببخشید این خیلی یهویی، ولی فردا می‌خوای جایی بری؟» خیلی رک بود اما مراقب بودم که تصور واکانا از من خراب نشود. آن را فرستادم. پاسخ بلافاصله آمد و خیال من از این بابت راحت شد که هنوز کسی هست که به من اهمیت بدهد. می‌خواستم بلافاصله جواب دهم اما بعد متوجه سوءتفاهم خود شدم.

پیام از طرف واکانا نبود بلکه متنی انگلیسی بود که می‌گفت چنین گیرنده‌هایی وجود ندارد. در اصل به این معنی بود که واکانا آدرس ایمیل خود را عوض کرده و به من نگفته است و منظور او این بود که رابطه‌ی بین ما را لازم نمی‌داند. البته این امکان هم وجود داشت که او به‌طور تصادفی این کار را کرده باشد. حتی می‌توانستم خیلی زود آدرس جدیدش را از او بگیرم. ناگهان عطشی برای دانستن حقیقت پیدا کردم.

از نگاه خشک میاگی به صفحه‌ی تلفن، احساس کردم چیزی در مورد وضعیت می‌داند. او با سرعت کنار من آمد و به صفحه نگاه کرد و گفت: «حالا بیایید جواب‌ها را مقایسه کنیم».

«دختری که الان سعی کردی بهش زنگ بزنی آخرین امیدتون بود. خانم واکانا آخرین نفری بود که فکر کردی شاید تو رو دوست داشته باشه. من فکر می‌کنم اگه همون بهاری که ایشون سعی می‌کردن به تو نزدیک بشن یک حرکتی می‌زدی، الان با هم بودید و اوضاعتون به خوبی پیش می‌رفت. اگه این اتفاق می‌افتاد احتمالاً ارزش طول عمرتون اینقدر کم نمی‌بود… اما شما خیلی دیر جنبیدید. خانم واکانا نسبت به شما بی‌تفاوت شده. شاید حتی بیشتر از این. احتمالاً به‌خاطر اینکه شما اون رو نادیده گرفتید ازتون یه‌کم کینه داره و حتی ممکنه به زودی دوست‌پسر جدیش رو هم به شما معرفی کنه».

لحن او طوری بود که انگار در مورد کسی صحبت می‌کند که دقیقاً جلوی او ایستاده است.

«از این به بعد هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداره که شما رو دوست داشته باشه. اینکه شما مردم رو به‌عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی‌تون می‌بینید خیلی واضح‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید».

صدای خنده‌ای شاد را از پنجره‌ی همسایه‌ام شنیدم. به نظر می‌رسید تعدادی از بچه‌های دانشگاه دور هم جمع شده بودند. نوری که از پنجره‌ی آنها بیرون می‌آمد حتی قابل مقایسه با نور خانه‌ی من نبود. قبلاً به آن توجه زیادی نکرده بودم، اما اکنون دقیقاً درون قلبم را سوراخ می‌کرد.

تلفنم در بدترین زمان ممکن زنگ خورد. واکانا بود. اول فکر کردم آن را نادیده بگیرم اما نمی‌خواستم بعداً برای او مزاحمت ایجاد کنم، بنابراین جواب دادم. «کوسونوکی؟ چند دقیقه‌ی پیش زنگ زده بودی، چیزی شده؟»

او لحن همیشگی‌اش را داشت، ولی به‌خاطر صحبت چند لحظه‌ی پیش احساس کردم مرا نکوهش می‌کند. مثل اینکه به من می‌گوید: «آفتاب از کدام طرف در اومده بعد این همه مدت زنگ زدی؟»

گفتم: «ببخشید اشتباهی زنگ زدم». سعی کردم صدای سرحال داشته باشم.

«واقعاً؟ خب آره، تو از اوناش نیستی که خودت به کسی زنگ بزنی». واکانا خندید. احساس کردم در خنده‌هایش مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: «به‌خاطر همین بی‌خیالی شدم».

«آره، درسته». از او برای تماسش تشکر کردم و قطع کردم.

مهمانی همسایه هر لحظه پر سروصداتر می‌شد. نمی‌خواستم به داخل برگردم به همین دلیل همانجا ماندم و یک سیگار روشن کردم. بعد از دو سیگار، به سوپرمارکت محله رفتم و یک بسته شش‌تایی آبجو، مرغ سرخ‌شده و رامن لیوانی درون سبد گذاشتم. این اولین‌باری بود که از پول فروش طول عمر خود خرید می‌کردم. می‌خواستم برای خرج کردن آن دقت به خرج دهم، اما واقعاً نمی‌دانستم چه باید بخرم. میاگی سبد خود را با چیزهایی مثل کالری‌میت و آب معدنی پر می‌کرد. دیدن او در حال خرید کردن به خودی خود عجیب به نظر نمی‌رسید؛ اما تصور غذا خوردن او برای من سخت بود. او برای من مانند یک انسان معمولی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل از نگاه من عملی مانند غذا خوردن برای او نمی‌آمد.

خیلی نامحسوس… در سکوت با خودم فکر کردم ما دقیقاً مانند زوج‌های عاشقی به نظر می‌آمدیم که با هم زندگی می‌کنند. خیال چرند اما خوشحال‌کننده‌ای بود. حتی فکر کردم خوب می‌شود اگر دیگران هم مانند من فکر کنند. این را مانند رازی برای خودم می‌گویم. مدت‌ها وجود دختری را در کنارم آرزو می‌کردم، حتی اگر میاگی باشد. مدت‌ها در دلم آرزو داشتم با دختری زندگی کنم و وقتی هنوز لباس راحتی به تن داشتیم به خرید آبجو و غذا بپردازیم. هرگاه زوجی را می‌دیدم که این کار را می‌کنند.

آه کوتاهی می‌کشیدم. پس حتی اگر هدف او زیر نظر گرفتن من بود، از خرید شبانه در کنار دختری جوان لذت بردم.

شاید یک خوشحالی پوچ، اما برای من به اندازه کافی حقیقی بود.

میاگی سریع‌تر از من کار خود را تمام کرد و ما با کیسه‌های خود به آپارتمان برگشتیم. سروصدای همسایه هنوز ادامه داشت و اغلب صدای پا از آن سوی دیوار شنیده می‌شد. راستش به آنها غبطه می‌خوردم. قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم. وقتی دست‌هایی از مردم را می‌دیدم که در کنار هم شاد بودند، تمام آنچه به ذهنم می‌رسید این بود که «چه چیزی اینقدر سرگرم‌کننده است؟»

اما آگاه بودن از زمان مرگم این ناامیدی و تنهایی را به من فهمانده بود. من هم مثل هر انسان دیگری اشتیاق یک هم‌صحبت و هم‌نشین داشتم. فکر کردم احتمالاً بیشتر مردم در این‌گونه مواقع به خانواده رجوع می‌کنند. در هر وضعیتی می‌توان روی حمایت خانواده حساب کرد. در نتیجه آخرین مکان برای بازگشت است؛ می‌دانستم این یک طرز فکر عمومی است. اما «خانواده» برای همه، چیزی آسان نیست.

در این سه ماه باقیمانده که زمان بسیار کوتاهی هم بود، می‌خواستم از چیزهای ناخوشایند پرهیز کنم. به همین دلیل هیچ برنامه‌ای برای دیدن خانواده‌ام نداشتم.

از زمانی که کوچک بودم، برادر کوچکترم همیشه محبت والدین را به سرقت می‌برد. از همان ابتدا او از همه‌ی جهات از من برتر بود. او راستگو، قدبلند و خوش‌تیپ بود و از دوازده تا نوزده سالگی هیچ‌وقت فاقد دوست‌دختر نبوده است. حتی انعتاف‌پذیری خوبی داشت و در مسابقات ملی بیسبال دبیرستان، جایگاه پرتاب‌کننده را گرفت.

من، برادر بزرگتر، در هیچ‌جا با او دعوا نکردم. به آرامی رخنه‌ای بین خودمان ایجاد کردم و او هر سال به سرعت آن را عمیق‌تر می‌کرد. طبیعی‌ست که توجه والدین از فرزندان بزرگتر به کوچکترها منتقل شود و من حتی نمی‌توانستم بگویم ناعادلانه است که آنها با من مانند یک شکست برخورد می‌کنند.

این‌که در مقایسه با او من یک شکست کامل بودم، کاملاً درست بود. آنچه می‌توانست ناعادلانه باشد دریافت محبت مساوی از سوی والدین بود. اگر من هم جای آنها بودم همین کار را می‌کردم. چه مشکلی در دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن است وجود دارد؟ و یا طرد کردن کسی که لیاقت‌ش این است؟

اگر من به خانه‌ی پدر و مادرم می‌رفتم، شانس زندگی آرام و دریافت عشق بی‌قید و شرط والدین عملاً صفر بود. احتمال اینکه همسایه‌ها مرا به مهمانی‌شان دعوت کنند بیشتر بود.

در حالی که حمام کردم و پس از آن کمی مرغ سرخ‌شده و آبجو خوردم، رامن آماده شد و من هم کاملاً مست بودم. الکل در چنین زمان‌هایی واقعاً تسکین‌دهنده است؛ البته تا وقتی که بدانید کی بس کنید.

به میاگی که در گوشه نشسته بود و در دفترش چیزهایی می‌نوشت نزدیک شدم و او را دعوت کردم: «یه کم می‌خوای؟» اهمیتی نمی‌دادم که کیست، فقط می‌خواستم با کسی بنوشم. میاگی بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «نیازی نیست. من الان سر کارم».

«کنجکاوم بدونم اونجا چی می‌نویسی؟» «کارهای شما رو ثبت می‌کنم».

آه. خوب من الان مستم.

میاگی سری تکان داد و به نظر می‌رسید به من می‌گوید: «تو هیچ کار دیگری نداری که انجام بدهی، کوسونکی؟» جواب دادم: «به جز کارهای پاره‌وقت، واقعاً نه».

واکانا نمی‌توانست لبخند خود را پنهان کند و آرام ضربه‌ای به شانه‌ام زد و گفت: «خب، باید یه کاری برای انجام دادن برات پیدا کنی». سپس تلفن را برداشته و اطلاعات تماس خود را اضافه کرد.

اگر آن موقع می‌فهمیدم که هیمنو قبلاً باردار شده، ازدواج کرده، بچه‌دار شده، طلاق گرفته و مرا کاملاً به فراموشی سپرده است، با واکانا عاشقانه‌تر برخورد می‌کردم. اما هنوز در بزرگسالی می‌خواستم قولم با هیمنو را نگه‌دارم و به او اطمینان دهم که هنوز تنها هستم. بنابراین هرگز به واکانا زنگ نزدم و پس از مدتی پیام‌ها و تماس‌های او هم متوقف شد و امیدش هم ناامید شد. حقیقت این است که من همیشه خودم نجات را برای خودم سخت کرده‌ام.

نمی‌خواستم روی پیام‌گیر پیام بگذارم، در عوض تصمیم گرفتم متنی بفرستم و به او بگویم زنگ زده‌ام. «ببخشید این خیلی یهویی، ولی فردا می‌خوای جایی بری؟» خیلی رک بود اما مراقب بودم که تصور واکانا از من خراب نشود. آن را فرستادم. پاسخ بلافاصله آمد و خیال من از این بابت راحت شد که هنوز کسی هست که به من اهمیت بدهد. می‌خواستم بلافاصله جواب دهم اما بعد متوجه سوءتفاهم خود شدم.

پیام از طرف واکانا نبود بلکه متنی انگلیسی بود که می‌گفت چنین گیرنده‌هایی وجود ندارد. در اصل به این معنی بود که واکانا آدرس ایمیل خود را عوض کرده و به من نگفته است و منظور او این بود که رابطه‌ی بین ما را لازم نمی‌داند. البته این امکان هم وجود داشت که او به‌طور تصادفی این کار را کرده باشد. حتی می‌توانستم خیلی زود آدرس جدیدش را از او بگیرم. ناگهان عطشی برای دانستن حقیقت پیدا کردم.

از نگاه خشک میاگی به صفحه‌ی تلفن، احساس کردم چیزی در مورد وضعیت می‌داند. او با سرعت کنار من آمد و به صفحه نگاه کرد و گفت: «حالا بیایید جواب‌ها را مقایسه کنیم».

«دختری که الان سعی کردی بهش زنگ بزنی آخرین امیدتون بود. خانم واکانا آخرین نفری بود که فکر کردی شاید تو رو دوست داشته باشه. من فکر می‌کنم اگه همون بهاری که ایشون سعی می‌کردن به تو نزدیک بشن یک حرکتی می‌زدی، الان با هم بودید و اوضاعتون به خوبی پیش می‌رفت. اگه این اتفاق می‌افتاد احتمالاً ارزش طول عمرتون اینقدر کم نمی‌بود… اما شما خیلی دیر جنبیدید. خانم واکانا نسبت به شما بی‌تفاوت شده. شاید حتی بیشتر از این. احتمالاً به‌خاطر اینکه شما اون رو نادیده گرفتید ازتون یه‌کم کینه داره و حتی ممکنه به زودی دوست‌پسر جدیش رو هم به شما معرفی کنه».

لحن او طوری بود که انگار در مورد کسی صحبت می‌کند که دقیقاً جلوی او ایستاده است.

«از این به بعد هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداره که شما رو دوست داشته باشه. اینکه شما مردم رو به‌عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی‌تون می‌بینید خیلی واضح‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید».

صدای خنده‌ای شاد را از پنجره‌ی همسایه‌ام شنیدم. به نظر می‌رسید تعدادی از بچه‌های دانشگاه دور هم جمع شده بودند. نوری که از پنجره‌ی آنها بیرون می‌آمد حتی قابل مقایسه با نور خانه‌ی من نبود. قبلاً به آن توجه زیادی نکرده بودم، اما اکنون دقیقاً درون قلبم را سوراخ می‌کرد.

تلفنم در بدترین زمان ممکن زنگ خورد. واکانا بود. اول فکر کردم آن را نادیده بگیرم اما نمی‌خواستم بعداً برای او مزاحمت ایجاد کنم، بنابراین جواب دادم. «کوسونوکی؟ چند دقیقه‌ی پیش زنگ زده بودی، چیزی شده؟»

او لحن همیشگی‌اش را داشت، ولی به‌خاطر صحبت چند لحظه‌ی پیش احساس کردم مرا نکوهش می‌کند. مثل اینکه به من می‌گوید: «آفتاب از کدام طرف در اومده بعد این همه مدت زنگ زدی؟»

گفتم: «ببخشید اشتباهی زنگ زدم». سعی کردم صدای سرحال داشته باشم.

«واقعاً؟ خب آره، تو از اوناش نیستی که خودت به کسی زنگ بزنی». واکانا خندید. احساس کردم در خنده‌هایش مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: «به‌خاطر همین بی‌خیالی شدم».

«آره، درسته». از او برای تماسش تشکر کردم و قطع کردم.

مهمانی همسایه هر لحظه پر سروصداتر می‌شد. نمی‌خواستم به داخل برگردم به همین دلیل همانجا ماندم و یک سیگار روشن کردم. بعد از دو سیگار، به سوپرمارکت محله رفتم و یک بسته شش‌تایی آبجو، مرغ سرخ‌شده و رامن لیوانی درون سبد گذاشتم. این اولین‌باری بود که از پول فروش طول عمر خود خرید می‌کردم. می‌خواستم برای خرج کردن آن دقت به خرج دهم، اما واقعاً نمی‌دانستم چه باید بخرم. میاگی سبد خود را با چیزهایی مثل کالری‌میت و آب معدنی پر می‌کرد. دیدن او در حال خرید کردن به خودی خود عجیب به نظر نمی‌رسید؛ اما تصور غذا خوردن او برای من سخت بود. او برای من مانند یک انسان معمولی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل از نگاه من عملی مانند غذا خوردن برای او نمی‌آمد.

خیلی نامحسوس… در سکوت با خودم فکر کردم ما دقیقاً مانند زوج‌های عاشقی به نظر می‌آمدیم که با هم زندگی می‌کنند. خیال چرند اما خوشحال‌کننده‌ای بود. حتی فکر کردم خوب می‌شود اگر دیگران هم مانند من فکر کنند. این را مانند رازی برای خودم می‌گویم. مدت‌ها وجود دختری را در کنارم آرزو می‌کردم، حتی اگر میاگی باشد. مدت‌ها در دلم آرزو داشتم با دختری زندگی کنم و وقتی هنوز لباس راحتی به تن داشتیم به خرید آبجو و غذا بپردازیم. هرگاه زوجی را می‌دیدم که این کار را می‌کنند.

آه کوتاهی می‌کشیدم. پس حتی اگر هدف او زیر نظر گرفتن من بود، از خرید شبانه در کنار دختری جوان لذت بردم.

شاید یک خوشحالی پوچ، اما برای من به اندازه کافی حقیقی بود.

میاگی سریع‌تر از من کار خود را تمام کرد و ما با کیسه‌های خود به آپارتمان برگشتیم. سروصدای همسایه هنوز ادامه داشت و اغلب صدای پا از آن سوی دیوار شنیده می‌شد. راستش به آنها غبطه می‌خوردم. قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم. وقتی دست‌هایی از مردم را می‌دیدم که در کنار هم شاد بودند، تمام آنچه به ذهنم می‌رسید این بود که «چه چیزی اینقدر سرگرم‌کننده است؟»

اما آگاه بودن از زمان مرگم این ناامیدی و تنهایی را به من فهمانده بود. من هم مثل هر انسان دیگری اشتیاق یک هم‌صحبت و هم‌نشین داشتم. فکر کردم احتمالاً بیشتر مردم در این‌گونه مواقع به خانواده رجوع می‌کنند. در هر وضعیتی می‌توان روی حمایت خانواده حساب کرد. در نتیجه آخرین مکان برای بازگشت است؛ می‌دانستم این یک طرز فکر عمومی است. اما «خانواده» برای همه، چیزی آسان نیست.

در این سه ماه باقیمانده که زمان بسیار کوتاهی هم بود، می‌خواستم از چیزهای ناخوشایند پرهیز کنم. به همین دلیل هیچ برنامه‌ای برای دیدن خانواده‌ام نداشتم.

از زمانی که کوچک بودم، برادر کوچکترم همیشه محبت والدین را به سرقت می‌برد. از همان ابتدا او از همه‌ی جهات از من برتر بود. او راستگو، قدبلند و خوش‌تیپ بود و از دوازده تا نوزده سالگی هیچ‌وقت فاقد دوست‌دختر نبوده است. حتی انعتاف‌پذیری خوبی داشت و در مسابقات ملی بیسبال دبیرستان، جایگاه پرتاب‌کننده را گرفت.

من، برادر بزرگتر، در هیچ‌جا با او دعوا نکردم. به آرامی رخنه‌ای بین خودمان ایجاد کردم و او هر سال به سرعت آن را عمیق‌تر می‌کرد. طبیعی‌ست که توجه والدین از فرزندان بزرگتر به کوچکترها منتقل شود و من حتی نمی‌توانستم بگویم ناعادلانه است که آنها با من مانند یک شکست برخورد می‌کنند.

این‌که در مقایسه با او من یک شکست کامل بودم، کاملاً درست بود. آنچه می‌توانست ناعادلانه باشد دریافت محبت مساوی از سوی والدین بود. اگر من هم جای آنها بودم همین کار را می‌کردم. چه مشکلی در دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن است وجود دارد؟ و یا طرد کردن کسی که لیاقت‌ش این است؟

اگر من به خانه‌ی پدر و مادرم می‌رفتم، شانس زندگی آرام و دریافت عشق بی‌قید و شرط والدین عملاً صفر بود. احتمال اینکه همسایه‌ها مرا به مهمانی‌شان دعوت کنند بیشتر بود.

در حالی که حمام کردم و پس از آن کمی مرغ سرخ‌شده و آبجو خوردم، رامن آماده شد و من هم کاملاً مست بودم. الکل در چنین زمان‌هایی واقعاً تسکین‌دهنده است؛ البته تا وقتی که بدانید کی بس کنید.

به میاگی که در گوشه نشسته بود و در دفترش چیزهایی می‌نوشت نزدیک شدم و او را دعوت کردم: «یه کم می‌خوای؟» اهمیتی نمی‌دادم که کیست، فقط می‌خواستم با کسی بنوشم. میاگی بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «نیازی نیست. من الان سر کارم».

«کنجکاوم بدونم اونجا چی می‌نویسی؟» «کارهای شما رو ثبت می‌کنم».

آه. خوب من الان مستم.

میاگی سری تکان داد و به نظر می‌رسید به من می‌گوید: «تو هیچ کار دیگری نداری که انجام بدهی، کوسونکی؟» جواب دادم: «به جز کارهای پاره‌وقت، واقعاً نه».

واکانا نمی‌توانست لبخند خود را پنهان کند و آرام ضربه‌ای به شانه‌ام زد و گفت: «خب، باید یه کاری برای انجام دادن برات پیدا کنی». سپس تلفن را برداشته و اطلاعات تماس خود را اضافه کرد.

اگر آن موقع می‌فهمیدم که هیمنو قبلاً باردار شده، ازدواج کرده، بچه‌دار شده، طلاق گرفته و مرا کاملاً به فراموشی سپرده است، با واکانا عاشقانه‌تر برخورد می‌کردم. اما هنوز در بزرگسالی می‌خواستم قولم با هیمنو را نگه‌دارم و به او اطمینان دهم که هنوز تنها هستم. بنابراین هرگز به واکانا زنگ نزدم و پس از مدتی پیام‌ها و تماس‌های او هم متوقف شد و امیدش هم ناامید شد. حقیقت این است که من همیشه خودم نجات را برای خودم سخت کرده‌ام.

نمی‌خواستم روی پیام‌گیر پیام بگذارم، در عوض تصمیم گرفتم متنی بفرستم و به او بگویم زنگ زده‌ام. «ببخشید این خیلی یهویی، ولی فردا می‌خوای جایی بری؟» خیلی رک بود اما مراقب بودم که تصور واکانا از من خراب نشود. آن را فرستادم. پاسخ بلافاصله آمد و خیال من از این بابت راحت شد که هنوز کسی هست که به من اهمیت بدهد. می‌خواستم بلافاصله جواب دهم اما بعد متوجه سوءتفاهم خود شدم.

پیام از طرف واکانا نبود بلکه متنی انگلیسی بود که می‌گفت چنین گیرنده‌هایی وجود ندارد. در اصل به این معنی بود که واکانا آدرس ایمیل خود را عوض کرده و به من نگفته است و منظور او این بود که رابطه‌ی بین ما را لازم نمی‌داند. البته این امکان هم وجود داشت که او به‌طور تصادفی این کار را کرده باشد. حتی می‌توانستم خیلی زود آدرس جدیدش را از او بگیرم. ناگهان عطشی برای دانستن حقیقت پیدا کردم.

از نگاه خشک میاگی به صفحه‌ی تلفن، احساس کردم چیزی در مورد وضعیت می‌داند. او با سرعت کنار من آمد و به صفحه نگاه کرد و گفت: «حالا بیایید جواب‌ها را مقایسه کنیم».

«دختری که الان سعی کردی بهش زنگ بزنی آخرین امیدتون بود. خانم واکانا آخرین نفری بود که فکر کردی شاید تو رو دوست داشته باشه. من فکر می‌کنم اگه همون بهاری که ایشون سعی می‌کردن به تو نزدیک بشن یک حرکتی می‌زدی، الان با هم بودید و اوضاعتون به خوبی پیش می‌رفت. اگه این اتفاق می‌افتاد احتمالاً ارزش طول عمرتون اینقدر کم نمی‌بود… اما شما خیلی دیر جنبیدید. خانم واکانا نسبت به شما بی‌تفاوت شده. شاید حتی بیشتر از این. احتمالاً به‌خاطر اینکه شما اون رو نادیده گرفتید ازتون یه‌کم کینه داره و حتی ممکنه به زودی دوست‌پسر جدیش رو هم به شما معرفی کنه».

لحن او طوری بود که انگار در مورد کسی صحبت می‌کند که دقیقاً جلوی او ایستاده است.

«از این به بعد هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداره که شما رو دوست داشته باشه. اینکه شما مردم رو به‌عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی‌تون می‌بینید خیلی واضح‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید».

صدای خنده‌ای شاد را از پنجره‌ی همسایه‌ام شنیدم. به نظر می‌رسید تعدادی از بچه‌های دانشگاه دور هم جمع شده بودند. نوری که از پنجره‌ی آنها بیرون می‌آمد حتی قابل مقایسه با نور خانه‌ی من نبود. قبلاً به آن توجه زیادی نکرده بودم، اما اکنون دقیقاً درون قلبم را سوراخ می‌کرد.

تلفنم در بدترین زمان ممکن زنگ خورد. واکانا بود. اول فکر کردم آن را نادیده بگیرم اما نمی‌خواستم بعداً برای او مزاحمت ایجاد کنم، بنابراین جواب دادم. «کوسونوکی؟ چند دقیقه‌ی پیش زنگ زده بودی، چیزی شده؟»

او لحن همیشگی‌اش را داشت، ولی به‌خاطر صحبت چند لحظه‌ی پیش احساس کردم مرا نکوهش می‌کند. مثل اینکه به من می‌گوید: «آفتاب از کدام طرف در اومده بعد این همه مدت زنگ زدی؟»

گفتم: «ببخشید اشتباهی زنگ زدم». سعی کردم صدای سرحال داشته باشم.

«واقعاً؟ خب آره، تو از اوناش نیستی که خودت به کسی زنگ بزنی». واکانا خندید. احساس کردم در خنده‌هایش مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: «به‌خاطر همین بی‌خیالی شدم».

«آره، درسته». از او برای تماسش تشکر کردم و قطع کردم.

مهمانی همسایه هر لحظه پر سروصداتر می‌شد. نمی‌خواستم به داخل برگردم به همین دلیل همانجا ماندم و یک سیگار روشن کردم. بعد از دو سیگار، به سوپرمارکت محله رفتم و یک بسته شش‌تایی آبجو، مرغ سرخ‌شده و رامن لیوانی درون سبد گذاشتم. این اولین‌باری بود که از پول فروش طول عمر خود خرید می‌کردم. می‌خواستم برای خرج کردن آن دقت به خرج دهم، اما واقعاً نمی‌دانستم چه باید بخرم. میاگی سبد خود را با چیزهایی مثل کالری‌میت و آب معدنی پر می‌کرد. دیدن او در حال خرید کردن به خودی خود عجیب به نظر نمی‌رسید؛ اما تصور غذا خوردن او برای من سخت بود. او برای من مانند یک انسان معمولی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل از نگاه من عملی مانند غذا خوردن برای او نمی‌آمد.

خیلی نامحسوس… در سکوت با خودم فکر کردم ما دقیقاً مانند زوج‌های عاشقی به نظر می‌آمدیم که با هم زندگی می‌کنند. خیال چرند اما خوشحال‌کننده‌ای بود. حتی فکر کردم خوب می‌شود اگر دیگران هم مانند من فکر کنند. این را مانند رازی برای خودم می‌گویم. مدت‌ها وجود دختری را در کنارم آرزو می‌کردم، حتی اگر میاگی باشد. مدت‌ها در دلم آرزو داشتم با دختری زندگی کنم و وقتی هنوز لباس راحتی به تن داشتیم به خرید آبجو و غذا بپردازیم. هرگاه زوجی را می‌دیدم که این کار را می‌کنند.

آه کوتاهی می‌کشیدم. پس حتی اگر هدف او زیر نظر گرفتن من بود، از خرید شبانه در کنار دختری جوان لذت بردم.

شاید یک خوشحالی پوچ، اما برای من به اندازه کافی حقیقی بود.

میاگی سریع‌تر از من کار خود را تمام کرد و ما با کیسه‌های خود به آپارتمان برگشتیم. سروصدای همسایه هنوز ادامه داشت و اغلب صدای پا از آن سوی دیوار شنیده می‌شد. راستش به آنها غبطه می‌خوردم. قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم. وقتی دست‌هایی از مردم را می‌دیدم که در کنار هم شاد بودند، تمام آنچه به ذهنم می‌رسید این بود که «چه چیزی اینقدر سرگرم‌کننده است؟»

اما آگاه بودن از زمان مرگم این ناامیدی و تنهایی را به من فهمانده بود. من هم مثل هر انسان دیگری اشتیاق یک هم‌صحبت و هم‌نشین داشتم. فکر کردم احتمالاً بیشتر مردم در
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.