سه روز خوشبختی : فصل دوازدهم: یک دروغگو و یک استفاده کوچک

نویسنده: NOVEL_NEGARAN_SHARGH

 وقتی میگی برای اولین بار به خانه‌ام آمده بود، غیر از مضطرب بودن در زیر نگاهش کار دیگری از دستم برنمی‌آمد. با خودم فکر می کنم: «اگر ناظرم برعکس او یک زن زشت و کثیف و میانسال بود، مطمئنم می‌توانم بیشتر بسازم و به کاری که می‌خواهم دهم فکر کنم.»

ناظری که به جای میاگی روبه‌رویم ایستاده بود شبیه همان تصوراتم بود. کوتاه بود، لکه‌های ناخوشایند و بدمنظر داشت، مانند یک مست بود و ریش داشت و پوستش روغنی بود. چند چشمک‌های تیک‌دار می‌زد، نفس خرناس‌دار می‌کشید و زمانی که حرف می‌زد انگار خلط ته گلویش را گرفته بود.

اولین سوالم این بود: «دختر همیشگی کجاست؟»

مرد بی‌پرده گفت: «توی مرخصیه. امروز و فردا رو من پر میکنم.»

از سر آسودگی دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. خوشحال شدم که ناظران شیفتی کار نمی‌کنند. میگی دو روز بعد از برمی گشت.

گفتم: «پس حتی ناظرها هم تعطیلات دارن.»

مرد با طعنه پاسخ داد: «معلومه که می‌گیرن. برعکس شما ما کلی کار داریم که باید بدیم را انجام دهیم.»

«ها. خوب اینم یه اقامته دیگه. مرخصیش دو روز دیگه تموم می‌شه و به روال همیشه برمی‌گرده دیگه، نه؟»

مرد گفت: «آره برنامه همینه.»

چشمان خواب‌آلودم را مالیدم و به مرد که در گوشه بود نگاه کردم و آلبوم عکس‌های دستگاه‌ها را دستش دیدم. پرسیدم: «این دیگه چه کوفتیه؟»

به شوخی گفت: «میدونی دستگاه خرید چیه؟»

«نه. می‌خواستم بپرسم برای چی این عکس‌ها رو گرفتی.»

«مثل آدمایی که آسمون رو دوست دارن و ازش عکس میگیرن. اونایی که گل دوست دارن از گل، اونایی که با قطار میگیرن. هر کس از هر چی دلش میخواد عکس میگیره. و منم از دستگاه خرید خوشم میاد.»

مرد بیحوصله چند صفحه دیگر را ورق زد و آلبوم را با گفتن «آشغال» به سمت من پرت کرد. سپس به درناهای کاغذی پخش شده روی زمین نگاه کرد و آه غلیظی سر داد.

«پس تو اینطوری زندگیت رو می‌گذرونی، ها. خیلی احمقانه‌ست. این چه زندگی زهرماریه داری. هیچ کار بهتری نداری انجام بدی؟»

طرز برخورد آن‌قدرها هم مرا ناراحت نکرد. چون صادقانه هر چیزی در ذهنم بود را می‌گفت، کنار آمدن با او کمی راحت‌تر بود. بهتر از پاییده شدن مثل یک شیء از گوشه اتاق بود.

«شاید داشتم، ولی اگر کاری لذت‌بخش‌تر از این بدم شاید بدنم تحمل نکنه.» خندیدم.

او همینطور به پیدا کردن عیب و ایراد در همه‌چیز ادامه داد. این ناظر از آنچه فکر می کردم تهاجمی تر بود.

بعد از ناهار که جلوی پنکه دراز کشیده بودم و به موسیقی گوش می‌دادم چیزی فهمیدم.

مرد گفت: «هی یارو.» وانمود کردم صدایش را نمی‌شنوم. گلویش را صاف کرد و گفت: «تو که برای اون دختر مشکلی چیزی نتراشیدی؟»

فقط یک نفر وجود داشت که آن مرد می‌توانست او را «اون دختر» صدا کند، اما انتظار نداشتم که او به میاگی اشاره کند، بنابراین با پاسخ دادم: «اون دختر، منظورت میگیه؟»

«دیگه کی به نظرت؟»

آن مرد از اینکه من نام میگی را برده بودم خیلی خوشحال بودم و ابروهایش در هم گره خورد. با دیدنش احساس انس کردم. پس تو هم مثل خودمی، ها.

پرسیدم: «بذار حدس بزنم. تو و میگی با هم صمیمی هستین؟»

لحن صحبتش آرام‌تر شد: «نه. همین چیزی نیست. منظورم اینه که، ما هیچ وقت واقعاً همو ندیدیم. فقط چند بار با اسناد با هم حرف زدیم، همین. اما من اون کسی بودم که وقتش رو خریدم، برای همین چند وقت پیش حدود ده دقیقه دیدمش.»

«چه فکری میکنی؟»

سر راست گفت: «دختر بیچاره.»

«واقعاً واقعاً واقعاً جای تأسفه.» انگار منظورش این بود. «طول عمر من هم اندازه اون ارزش داشت. تأسفباره، ها؟» «ببند باو. تو که به هر حال به زودی می‌میری.»

تایید کردم: «احتمالاً درسته که اینطوری به چیزها نگاه کنی. اما دختر اون چیزی رو فروخت که هیچوقت نباید می‌فروخت. اون فقط ده سالش بود نمی‌شد انتظار انتخابش منطقی باشه. حالا دختر بیچاره باید به دوروبر آدمای نامیدی مثل تو باشه.»

«برگردیم سر حرف قبلیمون. تو که براش دردسر درست نکردی؟ ممکن است به جوابت برسد، این چند ماهت خیلی راحت یهو خیلی کم بشه.»

بیشتر دوست دارم می‌شدم. صادقانه جواب دادم: «اوه فکر کنم براش دردسر درست کرده باشم. چیزهایی بهش گفتم که می‌توانم بهش آسیب بزنم و نزدیک بود به آسیب جسمانی بزنم… و یه کمی قبلاً نزدیک بود بزنمش زمین.» چهره مرد تغییر کرد و انگار هر لحظه می‌خواست گلوی‌ام را بگیرم. دفتر میگی را جلویش گرفتم. دفتر را گرفت و گفت: «این چیه؟»

«به جزئیاتش دقت کن. این گزارش نظارت میگیه. اما شما نمی‌تونین این رو بخونه، مگه نه؟»

«گزارش ناظر؟» انگشتش را لیسید و آن را باز کرد.

«من نمی‌دونم که شغلتون واقعاً چطوره و به نظر نمیاد خیلی‌ام سخت باشه. اما اگر هدف میگی به خاطر جا گذاشتن این تنبیه باشه، خب، من نمیخوام اینطوری بشه. انگار تو طرف اونی، پس این رو بهت میدم.»

مرد صفحات را گشت و گذشت. پس از حدود دو دقیقه به صفحه آخر رسید و فقط گفت: «آها».

نمی‌دانستم چه چیزی آنجا بود، اما بعد از آن کمی از پرخاش مرد کاسته شد. حتماً میگی چیز خوبی در موردم نوشته بود. از این دلیل پیچیده بودم.

اگر به ذهنم نمی‌آمد که برای خودم دفتر بخرم، اکنون اینها را ننوشته بودم. پس از نشان دادن آن دفتر به مرد، دلم خواست خودم هم یکی داشته باشم. به لوازم تحریر رفتم و یک دفتر سوبامه بی پنچ¹ و یک خودنویس ارزان خریدم. سپس به فکر فرو رفتم که در آن چه بنویسم.

می‌دانستم وقتی ناظر جایگزین پیشم باشد می‌توانم کارهایی را انجام دهم که در حضور میاگی نمی‌توانم.

در ابتدا فکر کردم کارهای غیراخلاقی انجام دهم، اما بعد از این هم در نظر گرفتم که حتی اگر میگی خبردار من هنوز هم گناهکار هستم. بنابراین تصمیم گرفتم کارهایی را انجام دهم که نمی‌خواهم میگی ببیند، اما به روشی سالم.

هر آنچه از زمان بالا رفتن از پله‌های ساختمان قدیمی و فروختن عمرم تا امروز اتفاق افتاده بود را در دفتر نوشتم.

در صفحه‌ی اول راجع به درس اخلاقی که در دبستان یاد گرفته بودم نوشتم. حتی بدون فکر کردن هم می‌دانستم در صفحه‌ی بعد باید چه بنویسم. اولین روزی که راجع به ارزش زندگی فکر کردم. باورم در آن زمان که روزی مشهور خواهم شد. قولی که من و هیمِنو به هم دادیم. شنیدن درباره معامله‌ی طول عمر در کتابفروشی و فروشگاه سی‌دی. ملاقات با میاگی در آنجا.

کلمات، بدون توقف جاری می‌شدند. همانطور که سیگار می‌کشیدم و از یک قوطی خالی به عنوان زیرسیگاری استفاده می‌کردم، به در هم تنیدن داستان ادامه می‌دادم. خودنویس صدایی رضایت‌بخش روی کاغذ ایجاد می‌کرد. اتاق گرم بود و قطرهای عرق سقوط کرد و کلمات را تار کرد.

مرد پرسید: «چی داری مینویسی؟»

«اتفاقاتی که توی این ماه برام ثبت می‌کنم.»

«اون وقت کی میخوام بخونتش؟»

«چه می‌دونم. واقعاً مهم نیست. نوشتن بهم کمک می‌کنه تا چیزها رو مرتب کنم. می‌تونم چیزها رو بذارم توی یه محیط منطقی‌تر.»

حتی در شب دستم از حرکت باز نمی‌شود. از نظر زیبا دور بود، اما تعجب کردم که چقدر راحت می‌توانم بنویسم.

بعد از بیست و دو ساعت بالاخره شدم. می‌کردم امروز بیشتر از این نمی‌توانم بنویسم.

خودنویس را روی میز گذاشتم و رفتم تا هوایی تازه کنم. مرد با بی‌میلی بلند شد و به دنبالم آمد.

زمانی که بی‌هدف در بیرون قدم می‌زدم، صدای یک طبل تایکو به گوشم خورد. احتمالاً تمرین برای یک فستیوال بود.

برگشتم و از مردم پرسید: «اگه تو ناظری، یعنی تو هم زمانت رو فروختی؟»

با خنده و خس‌خس‌کنان گفتند: «اگه بگم آره برام دلسوزی میکنی؟»

«آره قیمت.»

مرد با تعجب به من نگاه کرد. «خوب، می‌خواهم بهت بگم خوشحال شدم، اما حقیقت این است که من نه طول عمر فروخته‌ام، نه زمان و نه سلامتی. من این شغل رو انجام میدم چون دلم میخواد.»

«خیلی بده که. چی‌اش جالبه؟»

«من که نگفتم جالبه. یه جورایی مثل رفتن سر قبر مردمه. من یه روزی می‌میرم. می‌خوام تا جایی که می‌شه مرگ رو تجربه کنم تا بتونم قبولش کنم.»

«مثل افکار یه پیرمرده.»

مرد گفت: «آره دیگه چون من پیرم.»

به خانه بازگشتم، حمام کردم، مسواک زدم، آبجو خوردم و تشک را پهن کردم که بخوابم. ولی همسایه باز هم سروصدا می‌کرد. سه یا چهار نفر با پنجره باز صحبت می‌کردند.

می‌کردم شب و روز در آنجا حضور دارند. در مقابل اتاق من که فقط ناظران در آن بسیار متفاوت بود. هدفونها را گذاشتم و چشمانم را بستم.

شاید به لطف استفاده از بخشی از مغزم که بی‌استفاده مانده بود، یازده ساعت تمام بدون حتی یک بار بیدار شدن خوابیدم.

روز بعد را هم با پر کردن دفتر گذراندم. رادیو بیسبال پخش می‌کرد. تا عصر به زمان حال رسیدم.

لحظه‌ای که خودنویس را رها کردم دستانم شروع به لرزیدن کرد. ماهیچه‌ها و دست‌هایم فریاد می‌زدند و وقتی گردنم را مال می‌دادم متوجه سردرد هم شدم.

با این وجود، احساس به پایان رساندن یک اثر آنقدرها هم بد نبود. همچنین مرور و نوشتن دوباره‌ی خاطرات کمک می‌کند خاطرات خوب را آسان‌تر بچشم و خاطرات بد را آسان‌تر بپذیرم.

روی زمین دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. یک لکه بزرگ سیاه آنجا بود که نمی‌دانستم از کجا آمده، یک میخ خم شده بود بیرون بود و یک تار عنکبوت هم در گوشه بود.

بعد از تماشای بیسبال راهنمایی در میدانی در همان نزدیکی و کمی گشت‌وگذار در نمایشگاهی که توی بازار بود، به یک رستوران رفتم و یکی از چیزهایی که باقی مانده بود را به عنوان شام خریدم. با خودم فکر کردم که میگی فردا برمی‌گردد.

تصمیم گرفتم زود بخوابم. دفتر را که باز مانده بود بستم و در قفسه گذاشتم، سپس به رختخواب رفتم. ناظر جایگزین گفت: «این‌رو از همه می‌پرسم، ولی… تو چه‌جوری از پولت می‌کنی؟»

«گزارش تویی نظارت ننوشته؟» … «خیلی جزئی نخوندمش.»

جواب دادم: «توی خیابون قدم زدم و اسکناس به اسکناسش رو دادم رفت. یه کمی ازش برای هزینه‌های زندگی استفاده کردم اما قصدم این بود که بدمش به یه نفر. خوب اونم فرار کرد پس منم همه‌ش رو دادم به غریبه‌ها.»

«اسکناس به اسکناس؟»

«آره. قدم میزدم و اسکناسهای ده هزار اینی رو دور میریختم.» مرد قهقهه می‌زد. گفتم: «بامزه‌ست، نه؟»

مرد در میان خنده‌هایش گفت: نه، این چیزی نیست که من بهش بخندم. خنده ای عجیبی بود. به نظر نمی‌رسید فقط به خاطر خنده‌دار بودن موضوع می‌خندید.

«خوب، ها. پس تو همه‌ی پول بارزشی که از فروختن عمرت به دست آوردی رو همینطوری دادی به غریبه‌ها.»

سر تکان دادم: «دقیقاً همین کار رو کردم.»

«هیچ امیدی به سبکمغزی مثل تو نیست.»

«موافقم. خیلی راه‌ها بود که می‌توانم از اون پول استفاده کنم. با سیصد هزار این کلی کار می‌شه کرد.»

«نه بابا. اینی که من بهش میخندم حتی اینم نیست.» چیزی در مورد کلمات دور به نظر می‌رسید.

سپس در نهایت این را گفت: «هی یارو، نگو که وقتی بهت گفتن ارزش عمرت سیصد هزارتاس تو هم باور کردی؟»

سوالش شوک اجتماعی به من وارد کرد. پرسیدم: «منظورت چیه؟»

«دیگه چی می‌تونه باشه. منظورم دقیقاً همونیه که گفتم. واقعاً بهت گفتن طول عمرت سیصد هزار ینه و تو هم گفتی، اوه باشه، کاملاً درسته و سیصد هزارتا رو برداشت؟»

«خوب… آره دیگه، اولش فکر کردم که خیلی کمه.»

مرد از شدت خنده به زمین مشت می‌زد. «درسته درسته. خوب، هیچی نمی‌خواهم بگم، اما…» شکمش را گرفته بود و همچنان می‌خندید.

«خوب، دفعه بعد که اون دختره رو دیدی ازش بپرس «طول عمر من واقعاً سیصد هزارتا می‌ارزید؟»

سعی کردم بیشتر از او بپرسم اما انگار نمی‌خواست بیشتر از این چیزی بگوید.

در اتاقم به سقف خیره مانده بودم و نمی‌توانم بخوابم. مدام فکر می‌کردم یعنی حرف‌ها چه بود.

«صبح بخیر آقای کوسونوکی.»

زمانی که با نوری که از پنجره تابیده می‌شد بیدار شدم، میگی صحبت کرد.

این دختر، کسی که از گوشه اتاق به لبخندهای صمیمانه می‌زد، به دروغ می‌گفت.

«امروز رو چطور می‌خوید بگذرونید؟»

کلماتی را که تا لحظه ای پیش در گلویام مانده بودند را بلعیدم. تصمیم گرفتم وانمود کنم چیزی نمی‌دانم. آنقدرها نمی‌خواستم بدانم که برایش دردسر درست کنم.

جواب دادم: «مثل همیشه.»

میگی با خوشحالی گفت: «پس تردد دستگاه های خرید.»

زیر آسمان آبی، در امتداد مزارع برنج و در جاده‌های پیچ‌درپیچ روستایی راندیم و رفتیم. در یک ایستگاه بین راهی برای ماهی کباب و بستنی مخصوصشان را می خوردیم و پس از آن در یک خیابان عجیب و بدون سکته که تعداد زیادی بنای پلمپ شده و همچنین دستگاه خرید وجود داشت عکس گرفتم.

در یک چشم به هم زدن شب شد.

کنار یک سد کوچک موتور را حرکت کردم و از پله ها پایین رفتیم تا قدمی بزنیم.

«کجا می‌رید؟»

«اگه من گولت می‌زدم و به یه جای بد می‌بردمت چی کار می‌کردی؟»

میگی فهمید و گفت: «پس میخواید برید یه جایی که بتونید یه منظره‌ای قشنگ ببینید؟»

گفتم: «اشتباه میکنی». اما دقیقاً منظور بود که میگی گفته بود.

وقتی از یک پل کوچک که به یک پل پهن‌تر منتهی می‌شد گذشت، به نظرم می‌رسید هدفم را فهمیده بود. انگار منظره‌اش را از خود بی‌خود کرده بود.

«آم، نمی‌دونم چی بگم ولی… شبتاب‌ها واقعاً می‌درخشند.»

«نه بابا! شبتابن دیگه.»

خندیدم، اما می‌دانستم چه بگوید. او دقیقاً همان احساسی را داشت که من تماشای ستارگان داشتم.

شما می‌دانید چیزی وجود دارد، اما به همان اندازه است که می‌دانید چه شکلی‌ست، زیبایی واقعی آن، تا وقتی که با چشمان خود آن را ندیده باشید با شما فاصله دارد.

وقتی نور سبز شبتاب‌ها در اطراف را روشن می‌کرد، در مسیر باریکی قدم می‌زدیم. خیره شدن به آن‌ها باعث می‌شود از دست دادن غذا و کمی سرگیجه ملایم می‌شد.

میگی گفت: «فکر کنم این اولین باریه که من شبتابها رو میبینم.»

«اخیراً تعدادشون کم شده. اگه توی زمان و مکان مناسبی نری دنبالشون نمی‌تونی ببینیشون. من احتمالاً تا چند روز دیگه نتونم ببینشون.»

«بعضی موقع‌ها می‌آی اینجا آقای کوسونکی؟»

«نه، فقط یه بار پارسال همین روزا برای اولین بار اومدم اینجا. تازه دیروز این رو یادم اومد.»

نور شبتاب‌های تابستانی به اوج خود رسید و ما همان راه را برگشتیم.

میاگی پرسید: «میشه این رو یه تشکر برای اون شب کنار دریاچه در نظر بگیرم؟»

«من فقط آمدم اینجا چون خودم خواستم، اما تو می‌توانی هر طور دلت خواست در نظر بگیری.»

«فهمیدم. پس هر جور که خواستم در نظر میگیرم.»

«لازم نیست هر چیزی رو به من بگی.»

به خانه برگشتم و تصاویر آن روز را مرتب کردم، آماده خواب شدم، جواب شب بخیر میگی را دادم و همان طور که خاموش کردن چراغ می رفتم او را صدا زدم.

«میاگی.»

«بله؟ چیزی شده؟»

«چرا دروغ گفتی؟»

میگی به صورتم نگاه کرد و پلک زد. «نمیفهم دقیقاً منظورتون چیه.»

«پس بگذار قشنگ بگم. طول عمر من واقعاً سیصد هزار در میارزید؟»

در آن شب مهتابی، می‌توانم به خوبی تغییر رنگ چشمان میگی را حس کنم. پاسخ داد: «معلومه که همینقدره. ببخشید که این رو می‌گم، اما ارزشتون خیلی زیاد نبود. فکر می‌کردم قبلاً این رو قبول کردید.»

«آره کردم، تا دیشب.»

به نظر می‌رسید میاگی فهمیده بود به چه چیزی فکر می‌کنم. با یک آه پرسید: «جایگزین من چیزی بهتون گفته؟»

«اون فقط گفت با تو این رو در میون بگذارم، همین. بیشتر از این چیزی نگفت.»

«بله، خوب، سیصد هزار این، سیصد هزار این دیگه.»

همچنان مرا خر فرض می‌کرد.

«وقتی شنیدم به من دروغ گفتی اول فکر کردم پولی که برای خودت می خواستی ازش کم کردی.»

میگی با چشمان رو به بالا به من نگاه کرد.

«فکر کردم شاید سی میلیون یا سه میلیارد بوده و تو داری پولم رو بالا میکشی و الکی بهم قیمت دادی. این اولین فکر من بود. ولی نمی‌توانم باور کنم. نمی‌خواستم فکر کنم که تو از اول گولم زدی. که تو همین دروغ رو پشت لبخندت قایم کردی. فکر می‌کردم درخت‌ام رو از ریشه خراب کردم. تمام شب به همین فکر می کنم تا اینکه فهمیدم… من از اولش اشتباه کرده بودم.»

آن معلم ده سال پیش به من گفته بود.

من می‌خواهم شما از این طرز فکر دور شوید.

«چرا باور کردم که ده هزار ین برای هر

نفس کشیدم و گفتم: «چی باعث

میگی گفت: «حتی یه ذره هم نمیفهمم چی میگی.» و برگشت.

در گوشه دیگر اتاق مانند خودش زانو در بغل نشست و این باعث شد کمی لبخند بزند.

گفتم: «می‌تونی من رو خر فرض کنی. جواب میده.»

«اما من فقط می‌خواهم تشکر کنم.» سرش را تکان داد و ادامه داد: «مشکلی نیست. اگر این شغل رو ادامه بدم مطمئنم عین مادرم قبل از پرداخت بدهی می‌میرم. حتی پرداخت کنم و آزاد بشم، اصلا تضمینی نیست که بعدش زندگی خوبی در انتظرم باشه. پس تصمیم گرفتم اینطوری از پول استفاده بهتره.»

پرسیدم: «پس ارزش واقعی من چقدر بود؟» کمی مکث کرد. «سی ین.» زمزمه کرد.

«معذرت می‌خواهم که از

«در حقیقت دلم می‌خواست بیشتر برای خود

«ولی من دقیقاً احساس شما رو می‌فهمم آقای کوسونوکی. شاید دلیل این باشد که من به شما سیصد هزار این دادم و دلیل شما که پول رو به غریبه ها دادین از ریشه مثل هم بودن. من احساس تنهایی، غم

خم شد و چانه‌اش را میان زانوهایش گذاشت و به ناخن‌هایش نگاه کرد. «شاید فقط یه بار، می‌خواستم من کسی باشم که به کسی چیزی می‌دم. من می‌خواستم خودم چیزی بگیرم، ولی... شاید من می‌خواستم چیزی را که کسی به من نمی‌داد، به کسی بدم که مثل خودم در شرایط بدی بود. در هر صورت، این عمل خیرخواهانه‌ای من بود. متأسفم.»

تکذیب کردم: «اینطوری نیست. اگر از اول بهم می‌گفتی «شما سی این ارزش داری» من دیوونه می‌شدم و همه‌ش رو می‌فروختم، حتی سه ماه هم نمی‌ذارم و شاید هم سه روز رو باقی می‌گذارم. اگر دروغ نمی‌گفتی، نمی‌توانم برم دستگاه‌های خرید، درنای کاغذی درست کنم، ستاره‌ها یا شبتاب‌ها رو تماشا کنم.»

میگی تاکید کرد: «هیچی نیست که شما نامید بشید. سی این یه قیمتیه که بالاها تعیین میکنن. کمترین برای من، شما کسی هستید که بیشتر از یک میلیون و سه میلیارد دارای آقای کوسونوکی است.»

«وایسا دیگه. این دلداری دادن ها

«اگه باهام خیلی مهربون باشی بدبخت می‌شم. می‌دونم که تو

«خیلی اذیت میکنی. فقط ساکت باش و اجازه بدم.» … «قبلاً بهم این رو نگفته بودن.»

«واقعیتش، این دلداری یا مهربونی نیست. من فقط چیزی رو بهتون میگم که میخواستم بگم. مهمی نمی‌دم که شما چه فکری می‌کنید.» میگی کمی خجالت کشید و سرش را پایین برد.

سپس این را به من گفت:

«حقیقتش، اول فکر می‌کردم شما کسی هستید که لیاقت فقط سی این رو دارید. وقتی که سیصد هزار این رو بهتون دادم فقط به خاطر رضایت مندی

هـ

مطمئن نبودم چه جوابی باید بدهم.

هیچ وقت حتی نمی دانم کسی از من سپاسگزار باشد.

با کمی شوخی گفتم:

با

سینه‌ام فشرده شد و تا مدتی دهانم کار نمی‌کرد. چیزی که این دست و آن دست می‌کردم، هیچ چیز نگفتم، حتی پلک هم نمی‌توانستم بزنم.

میا

«درسته.»

«اگر دلخورتون کردم می‌تونید هر چیزی خواستید بگید من براتون انجام بدم.»

«هر چیزی؟»

«بله. به هر وحشتناکی که بخواید.»

«پس با کمال میل.»

دستش را گرفتم تا بلندش کنم، سپس او را محکم در آغوش گرفتم

مطمئن نیستم چقدر در همان حالت ماندم. سعی کردم به خاطر بسپارم. نرم نرمش. گوشهای خوشفرمش. گردن نازکش. شانه های اتکاناپذیر و کمرش. سینه های متوسطش. باسن نرم و خمیدهاش. آنها را به بهترین نحو حس کردم و به خاطر سپردم. پس هر اتفاقی هم که بیفتد به یاد می‌آورم. پس دیگر هرگز فراموش نخواهم کرد.

بینی‌اش را بالا کشید و گفت: «خیلی وحشتناک بود. بعد از این کار، حالا دیگر می‌دونم فراموشت نمی‌کنم.»

«آره. وقتی که مردم برام عزاداری کنن.»

«اگر باهاش ​​مشکلی نداری، من تا زمانی که بمیرم این کار رو میکنم.» سپس لبخند زد.

در آن زمان بود که در نهایت هدفی برای آخرین ماه‌های بیمعنایم یافتم. سخنان میگی تغییری باور نکردنی در من ایجاد کرده بودند.

با حتی کمتر از دو ماهی که برایم باقی مانده بود، تصمیم گرفتم هر اتفاقی هم که بیفتد، بدهی میاگی را کاملاً پرداخت کنم.

منی که تمام عمرش را نمی‌توانم حتی یک جعبه آبمیوه بخرم. فکر کنم فقط حرفش را می‌توانستم بزنـﻢ، زیـرا حتـی جایگاه خـود را هم نمی‌دانستم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.