به سختی میتوانم چیزهایی را که من و هیمِنو در برخورد با هم گفتیم را به یاد بیاورم. در حقیقت حتی طرز برخورد و صحبت هیمِنو را هم به یاد نمیآورم. فقط آنقدر هیجانزده شده بودم که بدون فکر کردن حرف میزدم.
اما مهم نبود مَکالمه در مورد چه بود. برای من اگر فقط چیزی میگفتم و هیمنو جواب میداد، همین کافی بود.
مثل اینکه برای دیدن جشنواره نیامده بود و به دلیل کاری آنجا حضور داشت و ماشین در نزدیکی معبد پارک شده بود. بنابراین از آنجا میکرد.
وقتی در مورد کارش پرسیدم، معمولاً طفره رفت و فقط به نوعی «شخص به شخص» گفت.
در حالی که سعی میکرد بروود، گفت: «دوست دارم بیشتر صحبت کنم، اما زودتر از خواب بلند شوم».
بنابراین به نوشیدنی یا چیزی دعوتش کردم، او هم خواست کرد و گفت: «الکل خوب اما میتوانیم غذا بخوریم». قرار گذاشتیم دو روز بعد برای یک شام با هم جدا می شویم و سپس از هم می شویم.
از شادی در پوست خود نمیگنجیدم و برای مدتی میگی را از یاد برده بودم. میگی گفت: خوب، خوشایند بود.
گفتم: «خودمم فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیفتد.»
او گفت: «من هم نمیکردم. انگار واقعاً برای واقعی بودن خیلی خوبه.» گفتم: «آره… فکر کنم وقتها واقعی است».
دو روز بعد دوباره با همِنو ملاقات میکردم. باید آن را یک اتفاق مهم در نظر میگرفت و قبل از آن نیاز به آمادگی داشتم.
وقتی به آپارتمان برگشتم، از فکر هیمِنو بیرون آمدم و کمی درگیر کارهایی که قبل از مرگ میخواستم دهم شدم. وقتی آماده رفتن به رختخواب بودم، به میگی گفتم: «یه جورایی یه درخواست عجیبی ازت دارم.»
میگی گفت: من نمینویسم.
گفتم: «این نیست. درباره به فرداست. میخواهم از قرار با هیمِنو خاطرجمع باشم. دو روز وقت دارم و میخواهم تمام فردا شوم. و ازت میخواهم به من کمک کنم آماده بشوم.»
میگی پرسید: «آماده بشید؟»
گفتم: «میدانم پنهانکاری ازت بیمانگیزه، پس صادقانه میگویم. توی این بیست سال، تا حالا هرگز با هیچ دختری در رابطه نبودم. پس اگر همینجوری برم پیش هیمِنو میدانم خستهش میکنم و دستهگُل به آب میدهم. برای اینکه یک کمتر خرابکاری کنم میخواهم فردا بروم شهر و تمرین کنم.»
نگاه میگی برای چند ثانیه کاملاً توخالی بود. گفت: «اگه اشتباه نکنم از من میخواید نقش خانم هیمِنو رو بازی کنم، درسته؟»
گفتم: «درسته. قبولش میکنی؟»
او گفت: «خب، من زیاد توجهی نمیکنم، ولی میتوانم مشکلات بیشماری پیش میآورم».
گفتم: «اوه، منظورت اینه که من تنها کسی هستم که تو رو میبینم؟» میگی تایید کرد: «بله، همین.»
گفتم: «مشکلی نیست. چرا باید به چیزی که مردم در مورد من فکر می کنند باید بدهم؟ همهی خجالتهایم را میگذارم برای هیمِنو. حتی اگر همه من را مسخره کنند، تا وقتی که هیمِنو حتی یک ذره هم از من خوشش بیاید، من راضیام.»
میگی حیرتزده به نظر میرسید: «وقتی بحث خانم هیمِنو باشد تو یه چشم به هم زدن عوض میشوی. اما یک مشکل دیگر هم هست. همانطور که میدانی، من درباره طرز فکر زنهای نسل خودم زیاد نمیدانم. به همین خاطر فکر نمی کنم بتوانم روی من حساب کنم که جایگزین خوبی باشم. چیزی که ممکن است برای خانم هیمِنو خوشایند باشد، میتوان برای من ناخوشایند باشد. ممکن است چیزی که برای آنها خستهکننده باشد، برای من هیجانانگیز باشد. آن چیزی که برای آنها بیادبانه ممکن است برای من مودبانه باشد. اختلافات زیادی وجود داشته باشد. پس پیشنهاد میکنم دنبال یک زن در حدود بیست سالگی بگردید.»
حرفش را قطع کردم: «وقتی بحث خودت باشد تو یه چشم به هم زدن شکستنفسی میکنیها. هیچ مشکلی نیست. تا آنجا که من میبینم، تو با دخترهای دیگر فرقی نداری، جز اینکه یک کم خوشگلتری.»
میگی با خطر خیلی گفت: «خب، شما مشکلی مشکلی، پس هم خوب.»
صبح روز بعد، جایی در یک آرایشگاه رزرو کردم و برای خرید کفش و لباس به شهر رفتم. نمیتوانم با شلوار جین فرسوده و کفش ورزشی کثیف به ملاقات هیمِنو بروم.
با پیدا کردن فروشگاهی مطابق سلیقهام و بر اساس پیشنهادات میاگی، یک پیراهن چوگان فرد پتی¹، شلوار چینو² به همراه یک کمربند و سپس در یک فروشگاه کفش، یک جفت بوت کویری شکلاتیرنگ خریدم.
گفتم: «فکر نکنم نیاز باشد خیلی تجملی لباس بپوشید. تا زمانی که باید کافی باشد.»
¹ چوگان فرد پتی
² چینی
پرسیدم: «میتوانم این را به عنوان توصیهای خوب در نظر بگیرم؟»
گفت: «میتوان هر جور دلتان میخواهد در نظر بگیرید.»
گفتم: «گرفتم. انجامش میدهم. احساس میکنم مورد نکوهش قرار گرفتم.»
گفت: «نیاز هر چیز کوچکی نیست.»
وقتی که خریدمان تمام شد، کمی زودتر به آرایشگاه رفتیم. همان طور که میگی پیشنهاد کرده بود، فقط توضیح دادم: «فردا با شخص مهمی قرار دارم.»
زن لبخندی رضایتمندانه زد و ریختم را با آشتیاق کوتاه کرد و برای روز بزرگم چند نکته عملی به من.
در لباس جدید و مرتب، بدون اغراق مثل یک شخص متفاوت بودم. تصور لباسهای رنگورفته و رنگهای افسردهکننده بیشتر از آنچه فکر میکردم روی ظاهرم تأثیر گذاشته است. حالا که آن ویژگیها از بین رفته بودند، مثل یک مرد جوان در موزیک ویدیوی پاپ بودم.
میگی به من گفت: «شما متفاوت است مثل یک آدم کاملاً از دیروز به نظر میآید.»
گفتم: «آره. واقعاً مثل مردی نیستم که ارزش زندگیاش فقط ده هزار در ساله، هاست؟»
گفت: «واقعاً. تقریباً شبیه قول آیندهی شاد را دارید.»
گفتم: «ممنون. وقتی لبخند میزنی مثل یه پریِ کتابخونه میشوی.»
او گفت: «انگار امروز خیلی بیشتر حرف میزنید آقای کوسونکی.»
گفتم: «انگار همینطوره».
او کتاب پرسید: «پس اون «پریخونه» که گفتید چی بود؟»
گفتم: «یعنی زن مهربون و باهوش.»
او گفت: «لطفاً این خط رو برای خانم حفظ کنید، باشه؟»
گفتم: «اما خصوصیات اون با تو فرق داره. من الان دارم در مورد تو حرف میزنم میگی.»
حالتش هنوز فرق نکرده بود، به آرامی سرش را خم کرد و گفت: «خب، ممنون.»
من و شما کنار هیچچیز به عنوان انسان ارزش نداریم. طبق گزارشاتمان.»
گفتم: «چه عجیب.»
ما در یک رستوران ایتالیایی بودیم و طبیعتاً مکالمه مهمان به نظر میرسید که من با خودم حرف میزنم. زوج میانسالی که در نزدیکی ما نشسته بودند به من نگاه میکردند و زمزمه میکردند.
پس از صرف غذا از خیابان اصلی خارج شدیم، پلههایی که در کنار یک پل بودند را طی کردند و در امتداد رودخانه قدم زدیم. آن زمان پر از الکل بودم و به همین خاطر تمام مدت دست میگی را گرفته بودند و در راه برگشت آن را به عقب و جلو میچرخاندم. میگی نگران به نظر میرسید و من همچنان به کشیدن او ادامه دادم.
دیگران مرا در یک پیادهروی عجیب میدیدند ولی من همیشه نمیدانم. در هر صورت هیچوقت نمیتوانم از آدمهای صادق باشم. پس راحتتر بود که تصمیم بگیرم خودم را یک آدم عجیب کنم.
میگی که به گرفتن دست من عادت کرده بود با چهرهای آرام گفت: «حالا آقای کوسونکی مست، فکر کن من خانم هیمِنو هستم و سعی کن من را اغوا کنی.»
ایستادم و درست در چشمان میگی نگاه کردم. «ظاهر شدن پیش از بهترین اتفاق زندگیام بود. و بدترینش وقتی بود که از دید من ناپدید شد. و الآن جواب میده تو که بهترین یا بدترین خلقت کنم.»
«تحول دلنوازی بود، تحت تأثیر قرار گرفت.»
گفتم: «پس فکر میکنی هیمِنو چه جوابی میده؟»
«آه، خب، اگر خانم هیمِنو بود…» میگی دستش را روی چانهاش گذاشت و فکر کرد. «شاید میگفت: «این چرند و پرتها چیه یهو میگی؟» و سعی میکنم بخندد.»
گفتم: «ها. اگه میگی بود چی؟»
گفت: منظورتان رو نمیگیرم.
گفتم: «شوخی کردم. نگران نباش.»
او گفت: «شما واقعاً از اونجور آدمایید آقای کوسونوکی؟ شوخطبع؟»
گفتم: «خودم مطمئن نیستم. من به کلماتی مثل «هویت» یا «مزاج» یا «شخصیت» اعتماد زیادی ندارم. همه اینها به شرایط تغییر می کنند. در درازمدت چیزی که مردم را تغییر می دهد، وضعیتی است که توش قرار می گیرند. مردم معتقدند که سازگاری دارند، اما این سطحیتر از چیزی است که بیشتر مردم فکر میکنند.»
«همهی مردم همچین چیزی را نمیگویند.»
گفتم: «هر کسی که افسرده میشود دوست دارد فکر کند استثناست.»
میگی به آرامی آه و خواستش را اعلام کرد: «فکر کنم درسته».
وقتی از راه رفتن خسته شدیم س
اتوبوس را عوض کردیم و در یک سکوی منظره که محل معروفی برای قرار دادن بود پیاده شدیم. حدود ده زوج دست در دست در آنجا بودند و گاهی بوسه
«اولین باری که آمدم اینجا هیمِنو هم با من بود. نردهای که نزدیک راه پلهی مارپیچی است دقیقاً ارتفاعی دارد که یک بچه بخواهد برود بالا. هیمِنو سعی کرد ازش برود بالا اما من متوجه شدم که
هر چه من پرحرفتر میشدم، میگی با علاقهمند نگاه می، انگار تمام ناراح است.
شاید با خودش فکر کند به من اجازه دهد تا جایی که میتوانم رویاپردازی کنم.
روز به آخر رسید. بعد از ظهر بارانی بود و ایستگاه پر بود از کسان
بیست دقیقه به اندازهای یک و نیم ساعت گذشت. من جای اشتباهی منتظر
پس از بیست و هفت دقیقه، دقیقاً همان موقعی بود که می خواستم بروم و دنبال هیمِنو بگردم، خودش را دید که دست تکان می داد و به سمت من می آمد. نزدیک بود فکر کنم قول آن روزش فقط بهانهای برای فرار کردن است، برای همین کمی باورش سخت شده بود.
حتی اگر هیمِنو آن شخصی نمیبود که یک دهه منتظرش بودم
اگر کسی که هیچ ارتباطی با او نداشت، احتمالاً در اولین نگاه دردی در سینههایم حس میکردم. او حفرهای در قلبم باقی مانده بود که برای پر کردنش میمردم.
حتی شاید فکر میکردم: «او هیچ وقت مال من نمیشود. پس زندگی من بیمعنی نیست؟»
از این رو این یک شانس بود که من از همهی افرادی که در نزدیکیتر بودند، بودند. از این موضوع موضوعاً شاد بودم.
هیمِنو توضیح داد: «اتوبوس به خاطر بارون دیر کرد. ببخشید که منتظرت گذاشتم. من دعوتت میکنم.»
گفتم: «این بار بگذار من تو را دعوت کنم، امروز بیخیالش».
متوجه شدم نه تنها ظاهرم، بلکه صدایم هم تغییر کرده بود. تقریباً بلندتر
با نگاهی دقیق و بدون نگرانی گفت: «هوم، پس انتظار یه دفعه بعدم داری؟»
گفتم: «بله و دفعه بعد احتمالاً بعدش هم پشت سر هم انتظار دارم.»
با خنده گفت: «خوشحالم که صادقی.»
با خودم زمزمه کردم هیمِنو حتماً این را میگفت. او در ده سال تغییر نکرده بود. هنوز طعنهآمیز صحبت میکرد، اما هنوز هم گرمایی در صحبتهایش وجود داشت.
از ایستگاه بیرون آمدیم و زمانی که چتر را باز کردم
گفت: «کوسونُکی تو همیشه آدمی بودی که عادت داشتی چترت را فراموش کنی، من همیشه با بیمیلی مجبور شدم مال خودمو با تو شریک بشوم.»
چتر را از هیمِنو گرفتم و نزدیک بودم و گفتم: «درسته».
او گفت: «پس بهتر نیست از الآن به بعد عکسش کنیم؟»
گفتم: «باشه.»
با هم در زیر چتر
هیمِنو پرسید: «راستی، اون روز چیکار میکردی؟»
پاسخ دادم: «دنبال تو میگشتم هیمِنو.»
هیمنو گفت: دروغگو. و سپس به شانه هایم زد. من هم با خنده گفتم: «ولی راسته.»
با خودم فکر می کنم همه چیز عالی است.
زمانی که در رستوران روبهروی هیمِنو نشستم و با او صحبت کردم، یک اشتباه…
باورنکردنی مرتکب شدم. اگر دقیق باشم، شاید واقعاً اشتباه نبوده است. اگر بیشمار فرصت برای انجام دوباره صحنه به میشد، هر بار همان را میکردم. انتخاب هیچ دیگری نبود.
مهمتر از همه، دلیل انتخاب «اشتباه» من چیزی نبود که از قرار ملاقاتمان سرچشمه گرفته شود، بلکه خیلی قبلتر تصمیم گرفته شده بود.
خیلی آرام، با گذشت زمان اشتباه اشتباه کردم، اما به هر صورت، نتایج آن اشتباه مورد نجات من واقع شد.
و در همان زمان، فهمیدم چرا میاگی سعی میکرد مرا از دیدار با هیمِنو منع کند.
پس از سفارش، به هیمِنو لبخند زدم تا احساسام را به او نشان دهم. او هم همینگونه پاسخ داد.
هیمِنو کمی آب یخ از لیوانش نوشید و گفت: «دوست دارم بدونم این همه سال چیکار میکردی کوسونوکی.»
جواب دادم: «من دوست دارم اول مال تو رو بشنوم.» اما اصرار کرد: «بیا اول با تو شروع کنیم.»
با جملهی «خیلی هم جالب نیست» شروع کردم. سپس در دوران راهنمایی و دبیرستان حرف زدم. واقعاً هم چیزی جالب وجود نداشت. چگونه در سال دوم راهنمایی درسهام را شل گرفتم. چگونه حافظهام سال به سال بدتر میشد. به بهترین دبیرستان منطقه رفتیم، اما درس را در میانهای آن بیخیال شدم و اکنون در یک دانشگاه معمولی درس میخواندم. مجبور شدم پدر و مادرم را - که میگفتند به دانشگاهی که اسم و رسم بیمانگیز است - ترغیب کنم تا مبلغی را برای ورودی بپردازم و پس از آن خودم باید از پس خرج و مخارجم برمیآمدم. و اینکه از زمستان هفده سالهام دست به قلم نبرده بودم.
کمتر از پنج دقیقه صحبتام تمام شد. به سختی چیزی در زندگیام پیدا میشود که ارزش صحبت کردن داشته باشد.
هیمِنو گفت: «ها، پس هنر رو بیخیال شدی. من منظرههای رو دوست داشتم کوسونوکی. همیشه نقاشی میکشیدی. منظرههای قشنگ و خیرهکننده را طوری میکشید که انگار برایت هیچ نیست. همیشه حسودی میکردم که هیچ وقت نمیتوانم به همچین حدی برسم.»
گفتم: «هیچوقت همچین چیزی بهم نگفته بودی.»
او گفت: «چون اون موقع واقعاً باهات دشمن بودم. همهی استعدادی که من درس خواندم، به خاطر همین نمیخواستم بقیه استعدادهای تو را قبول کنم. اما… احتمالاً هیچ وقت متوجه نشدی ولی گاهی اوقات نقاشیهاات رو میبردم خونه و بهشون خیره میشدم کوسونکی.» نگاهش به جای دیگری بود و این حرفها را میزد.
گفتم: «آره، من هم دشمن بودم. ما توی یه مدرسه بودیم اما تعریف و تمجید بزرگترها همیشه از تو بود. من فکر می کنم این ناعادلانه است که یه دانش آموز اینقدر زرنگ و خوشگل باشه.»
هیمِنو گفت: «هیچکس انتظار کسی را نداشت که اون دختر توی دبیرستان ترک تحصیل کنه.»
قبلاً تعجب کردم و گفتم: «ترک تحصیل؟»
او ابروهایش را پایین انداخت و لبخند زد. سپس ماجرای تحصیلش را توضیح داد، بخشی از بارداری که میگی قبلاً برایم تعریف کرده بود حذف کرد. تمام چیزی که هیمِنو گفت این بود که: «من با یکی از ارشدهای فارغالتحصیلش ازدواج کردم و ترک تحصیل کردم، اما درگیری پیش آمد و بعدش طلاق گرفتم.»
با لبخندی خسته گفت: «فکر کنم خیلی بچه بودم. نمی فکر کنم نمیتوانم حتی کوچکترین عیب و ایرادات را تحمل کنم و همه چیز را از همان اول آشفته کردم. از آن تابستان ده سال پیش که مدرسهام را عوض کردم و از تو جدا شدم، هیچ چیز توی ذهنم عوض نشد. مطمئنم اون موقع یک دختر باهوش بودم. اما این باعث شد فکر کنم دیگه نیاز نیست بالغ بشم. برای همین هنوز خیلی با اون رویاپردازی ده ساله فرق ندارم، وقتی همه تغییر میکنند.»
هیمِنو با چشمان یک دختر بچه زخمی به دستش روی میز خیره شد. «پس تو چی کوسونوکی؟ مطمئنم تو هم توی این ده سال تغییر کردی.»
در همین حواسم کمکم از دست میدادم.
گفتم: «تو تنها کسی نیستی که تغییر نکرده هیمِنو. من هم هنوز از روزی که از هم جدا شدیم همین موندم. سالهایی که هیچ چیزی نداشتم برایش زندگی کنم و گذراندن روزها در تنهایی. میکردم دنیا فقط وجود دارد تا من را نامید کند. شاید قبل از اینها مرده بودم. به همین خاطر چند روز پیش…»
میدانستم چه میگویم. از قبلبینی شده بود که ممکن بود به گوشهای هیمِنو چطور شنیده شود. و فهمیدم این کار چقدر احمقانه است. اما این مانع من نمی شود.
گفتم: «من طول عمرم را فروختم. به ارزش ده هزار ین برای هر سال.»
چهرهی هیمِنو کمرنگ شد و سردرگم نگاه میکرد، اما نمیتوان جریان کلمات غیرمکن بود. اجازه دادم به ریختگی درونم بیرون بریزد.
یکییکی همه چیز را گفتم. مغزهای که طول عمر میخرد. فکر کردن به چند میلیون ین در سال ارزش دارم در حالی که فقط ده هزار ین بود. نامید شدن از آیندهام و فروش همه آن به جز سه ماه. و تعقیب شدن زیر نظر یک ناظر نامرئی از آن زمان.
به هر راهی که دلسوزی را برانگیزد حرف زدم.
با اشاره به میگی گفتم: «تو نمیتوانی ببینیاش هیمِنو، ولی ناظرم درست همینجاست. اینجا، دقیقاً همینجا. یه دختری به اسم میگی. خیلی رک حرف میزند، اما اگر فقط باهاش حرف بزنی واقعاً خیلی…»
هیمِنو با لحنی پوزشآمیز گفت: «هی، کوسونُکی؟ دلخور نشو، ولی… اصلاً میدونی حرفی که میزنی چقدر غیرواقعیه؟»
گفتم: «آره کاملاً مطمئنم و میدانم چه قدر چرند به نظر میآید.»
او گفت: «آره، چرنده… ولی میدونی کوسونُکی، حتی با این چرنده، نمیتوانم فکر کنم دروغ کنم. نه اون بخشی که کمی برات مونده و نه حتی اون بخشی که یه دختر کنارت وایساده و روت نظارت میکند. ما آنقدر همدیگر را میشناسیم که اگر دروغ بگوییم سریع میفهمم. هر چقدر هم سخت باشد، میتوانم باور کنم که تو در مورد فروختن عمرت دروغ نمیگویی.»
نمیتوانم توصیف کنم آن لحظه چقدر خوشحال بودم.
گفتم: «متأسفم که چیزی نگفتم، اما من هم چیزی را قائم میکردم». هیمِنو سرفه کرد و دستمالی به دهان خود گرفت، سپس برخاست.
«ببخشید. بعد از شام ادامه میدهم.» این را گفت و قدمزنان دور شد. به سمت دستشویی میرفت.
غذایمان رسید و من امیدوار بودم هیمِنو برگردد. باید ادامه حرفهایش را میشنیدم.
اما هیمِنو هرگز برنگشت.
از آن جا که خیلی وقت بود برنگشته بود، نگران بودم که از کم خونی یا چیزی از حال رفته بود. بنابراین از میگی درخواستی کردم: «ببخشید ولی میشود اتاق خانمها را یه نگاهی بیندازی؟ شاید اتفاقی برای هیمِنو افتاده باشد.» میگی به آرامی سر تکان داد.
چند دقیقه بعد میگی برگشت و به من اطلاع داد که هیمِنو رفته است. در اطراف رستوران قدم زدم، اما او اصلاً جایی نبود که بخواهد پیدا شود.
با شکست به صندلی خود بازگشتم و در مقابل یک غذای سرد نشستم. تمام انرژی ام را از دست داده بودم. چیز سنگین و ناخوشایندی در شکمم حس میکردم. گلویم خشک بود و درد میکرد. سعی کردم لیوان را به دست بگیرم، اما نبایدم و آب را روی میز ریختم.
پاستای سرد را به آرامی خوردم. پس از مدتی میگی روبهروی من نشست و شروع کرد به خوردن پاستای هیمِنو و گفت: «حتی اگر سرد هم باشد خیلی خوشمزه است».
من چیزی نگفتم.
وقتی غذا را تمام کردم و حتی نمیدانستم چه مزهای داشت، از میگی پرسیدم: «هی میگی، با من صادق باش. فکر میکنی چرا هیمِنو رفت؟»
میگی پاسخ داد: «شاید چون فکر میکرد شما دیوونهید.» که از یک جهت درست بود.
اما حقیقت کمی پیچیدهتر بود و میگی هم آن را میدانست. و او به خاطر من آن را پنهان کرد.
پس از پرداخت در پیشخوان و خارج شدن، صدای کسی را میشنود که از پشت مرا صدا میزد. برگشتم و پیشخدمتی را دیدم که با چیزی برای من به سمتم میآمد.
«خانمی که باهاش اومدید از من خواستم این رو بهتون بدم.»
نامهای بود که به نظر میرسید از یک دفتر توزیع شده باشد. وقتی آن را خواندم، متوجه شدم میگی تمام این مدت به من دروغ گفته بود.
گفتم: «تو در مورد این میدانستی و از من پنهانش کردی؟» میگی با آویزان کردن سرش پاسخ داد: «بله. متأسفم.»
گفتم: «نیازی عذرخواهی کنی. تو گذاشتی من توی رویای های خوبم سیر کنم.»
من کسی بودم که باید عذرخواهی میکرد. اما انرژی لازم برای گرفتن تقصیرات خود را نداشتم.
گفتم: «و در زندگی واقعی من هیمِنو در هدفش موفق شد. درسته؟»
میگی گفت: «درسته. خانم هیمِنو… این رو درست جلوی چشمای شما نوشت آقای کوسونوکی.»
برای نشان دادن آن به من.
برای واضح کردن تمام این سالهای دلخوری، دوباره نامه را خواندم.
این چیزی بود که در نامه نوشته بود:
به و اولین دوست دوران کودکیام،
من قصد داشتم جلوی تو بمیرم. در سکوی منظره، میخواستم تو را منتظرم و درست در کنار تو بیفتم.
شاید هرگز متوجه نشدم باشی، اما من همیشه از تو بیزار بودم.
هرگز به گریههای من برای جوابی نمیدهیم و کمک میکنم پیش از من ظاهر شود. بیش از این نمیتوانم از تو متنفر باشم.
بنابراین اکنون که برای تو بیاستفادهام، فکر کردم که خودم را بکشم.
اما به نظر میرسد که در این ده سال از من هم دیوانهتر شدهام.
پس فقط بیسر و صدا ناپدید میشوم.
خداحافظ.
فقط امیدوارم در مورد زمان باقیمانده ها درست باشد.
چه قدر احمق بودم.
تمام عمرم تنها زندگی کردم تا از چنین احساسی دوری کنم. باید تا آخر به خودم اعتماد کنم.
از طریق ایستگاه به سمت پل رفتم. نامهای هیمِنو را به دقت به یک هواپیما تبدیل کردم و آن را به سمت رودخانهای که نورهای ساختمانها را منعکس میکردند به پرواز درآوردم. مدتی در هوا معلق بود، اما سرانجام آب را لمس کرد و غرق شد.
سپس پاکت پر از پولی که میخواستم به هیمِنو بدهم را بیرون آوردم و اسکناس به اسکناس آن را برای رهگذران پخش کردم.
واکنش مردم متفاوت بود. برخی از مرا مشکوک نگاه میکردند، کسانی هستند که با لبخندی چاپلوسانه از من تشکر کردهاند و آنها را برمیدارند. کسانی که به طور قطع آن را رد میکردند و به من بازمیگردانند، برخی هم بیشتر میخواستند.
میگی همیشه بیتفاوت، با کشیدن آستینم گفت: «شما دیگه باید بس کنید.»
در حالی که دستش را کنار میدادم، جواب دادم: «من کسی را نمیکنم، میکنم؟»
پول در کمترین زمان از بین رفت. حتی از کیف پول خودم هم پول درآوردم.
وقتی دیگر چیزی برای دادنم، درست در وسط خیابان ایستادم. افرادی که از کنارم رد میشدند خیلی مؤدب به من نگاه میکردند.
پولی نداشتم تا کرایه تاکسی را پرداخت کنم، باید پیاده به خانه بروم.
میگی یک چتر آبی از کیفش بیرون آورد و باز کرد. متوجه شدم چترم را در رستوران فراموش کرده ام؛ اما دیگر مهمی نمیدادم که خیس شوم یا سرما بخورم.
میگی در حالی که چتر را بالا میآورد گفت: خیس میشوید.
به من میگفتم که به او بپیوندم. به او گفتم: «همانطور که میبینی الان تو حال و هوای خیس شدنم».
در حالی که چتر را میبست و در کیفش میداد گفت: «درسته». میگی پشت سرم قدم میزد و هر دویمان خیس خیس شده بودیم. «تو لازم نیست خیس بشی خودت که میدونی.»
گفتم: «همانطور که میبینی الان توی حال و هوای خیس شدنم.» سپس لبخندی زد. در حالی که پشتام را به او میکردم در دلم گفتم: «هر کاری دلت میخواهد بکن».
یک ایستگاه اتوبوس پیدا کردم که بتوانم از باران در امان باشم و آنجا پناه بگیرم. یک چراغ خیابانی خمیده درست بالای سرم وجود دارد که گهگاهی چشمک میزد، انگار که به یاد میآورد خودش را روشن کند.
لحظهای که نشستم فوقالعاده احساس کردم خواب آلودگی کردم. ذهنم بیشتر از بدنم می خواست حفظ کند.
فکر کنم فقط چند دقیقه خوابیدم. لرز بدن خیسم دوباره مرا بیدار کرد. میگی کنارم خواب بود. زانوهایش را بغل کرده و به شدت سعی در گرم کردن خودش داشت. دلم برایش سوخت که باید اعمال خودخواهانهای یک احمق مثل من باشد.
به آرامی ساکنم تا میگی بیدار نشود. کمی در منطقه گشتم و یک مرکز اجتماع¹ متروکه پیدا کردم. نمیگفت خیلی تمیز بود، اما هنوز هم سالم بود و درب جلویی و اتاقها قفل نبودند.
به نیمکت برگشتم و میگی غرق در خواب را بلند کردم و به داخل بردم. مطمئناً دختری که خوابش از من سبکتر بود باید بیدار میشد، اما تمام مدت خواب بود.
اتاق بوی تشک تاتمی میداد. متکا در گوشه بودند. پس از بررسی آنها در صورت وجود پارگی یا مشکل، مشکل را روی زمین پهن کردم و میگی را روی آنها خواباندم و همین کار را برای خودم هم انجام دادم.
نزدیک پنجرهی یک مارپیچ پشه² وجود داشت که احتمالاً دههها همانجا مانده بود، بنابراین آن را با فندکم روشن کردم.
قطرات باران مانند لالایی بودند.
شروع کردم به انجام کارهایی که معمولاً قبل از انجام میدادم. بهترین چشماندازهایی را که میتوانم، پشت پلکهایم کردم. در مورد کوچکترین جزییات دنیایی که می خواستم در آن زندگی فکر کردم.
آزادانه «خاطراتی» که هرگز نتوانستم را تصور کنم، «جایی» که هرگز در آن نبودهام، «روزی» که میتوانست گذشته یا آینده باشد.
این کار هر شب من از زمان پنج سال بود. شاید این عمل کودکانه دلیلی بود که هرگز نمی توانستم به این دنیا عادت کنم. اما مطمئن بودم که این تنها راه است که میتوانم با آن سازش کنم.
شاید چیزی که در نیمهشب اتفاق افتاد و من بیدار بودم، در حقیقت یک رویای از امید در زمانهای نامیدی بود. اگر یک رویا بود، آنگاه رویایی نسبتاً شرمآور بود؛ اما اگر واقعی بود، صادقانه بگویم، هیچچیز نمیتوانست مرا بیشتر از آن خوشحال کند.
صدای قدمهای کسی را روی حصیر شنیدم. به خاطر بویش دانستم میگی بود که کنار تشک من نشست. حتی در تابستان، او بوی یک صبح روشن زمستانی میداد.
چشمانم را بسته بودم. مطمئن نیستم چرا، اما در آن لحظه حس کردم این بهترین کار است. او سرم را لمس کرد و با ملاطفت آن را نوازش کرد. احتمالاً بیش از یک دقیقه طول نکشید.
به نظر میرسید چیزی زمزمه میکند ولی به خاطر باران نتوانستم درست بشنوم.
در خوابآلودگی به خود گفتم: میگی تا به حال چقدر به من کمک کرده است؟ اگر میگی آنجا چه حسی داشتم؟ اما به همین خاطر نباید او را بیشتر از این نگران میکردم.
او قطعاً به دلیل شغل اینجاست. با من مهربان است چون به زودی میمیرم.
یعنی معنی نداره
دیگر نباید امیدهای واهی داشته باشم. آنها نه تنها خودم هستند، بلکه میگی را هم ناراحت میکنند. من گناهان اضافهام را به او تحمیل میکنم و مزاحی به مرگم میدهم.
فقط بیصدا مرد. به زندگی معمولی و متوسط و خودکفای خود برمی
بنابراین مخفیانه عهد کردم.
صبح روز بعد از گرمای ستمکار بیدار شدم. صدای بچهمدرسههایها را از بیرون شنیدم که ورزش صبحگاهی میدادند.
میگی از قبل بود و «ای کاش میدانستم»¹ اثر نینا سیمون² را سوت میزد. من هنوز خوابآلودگی میکردم اما نمیتوانم بیشتر آنجا بمانم.
میگی گفت: بیاید بریم خونه.
پاسخ دادم: «باشه.»