سه روز خوشبختی : فصل ششم: کسی که تغییر کرد، کسی که هرگز چنین نکرد
0
1
2
15
باران تا صبح ادامه داشت. به اندازهای کافی شدید بود تا بهانهای برای حرکت نکردن پس از بیدار شدن باشد، پس وقت داشتم در مورد آنچه بعد از آن میخواستم انجام دهم فکر کنم.
هنگامی که داشتم به «کارهایی که قبل از مرگ میخواهم انجام دهم» نگاه میکردم، میاگی نزدیک شد و پرسید: «امروز رو چه جوری میخوای بگذرونی؟»
عادت داشتم از زبانش خبرهای بد بشنوم، بنابراین منتظر جمله بعدیش شدم تا با آن دست و پنجه نرم کنم؛ اما بعد از آن دیگر چیزی نگفت و فقط به لیستم نگاه کرد. به نظر نمیرسید منظور خاصی پشت آن سوال بوده باشد.
نگاه دیگری به میاگی انداختم. احساس کردم از اولین باری که او را دیده بودم، ظاهر او در نوع خود نسبتاً منظمتر شده بود. خوب، اجازه دهید دقیقتر بگویم؛ اگر از ظاهر صحبت کنیم دقیقاً تایپ من بود. چشمان با طراوت، ابروهای تیره، لبهای پر، سر خوش فرم، موهای نرم و صاف، انگشتان مضطرب، رانهای بلند و باریک، میتوانم باز هم ادامه دهم.
به همین علت، از وقتی او آمده بود، اخلاقم کمی ملایمتر شده بود. نمیتوانستم جلوی دختری که کاملاً مطابق سلیقهام بود، سردستی خمیازه بکشم. حتی میخواستم چهرهی شکسته و تنفس احمقانهام را هم پنهان کنم.
اگر ناظر من برعکس او زشت و کثیف و میانسال بود، مطمئنم میتوانستم بیشتر استراحت کنم و به کارهایم فکر کنم. اما حضورش در کنارم باعث خجالتزده شدنم از آرزوهای پیچیده و امیدهای بدبختانهام شده بود.
میاگی گفت: «این فقط نظر شخصی منه، اما واقعاً این لیست همون چیزهایی که از ته دل میخواید انجامشون بدید، نیست؟»
«خب، منم دقیقاً همین فکر رو میکردم».
«به نظر من… احساس میکنم شما لیست کارهایی رو نوشتید که فکر میکنید هرکسی قبل از مرگ انجام میده».
حرفش را قبول کردم: «شاید تو راست میگی. احتمالاً هیچ کاری نیست که بخوام قبل از مردن انجام بدم، ولی احساس میکنم باید یه کاری کنم، برای همین دارم ادای یکی دیگه رو در میآرم».
«با این وجود احساس میکنم همینطوری براتون بهتره».
میاگی پس از اظهار این نظر پرمعنا، مرا رها کرد و به موقعیت همیشگی خود بازگشت.
نتیجهگیری من در آن صبح به شرح زیر بود:
باید آرزوهای پیچیده و امیدهای بدبختانهام را کمی بیشتر اصلاح میکردم. کمی ارزانتـر، گستردهتر و رکتر فکر کنم و ماههای آخر خود را با پیروی از غرایزم بگذرانم. حالا چه چیزی باید اصلاح شود؟ با خودم فکر کردم چیزی برای از دست دادن ندارم.
دوباره به لیست نگاه کردم و بعد از اینکه آماده شدم، به یک دوست زنگ زدم. این بار پس از چند بوق پاسخ داد.
با چتر از خانه خارج شدم، اما به محض رسیدن به ایستگاه قطار، باران متوقف شد.
اتفاقی که میتوانست مرا تماماً تعریف کند.
داشتن چتر در زیر آسمانی آنچنان صاف که انگار باران قبلاً از آن دروغ بوده است، مانند پابرهنه حمل کردن یک جفت اسکی به چشم میآمد.
جادههای مرطوب میدرخشیدند. برای فرار از گرما وارد ایستگاه شدم اما اصل گرما همانجا بود. مدتی میشد که سوار قطار نشده بودم.
وارد سالن انتظار شدم، یک نوشابه از دستگاه خرید کنار سطل زباله خریدم، روی نیمکت نشستم و آن را در سه قلوپ تمام کردم. میاگی برای خودش آب معدنی خرید و با چشمانی بسته تا جایی نوشید که بطری مچاله شد.
از پنجره به آسمان نگاه کردم. رنگینکمان داشت شکل میگرفت. تقریباً فراموش کرده بودم اصلاً چنین پدیدهای وجود دارد.
البته که میدانستم رنگینکمان چگونه است، دلایلی که مردم رنگینکمان را با آن توجیه میکنند؛ اما به دلیلی دانش اولیه آن را از یاد برده بودم.
متوجه چیزی شدم و نگاهی دوباره به آن انداختم. در آن کمان قوسی عظیم آسمانی، من در کل فقط پنج رنگ آن را میتوانستم ببینم و دو رنگ دیگر را از دست داده بودم: قرمز، زرد، سبز، آبی، بنفش. رنگها را در یک پالت خیالی با هم مخلوط کردم و آنگاه متوجه شدم دو رنگ دیگر نارنجی و نیلی بودند.
میاگی که در کنارم بود گفت: «قشنگ نگاهش میکنی، احتمالاً آخرین رنگینکمانی میشه که میبینی».
سری تکان دادم: «بله. علاوه بر اون، ممکنه دیگه هرگز توی سالن انتظار نشینم، دیگه هیچوقت نوشابه نخورم، یا این آخرین باریه که یه قوطی پرت میکنم».
قوطی خالی نوشابه را درون سطل پرت کردم. صدای برخورد آن با قوطیهای دیگر، در سالن انتظار پخش شد. «هر چیزی ممکنه آخرینش باشه، همیشه همینطور بوده. حتی قبل از اینکه عمرو بفروشم».
این را گفتم، اما کافی بود صحبتهای میاگی دوباره شروع شود تا مرا بیقرار کند. رنگینکمان، سالن انتظار، نوشابه، قوطی، چه کسی اهمیت میداد؟
اما… از الان تا زمان مرگم چند سیدی گوش میدهم؟ چند کتاب میخوانم؟ چند سیگار میکشم؟
این افکار باعث ایجاد کمی ترس در من شد. مرگ یعنی دیگه توانایی هیچکاری جز مردن نداری.
پس از پیاده شدن از قطار، تا رستورانی که با ناروسه قرار داشتم با اتوبوس پانزده دقیقه راه بود.
ناروسه از دبیرستان دوستم بود. قد او کمی از من که متوسط بودم، کوتاهتر بود و چهرهی بسیار خوشتری داشت. مغزش خوب کار میکرد و میتوانست با زبانش مردم را شیفتهی خود کند، بنابراین در بین همسالانش محبوب بود. اینکه یک ضداجتماعی مانند من با او خوب بود کمی عجیب به نظر میرسید.
ما در یک چیز مانند هم بودیم، و آن این بود که میتوانستیم به بیشتر چیزهای این دنیا بخندیم. در زمان دبیرستان، مدتی طولانی در رستوران فستفودی مینشستیم و اتفاقات روزانه را تا وقتی که بیمزه شود، مسخره میکردیم.
میخواستم یک بار دیگر اینگونه به همه چیز بخندم.
هنگامی که منتظر رسیدن ناروسه بودم، میاگی روی صندلی کناری من که در سمت راهرو بود نشسته بود. میزها چهار نفره بودند اما صندلیها خیلی عریض نبودند به همین دلیل من و میاگی به هم نزدیک بودیم.
میاگی همچنان مرا از نزدیکی میپایید. گاهی با هم چشم در چشم میشدیم اما او بدون توجه، به کارش ادامه میداد.
ناروسهای که من میشناختم حتماً رابطهی من و میاگی را اشتباه میگرفت. او همیشه از پشت آویزانم میشد و ولی مواظب بود اذیت نشوم. همیشه مرا امیدوار میکرد.
میتوانستم بفهمم چه امید طاقتفرسایی بود. اما اگر میخواستم کاری انجام دهم، باید انجام میشد. ناراحتکننده است، اما این اولین چیزی بود که بعد از فروش عمرم به ذهنم آمد.
خیال به میاگی گفتم: «هی، خانم ناظر…»
«چیزی شده؟»
گردنم را خاراندم و گفتم: «خب، یه درخواستی دارم…»
میخواستم از میاگی بخواهم اگر در مورد مردی که قرار بود بیاید چیزی میداند به من بگوید و ولی متوجه شدم پیشخدمت با لبخندی تمام رخ در کنار میز ما ایستاده است: «عذر میخواهم، آمادهی سفارش دادن هستید؟»
با توجه به وقت فقط یک قهوه سفارش دادم و وقتی پیشخدمت سفارش را تایید کرد و رفت، رو به میاگی کردم تا درخواستام را به او بگویم. «نمیخواستی چیزی سفارش بدی؟»
پس از این سوال میاگی چهرهای خجالتزده و ناراحت به خود گرفت: «آم… شما نباید جلوی دیگران با من صحبت کنید».
«چرا؟ چیز بدی در موردش هست؟»
«من مطمئنم قبلاً این رو بهتون گفتم… خب، میبینید به غیر از اونایی که روشون نظارت میکنیم، کسی حضور ما ناظرها رو احساس نمیکنه. همونطور که میبینید». میاگی آستین پیشخدمت را گرفت و اندکی تکان داد و همانطور که گفته بود جوابی نداد.
«هر حرکتی که روی بقیه انجام بدم یا هر کاری باهاشون بکنم طوری به نظر میرسه که انگار این اتفاق اصلاً نیفتاده».
در حالی که لیوانی را بلند میکرد ادامه داد: «پس اگر من این لیوان رو نگه دارم برای اون شناور به نظر نمیاد. یعنی وقتی لیوان رو لمس میکنم نه ناپدید میشه و نه دیگران حرکتش رو میبینن. فقط اینطور به نظر میاد که این اتفاق اصلاً نیفتاده. نمیشه گفت من «اونجا» هستم با این حال حتی نمیشه گفت من اصلاً وجود ندارم… اگرچه یه استثنا وجود داره. تنها کسی که میتونه ناظر رو حس کنه، منظورمه. در حالی که من در اصل وجود ندارم، با این حال برای شما وجود دارم، همونطور که شما از حضورم آگاهیید… آقای کوسونکی، نکتهش اینه که الان به نظر میاد شما دارید با هوا صحبت میکنید».
واکنش پیشخدمت را بررسی کردم. انگار به یک دیوانه نگاه میکرد.
قهوهام دقایقی بعد رسید. تصمیم گرفتم وقتی آن را نوشیدم بدون دیدن ناروسه آنجا را ترک کنم.
اگر او فقط چند ثانیه دیرتر آمده بود، مطمئناً از آنجا میرفتم، اما قبل از اینکه قاطعانه تصمیم بگیرم، ناروسه وارد رستوران شد. با بیمیلی رفتم و سلام کردم. پس از اینکه نشست، خیلی اغراقآمیز از تجدید دیدارمان خودش را شادمان نشان میداد. علاوه بر آن اصلاً به نظر نمیرسید متوجه میاگی در کنار من شده باشد.
ناروسه پرسید: «خیلی وقته ندیدمت. حال و احوالَت روبهراهه؟»
«آره، فکر کنم». با خودم فکر کردم این چیزی نیست که مردی با کمتر از شش ماه وقت بگوید.
وقتی در مورد اوضاع و احوالمان به یکدیگر گفتیم، شروع به صحبت کردیم انگار که به زمان دبیرستان بازگشتهایم. دقیقاً به یاد نمیآورم در چه مورد صحبت میکردیم و محتوای گفتگو قطعاً اهمیتی ندارد. هدفمان این بود که همه چیز را زیر و رو کنیم. چیزهای بیاهمیتی که سریعاً فراموش میشوند میگفتیم و میخندیدیم.
یک کلمه هم در مورد طول عمر به زبان نیاوردم. مطمئن نبودم او مرا باور کند و نمیخواستم این خوشی را خراب کنم. اگر ناروسه میدانست من فقط چند ماه برای زندگی دارم، متفاوت رفتار میکرد. سعی میکرد بیادب نباشد، کمتر جوک میگفت و نسبت به گفتن حرفهای آرامشبخش وسواس پیدا میکرد. نمیخواستم به این مزخرفات فکر کنم.
تا وقتی آن را نگفته بود، میتوانم بگویم خوش میگذشت.
انگار که آن لحظه به یادش آمده باشد گفت: «راستی کوسونکی، هنوز هم نقاشی میکنی؟»
فوراً پاسخ دادم: «نه». سپس با دقت به دنبال کلماتی برای ادامهی حرفم گشتم. «…از وقتی رفتم دانشگاه دیگه نکشیدم».
«فکرش رو میکردم». ناروسه خندید: «اگر هنوز هم نقاشی میکردی نمیدانستم باید چیکار کنم».
با آن جمله، گفتگو دربارهی این موضوع خاتمه یافت.
میدانم عجیب است اما آن تغییر، حتی به ده ثانیه هم نکشید، تمام علاقههایی که سه سال به ناروسه داشتم از بین رفت. تمام آن خیلی سریع از بین رفت. همچنان که دهانش در حال جنبیدن بود انگار که سعی میکرد چیزی را درست کند، در دلم چیزی به او گفتم.
هی ناروسه. این تنها چیزی است که نمیتوانی به آن بخندی.
درست است که بیخیال آن شدم، اما به این معنی نیست که خندیدن به آن اشکالی ندارد.
فکر میکردم خودت میدانی چه چیزی خندهدار است.
لبخندی که به ناروسه نشان دادم به تدریج معنای خود را از دست داد. فکر کردن با خودم را متوقف کردم، سیگاری روشن کردم و پس از آن فقط حرفهایش را تأیید کردم.
میاگی از کنارم گفت: «حالا، بیاید جوابها رو مقایسه کنیم».
کمی سرم را تکان دادم اما او بدون توجه ادامه داد: «انگار همین الان یه کمی از آقای ناروسه متنفر شدید. اما واقعاً آقای ناروسه اونقدری که فکر میکردید به شما علاقه نداره. در اصل، شما میتوانستید دو سال بعد با آقای ناروسه همینطوری ملاقات کنید و یه موضوع جزئی باعث دعواتون بشه و دوستیتون همونجا تموم بشه. شما باید قبل از اینکه به اونجا کشیده بشید تمومش کنید. امید بستن به این مرد هیچ نتیجهی خوبی نداره».
ناراحت شدنم به این دلیل نبود که میاگی به دوستم توهین کرده بود یا به من چیزی گفته بود که نمیخواستم بدانم. حرفی که زده بود احساس واقعی من نبود، اما دلیل عصبانیت من این هم نبود. در نهایت بهخاطر این هم نبود که ناروسه رویای سابق مرا مسخره کرده و میاگی اشتباه متوجه شده بود.
میپرسید پس از چه اینقدر عصبانی بودم؟ خودم هم مطمئن نیستم جواب چیست.
ناروسه روبهروی من فقط در حال حرف مفت زدن بود، میاگی زمزمههای افسردهکننده و تاریک در گوشم میخواند، دو دختر جوان در آن سوی رستوران با صدای نازک و پرشور گپ میزدند، گروهی پشت سرم مست کرده بودند و خیلی آتشین در مورد عقایدشان صحبت میکردند، ناگهان، دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. خفهشید! چرا نمیتوانید فقط ساکت باشید؟
چند لحظه بعد، لیوانی را به سمت دیوار طرف میاگی پرتاب کردم. صدای خرد شدنش از چیزی که انتظار داشتم بلندتر بود، اما تا قبل از شروع دوباره صداها، رستوران لحظهای در سکوت فرو رفت.
ناروسه با چشمانی گرد شده مرا نگاه میکرد. کارمندی را دیدم که در حال دویدن به این سمت بود. میاگی آهی کشید.
من دارم چه غلطی میکنم؟
یک جفت اسکناس هزار ینی روی میز گذاشتم و سریعاً از آن مکان فرار کردم.
وقتی که سوار اتوبوس برگشتم به ایستگاه قطار بودم، یک مرکز بیسبال قدیمی چشمم را گرفت. دکمهی ایست اتوبوس را زدم و پیاده شدم و در آنجا حدود سیصد بار ضربه زدم. وقتی چوب بیسبال را کنار گذاشتم، دستهایم قرمز و بیحس شده و بسیار عرق کرده بودند.
یک مشروب عرق پوکاری از دستگاه خریدم و روی نیمکت نشستم تا آن را آرامآرام بنوشم. گروهی از مردان در حال ضربه زدن را تماشا میکردم و با خودم فکر کردم شاید در حال برگشت به خانه از سر کارند.
شاید فقط نورپردازی بود، اما به نظر میرسید همه چیز در آبی عجیبی فرو رفته است.
از آنطور ترک کردن ناروسه پشیمان نبودم. قطعاً به میزان علاقهی او به خودم، شک کرده بودم. شاید واقعاً به افرادی مانند ناروسه اهمیتی نمیدادم، اما حداقل امیدوار بودم بتوانم خودم را از طریق او دوست داشته باشم، زیرا او طرز فکر مرا تأیید کرده بود.
و در حالی که ناروسه تغییر کرده بود، من هرگز چنین نکردم. شاید این ناروسه بود که کار درست را انجام داد.
مرکز بیسبال را پشت سر گذاشتم و به سمت ایستگاه رفتم. هنگامی که روی سکو ایستادم، قطار همان لحظه آمد. آنجا پر شده بود از دبیرستانیهایی که از باشگاهها به خانه میرفتند و ناگهان به من احساس پیر بودن دادند. چشمانم را بستم و توجهام را به صداهای قطار جلب کردم.
آسمان کاملاً شب شده بود. قبل از برگشت به خانه سری به فروشگاه زدم. در حالی که آبجو و اسنکهایم را به پیشخوان میبردم، متوجه زوج دانشجوییای در لباس ورزشی و صندل شدم که همانجا در حال خرید کردن بودند.
به خانه که برگشتم، برای شام کنسرو گرمشدهی یاكینیكو با پیازچه و آبجو داشتم. وقتی به این فکر میکردم که قبل از مرگ چند لیتر آبجو مینوشم، مزهی غذا بهتر میشد.
رو به میاگی گفتم: «هی خانم ناظر، بابت اون کاری که قبلاً کردم متأسفم. فکر کنم فقط یکم گیج شده بودم. بعضی وقتها یهو از کوره در میروم، میدونی».
در حالی که با احتیاط به من نگاه میکرد گفت: «آره، میدونم».
به او حق میدادم. هر کسی در مقابل مردی که وسط مکالمه لیوان پرت میکند با احتیاط برخورد میکند.
«آسیبی که ندیدی؟»
«متأسفانه نه».
«هی، من واقعاً متأسفم».
«مشکلی نیست. به من برخورد نکرد».
«میخوای وقتی اون گزارش نظارت یا هرچی که اسمش هست رو تموم کردی بنوشیم؟»
«دارید میگید میخواید با من بنوشید؟»
انتظار چنین عکسالعملی را نداشتم. فکر کردم بهترین کار این است که حقیقت را بگویم: «آره، تنهایی».
«میبینم. خب، عذرخواهی میکنم ولی نمیتونم. من سرکارم».
«خب باید این رو از اول میگفتی».
«ببخشید. فکر کردم نیازی نیست. تعجب میکنم چرا این رو میگید».
«من هم مثل هر کسی گاهی تنها میشوم. مطمئنم آدمهای دیگری که قبل از مرگ روشون نظارت میکردی همراهی میخواستند، درسته؟»
«یادم نمیاد».
قوطی آبجو را خالی کردم، دوش گرفتم، مسواک زدم و آمادهی یک خواب سالم شدم. احتمالاً خستگیام به خاطر مرکز بیسبال بود. چراغ را خاموش کردم و زیر پتو فرو رفتم.
فکر کردم لازم است زاویه دیدم را نسبت به چیزها عوض کنم. هر چه به مرگ نزدیکتر شوم، جهان ناگهان زیباتر نخواهد شد. شاید فقط وقتی پای مردهها وسط میآید دنیا زیبا میشود.
سادگیام کاملاً واضح بود، اما انگار نمیتوانستم از این افکار خلاص شوم. جایی در اعماق درونم، هنوز هم امیدوار بودم دنیا ناگهان زیباتر شود.