سه روز خوشبختی : فصل سیزدهم: یک راه بسیار واقعی
0
1
2
15
داستان در نزدیکی پایان است. وقتی برای نوشتن این اختصاص دادم، مطمئن نیستم قبل از پایان کمی یا خیر. خیلی بد است، ولی فکر کنم نوشته از قبل، کمی خواهد داشت.
گرچه به این فکر کردم که بدهی میگی را پرداخت کنم، اما حماقت کورکورانهای من چیزی نبود که به راحتی درمان شود. ولی کمتر وقتی نوبت به پیروی از چیزی میرسد، شاید مقصر دانستن سوءبرداشتام خیلی بد نباشد.
از این گذشته، از ابتدا غیرمکن به نظر میرسید. بدهی او مبلغی به مراتب بیشتر از مخارج و درآمد کارمندیها بود که هیمِنو زمانی در مورد آن گفته بود. هیچ راهی برای یک دانشجوی خسته وجود ندارد که آن را در دو ماه پرداخت کند.
اما فعلاً در جستجوی یک راه بودم. انجام کارهای حسینبرانگیز در این موارد غیرواقعی به نظر میرسید. مهم نبود چقدر کار کنم، تنها با دو ماه، مانند پاشیدن آب به سنگ بود.
میتوانستم معقولانه سیصد هزار این میگی را به او برگردانم، اما میدانستم که آخرین ماههایم را اینطور به زحمت کشیدن بگذرانم. همچنین اجازه نمیدهد به هر کار خلافی مانند دزدی، کلاهبرداری یا آدمربایی متوسل شوم. و از آنجایی که میخواستم سعی کنم پول را برای او به دست بیاورم، مطمئناً نمیخواستم این را به هر راهی که تایید میکنم انجام دهم.
قمار را در نظر گرفتم، اما به اندازه کافی احمق نبودم که به سمت آن بروم. به خوبی میدانستم تکیه به دیوار، شرطها را نخواهم برد. قمار برای کسانی است که پول برای خرج کردن داشته باشند. اگر سری به الهه ث
مثل گرفتن برای گرفتن یک ابر بود. اگر یک روش شگفت انگیز برای به دست آوردن پول یک عمر در دو ماه وجود دارد، آن
تنها به اصطلاح «اسلحه»ی من این بود که با وجود عمر کوتاهی که میتوانستم خطر کنم، اما من تنها کسی نبودم که زندگیاش را برای پول.
ولی همچنان فکر میکردم. میدانم بیملاحظهگی است، اما حتی اگر قبلاً کسی موفق نشده بود، فقط اولین نفر میشد. مدام به خودم میگفتم: فکر کن، فکر کن، فکر کن. چگونه
هنگام قدم زدن در شهر هم در اندیشه بودم. در بیست سال تجربه زندگیام به این نتیجه رسیدم که با جواب نامشخص فکر میکنی، در حال قدم زدن بهترین زمان برای تفکر است. روز بعد و روز بعدش را هم قدم زدم. امیدوار بودم جوابی جلوی پایم بیفتد.
در این زمانها چیزهای زیادی نمیخوردم. باز هم بحث تجربه است، میدانستم در سطحی از گرسنگی ذهنم خالی میشود؛ بنابراین روی آن حساب کرده بودم. طولی نکشید که دوباره به مغازه سرم زد. آخرین امید من از ساختمانهایی بود که در آن کهنهای قدیمی وجود داشت و روزی مرا به چالههای ناامیدی انداخته بود و هنوز هم نمیتوانم اجازه بدهم که دو کارت دیگر میداد.
یک روز از میگی پرسیدم: «میاگی، به لطف تو الآن نسبت به قبل از خوشحالیتر و خوشبختترم».
... «هم»
«پس، اون وقتي چطوري بيشترين ارزش رو به دست مياره؟»
«روابط اجتماعی، محبوبیت… من فکر می کنم این چیزها هستند که به راحتی با چشم قابل تشخیص هستند.»
«به راحتی قابل تشخیصه، عجب.»
«آم، آقای کوسونوکی؟»
«چی؟»
میگی با نگرانی گفت: «لطفاً به انجام دادن چیزهای عجیب غریب فکر نکنید.»
«به هیچ چیز عجیبی فکر نکردم. فکرای الآنم برای این وضعیت کاملاً طبیعی است.» میگی گفت: ... «فکر کنم کم و بیش بدونم چی توی سرتون میگذره. بیشترش درباره بدهی منه، مگه نه؟ اگر اینطوره خوشحالم، ولی با وجود این
«فقط برای الگوبرداری میپرسم، میگی، خوشبختی برای تو چیه؟» لب و لوچهایش را آویزان کرد و گفت: «اینکه بهم توجه شود.»
«اخیراً زیاد با من صحبت نکردی، مگه نه؟»
میگی دقیقاً درست میگفت. کاری که من میکردم یک تصمیم اشتباه از سوی خودم بود. اما بدین معنی نبود که به راحتی تسلیم میشوم. عزمم جزم بود. چیزهایی که به راحتی با چشم قابل تشخیص هستند مانند روابط اجتماعی یا محبوبیت را به دست میآورم.
پس از این کار میتوانم ارزش طول عمر را بیشتر کنم. اینچنین به نظر میرسید. به جرات میتوانم بگویم امیدوار بودم آنقدر مشهور شوم که نامم را همه بشناسند.
صادقانه بگویم، نمیدانم واقعبینانهترین راه برای پول درآوردن یا تبدیل شدن به کسی است که طول عمرش را به ارزش بالایی بفروشد. بعد فکر کردم آنها هم به همان اندازه غیرواقعی هستند. اما من هیچ چیز دیگری نداشتم پس باید حداقل امتحانی کنم.
به نهایت تلاشام در فکر کردن نزدیک میشدم. به تفکر دیگران نیاز پیدا میکردم. اول از همه به دیدن کتابفروشی قدیمی رفتم. گذشته از اینها، عادت داشتم در زمان مشکلات به آنجا بروم. گاهی نگاه کردن به کتابهایی که هیچ ربطی به وضیعت نمی کند کمک کند مشکلات ناپدید شوند.
میدانستم این بار کتابها کمک زیادی به نخواهند کرد، اما آن روز قرار نبود فقط به کتابها متکی شوم. صاحب مغازهای پیر که در آن پشتمشتها در میان انبوهی از کتابها نشسته بود و به رادیو بیسبال گوش میکرد را صدا زدم. سرش را بلند کرد و یک آه بیحال کشید.
تصمیم گرفتم اشارهای به مغازههایی که طول عمر میکند نکنم. هر چند میخواهم بدانم چقدر در مغازهها میدانم، و مهمتر از همه میخواهم
بنابراین دربارهی طول عمر چیزی نگفتم و فقط گپ بیخودی با او زدم و تنها همین یک بار حضور میاگی را نادیده گرفتم.
در مورد آب و هوا، در مورد کتابها، در مورد بیسبال، در مورد جشنوارهها. موضوعات زیادی برای صحبت کردن وجود نداشت ولی در کمال تعجب آن گفتگو به من احساس آسودگی خاصی میداد. شاید این مغازه و این پیرمرد را دوست داشتم. هنگامی که میاگی به قفسههای کتاب خیره شده بود، سوالی از پیرمرد پرسیدم:
«فکر میکنی چطوری میتونی ارزشت رو بیشتر کنی؟»
مغازهدار بالاخره صدای رادیو را کم کرد. «همه. فکر کنم فقط باید به کاری که میخوای انجام بدی اعتماد داشته باشی. فکر کن این کاریه که من نمیتونم انجامش بدم. حدس میزنم تو فقط چیزهایی رو میبینی که “میتونی” انجامشون بدی و خوب میتونی در بهترین حالتشون بمونی. این چیزیه که من توی این سن فکر میکنم.»
سر تکان دادم. «که اینطور.»
«ولی،» انگار میخواست چیزی که همینالان گفته بود را تکذیب کند. «یه چیز مهمتر از اینم هست. اونم اینه که به نصیحتهای آدمایی مثل من اعتماد نکنی. کسی که هیچ وقت به چیزی نرسیده و از موفقیت حرف میزنه، فقط آدمیه که در مقابل شکستهاش کوره. پس به مثالی که زدم عمل نکن. من حتی نمیدونم دقیقاً چرا شکستم.
… افرادی که ناکامیهای بسیاری را تجربه کردهاند، جوری در موردشان حرف میزنند، انگار یه زندگی دیگه داشتن بزرگترین موفقیتها رو به دست میآورند. بعد از روبهرو شدن با این همه سختی فکر میکنن دیگه خراب نمیکنن. اما همهشون
با ذکری حرفی مشابه که میگی قبلا گفته بود، حس کردم کمی خندهدار است. «اونا تازه وارد خط شروع میشن. بعد از مدتها که راهشون رو میکنم دوباره خودشون رو پیدا کنن. اشتباه کردن به عنوان یه
در آخر گفت: «هی، داری فکر میکنی دوباره عمرت رو بفروشی؟»
لبخند معصومانه زدم: «این یعنی چی؟»
پس از ترک کتابفروشی، داخل فروشگاه سیدی شدم. صندوقدار بلوند همیشگی با لبخند به من خوش آمد گفت. آنجا هم در طول عمر حرفی نزدم و فقط در مورد چیزهای معمولی مثل سیدیهایی که آخراً گوش دادم صحبت کردم.
سرانجام، دوباره زمانی گیر آوردم که میاگی ننشود و پرسیدم: «تو چطوری میتونی یه کاری یا چیزی رو تو یه زمان کوتاه تموم کنی؟»
پاسخش سریع آمد: «فکر کنم باید رو بقیه حساب کنی ژیگول جان. چون یه پسر مجرد نمیتونه اینقدر راه رو خودش بره، آره؟ یعنی که باید کمک یکی دیگه رو هم داشته باشی. حقیقتش من کاملاً به توانایی خودم اعتماد ندارم. این یکی از هشتاد درصد از مشکلاتمه که نمیتونم حلش کنم، پس صاف میرم سراغ یه نفر دیگه.»
این نصیحتی بود که نمیدانستم به آن گوش کنم یا خیر.
در بیرون، باران که همیشه در تابستانها بوده، شدیداً شروع به باریدن کرد. رفتیم که از فروشگاه خارج شوم و خودم را آماده کنم، ولی صندوقدار یک چتر وینیلی به من داد.
گفت: «نمیدونم چه خبر، اما اگر میخوای کاری رو تموم کنی سلامتیت فراموش نشه.»
از او تشکر کردم، چتر را بالا گرفتم و با میاگی به سمت خانه به راه افتادم. چتر کوچکی بود و شانههایمان خیس شد. نگاه مردم به من پر از سوال و تعجب بود. آنها یک احمق را میدیدند که چتر را اشتباه گرفته بود.
میگی خندید. «ازش خوشم میاد.» پرسیدم: «از چی خوشش میاد؟»
«خوب، کلان… با اینکه از نگاه بقیه اینقدر خنده داره، اما اینکه میذارید شونهتون خیس بشه یه حالت خیلی مه.
«اوه.» گونههایم کمی قرمز. به شانهام زد و گفت: «شما یه مرد بیحیا و خجالتی هستین».
در آن زمان نه تنها دیگر افکار مردم برایم مهم نبود، بلکه از دیدن لذت میبردم. چون میگی را هم خوشحال میکردم. زیرا هرچه خنده
من و میگی زیر سایهبان یک فروشگاه از باران پناه گرفتیم. صدای رعد و برق از دور شن
با چشمانی سرد گفت: «خیلی وقته ندیدمت. کدوم گوری بودی؟ این اواخر توی دانشگاه ندیدمت.»
دستم را روی شانه ای میگی گذاشتم و گفتم: «با این دختر میگشتم. اسمش میگیه.»
معلوم بود خوشش نیامده: «اصلاً خندهدار نیست. خیلی بیمزجه.»
پاسخ دادم
… «خودم همیشه اینو میدونستم، ولی مرد، تو واقعاً دیوونهای کوسونوکی. همیشه به جای ارتباط با مردم توی خودت قایم میشی، ها؟ نظرت چیه یه نگاهی به دنیای بیرون بندازی؟»
سپس متعجب و رنجیده خاطر رفت.
روی نیمکت به تماشای قطرات باران نشستم. خیلی زود هوا صافتر و باران یک دوش کمفشار شد.
با چشمهای دره
میگی گفت: «آم… بابتش ممنونم.» و به شانه ام تکیه داد. دستم را روی سرش گذاشتم و انگش
«قابل مطمئن باش، ها؟»
به نصیحت پیرمرد کتابفروشی دهن کجی کردم. قبلا گفته بود به او اعتماد نکنم، اما حالا صحبتهایش با معنی به نظر میرسیدند. شاید تصمیم صاف کردن بدهیها زیادروی بود. وقتی فکر کردم فهمیدم میتوانم کاری بسیار واقعی انجام دهم تا میگی را خوشحال کنم. آنچه خودش گفته بود، «توجه کردن به او.»
رفتاری که اطرافیانم مثل موجودی عجیب و غریب با من داشتند، او را بسیار دلشاد میکرد.
این حقیقت تمام مدت جلو چشمانم بود، پس چرا انجامش ندادم؟
میاگی که انگار تغییر افکار مرا از چهرهام خوانده بود، گفت: «آقای کوسونُکی؟ من خیلی خوشحالم که باقیماندهی عمرتون رو برای کمک به من صرف میکنید… ولی واقعاً لازم نیست. چون خیلی وقت پیش نجاتم دادید. حتی اگر دهها بدون شما بگذره باور دارم که میتوانم به روزایی که باهاتون گذروندم فکر کنم و بخندم و گریه کنم. به نظرم داشتن همین خاطرات به تنهایی، زندگی رو یه جورایی آسونتر میکنه. پس دیگه کافیه. لطفاً بدهی رو فراموش کنید. به جایش…»
و وزنش را روی من انداخت. «به جایش تا جایی که میتونید بهم خاطرات بدید تا بعد از رفتنتون، وقتی احساس نامیدی و تنهایی میکنم باهاشون به خودم دلداری بدم.»
و اینگونه بود که تصمیم گرفتم زندگیام را به عنوان مضحکترین آدمی که تا به حال دیدید پایان دهم. اما اگر داستان را تا انتها بخوانید، خواهید دید که چگونه این تصمیم به طرز طعنهآمیزی عقلانهترین تصمیم زندگیام شد.
من و میگی سوار اتوبوس شدیم و به پارکی با دریاچهای بزرگ رفتیم. کسانی که میشوند در آنجا چه کار کردم ابرو بالا میاندازند یا به خنده میافتند.
من در دریاچه یک قایق کرایه کردم. با وجود قایقهای موتوری ساده، به خودم جرات دادم یکی از آن قایقهای قوی مسخره را کرایه کنم. نظر به اینکه تنها بودم، مسئول قایقها روی اسکله نگاه متعجبی تحویلم داد. انگار که میگفت: «تنهایی؟»
زیرا معمولاً عاشق و معشوقها یا دخترها دونفری این قائقها را میراندند. رو به میگی کردم و لبخند زدم: «خیلی خوب، بریم!» چهرهای مسئول قائقها بیحرکت و رگههایی از ترس در چشمانش پدیدار شد. تمام مدتی که در قایق بودم، میگی نمیتوانم جلوی خندهای خود را بگیرم از شدت مسخرگی این موضوع را بگیرم.
«میگم، حتماً باشون میگن یه مرد بزرگ داره یه همچین قایقی میره، نه؟»
«اونقدر
به آهستگی دریاچه را
عصری تابستانی و ساکت بود و درختان گیلاس یوشینو دور تا دور دریاچه قرار داشت. اگر بهار بود، دریاچه پوشیده از گلبرگ شکوفهها میشد. اگر زمستان بود، دریاچه تقریباً منجمد میشد، قایقهای قوی در خلوت خود بیاستفاده میبودند و قوههای واقعی هم از آنجا میرفتند.
به عنوان کسی که هرگز بهار و زمستان را نمیدید، این افکار ناراحت کننده و دلتنگ کننده بودند. اما با دید
کارهای مسخرهام به قایقسواری ختم نشد. در روزهای بعد هم یکی از دیگری به مسخرهبازی پرداختم. ساده بگویم، هر کاری را که نباید تنهایی انجام دادم. تمامشان را با میگی انجام دادم، اما هیچکس جز خودم او را نمیدید.
مردی تنهایی سوار چرخ و فلک شد. مردی تنها بر اسب گردان
تقریباً تمام کارهایی که تنها انجام دادنشان خجالتآور است را انجام دادم. هر کاری هم میکردم اسم میگی را صدا میزدم، وقتی راه میرفتم دستش را میگرفتم، به چشمانش نگاه میکردم و کلاً بر وجودشان اصرار میکردم. هرگاه پول کم میآورم، چند روزی را به کار نیمهوقت میگذراند و بعد دوباره خوشگذرانی میکردم.
آن زمان متوجه نشده بودم، اما به تدریج در آن شهر کوچک شهرتی ننگین برای خود دست و پا کرده بودم.
طبیعتاً بعضی از مردم پوزخند میزدند، نگاهشان را برمیگرداندند و ابروهایشان را در هم میکشیدند. از طرف دیگر تعدادی فکر میکردند من پانتومیمباز هستم و سعی دارم مهارتم را به رخ بکشم یا حرکاتام را به عنوان نوعی تمرین ذهنی توضیح دهم. نه، نه تنها این، ظاهراً بعضی از مردم با دیدنم تسکین مییافتند و خوشحال میشدند. واکنشهایشان بسیار متفاوت بود.
هر چند به طور شگفتآوری تعداد کسانی که بدی را با آنهایی که تصور بدی نداشتند یکسان بود. چرا تقریباً نصف مردم با دیدن حرکات احمقانهام آیا بهتر میشوید پیدا کنید؟ شاید پاسخشان واقعاً ساده باشد. زیرا به نظر میرسید فقط زندگیام را اسپری میکنم. احتمالاً همین بود.
یک روز صبح میگی پرسید: «آقای کوسونوکی، کاری هست که با من بدید؟»
«چی پتگی یهو؟»
«احساس کردم بهم همه چی دادید. منم دوست داشتم گاهی بهتون چیزی بدم.»
گفتم: «یادم نمیاد چیزی مهمی بهت داشته باشم، ولی حرفت یادم میمونه. میگی، تو میخوای کاری واست کنم؟»
«نه. میخوام بدونم شما چی میخوید.»
«پس منم میخوام بدونم تو چی میخوای.»
«آقای کوسونوکی، اگر اینجوره منم میخوام بدونم چی میخواید.»
بعد از چهار بار تکرار بیمعنی جملاتمان، میگی کوتاه آمد و گفت: «ی
«دریاچهی پرستاره، قبرت، دوست بچگیت.»
«آره.»
«پس میخوای دوست بچگیتو ببینی؟»
میگی انگار که عذرخواهی میکرد سرش را تکان داد.
«بهش که فکر میکنم، نمیدونم کی میمیرم. برای همین شاید بهتر باشه تا وقتی میدونم کجاست هرچه زودتر بب
«آره، چرا که نه.»
«آقای کوسونوکی لطفاً خواستتون رو زود بهم بگ
ما سریعاً وسایل نقلیهای که برای رسیدن به هدف نیاز داریم را مرتب دادیم و آمادهای سر زدن به زادگاه میگی شدیم. میگی که اتوبوس در جادهای از پستی بلندی حرکت میکند، با نگاهی به خاطرهانگیز از پرواز.
«چون اگه بدبختی رو با
«اصلاً منظورم این نبود. احمق چیزیه؟»
گفتم: «میدونم، اشتباه از من بود.»
سپس سر میگی را نوازش کردم.
«منظورت این بود، مگه نه؟» میگی سرش را به نشانه تایید تکان داد، «آره.»
شهر کوچک بود. مناطق خرید پر
شهری بود که به هر طرف نگاه میکردی باز هم چیز خاصی نداشت. ولی الان تمام اینها به نظرم
نگریستن به دنیا بدون ذرهای بیزاری، چنان درخشان و سرزنده بود که انگار پردهی شفاف و پوشانندهای همه چیز را پاره کرده بود.
همیشه، این بار میگی مرا در شهر هدایت میکرد. او میدانست دوست بچگیاش در کدام شهر ساکن است، اما خبر در کدام خانه ندارد
ظاهراً اسمش «اِنیشی»¹ بود.
وقتی بالاخره اِنیشی را پیدا کرد میاگی فوراً به او نزدیک نشد. او پشت سرم پنهان شد و با کمرویی سرش را بیرون آورد. سپس رفته نزدیک تر رفت و در آخر کنارش ایستاد.
ایستگاهی بود که اگر ده نفر در آن بودند کاملاً ت
از نظر ژست و چهره خیلی بهتر از بقیه به
آرامشش به گونهای بود که انگار اعتماد به نفس را در بر دارد.
جدی فهمیدم چرا همین حالتی ایجاد میشود. اساساً این حالت چهره در کسانی وجود دارد که از دوست داشتن کسی و دوست داشتن مطمئن خاطر دارند. تنها بر اساس حس و حال اِنیشی میتوانم بگویم منتظر قطار نیست، بلکه منتظر یک نفر از قطار پیاده شود.
متوجه شدم میگی نمیخواهد آن «یک نفر» را ببیند. برای همین ساعت را چک کردم و با زمزمه گفتم: «فکر کنم بهتره بریم.»
ولی میگی سرش را تکان داد و گفت: «ممنونم، ولی میخواهم تماشاش کنم. دوست دارم ببینم حالا عاشق چه جور آدمیه.»
دریایی از راه رسید. مسافران بیشتری که پیاده میشدند دانشآموزان دبیرستانی بودند، ولی یکی از آنها خانمی متواضع در اوایل دهه بیستاش بود. میتوانستم پیشبینی کنم او کسی است که اِنیشی به انتظارش نشسته، حتی قبل از آنکه به هم لبخندهای صمیمانه نشان دهند.
لبخند آن زن خیلی طبیعی بود، آنقدر که غیرطبیعی به نظر میرسید. لبخند بیشتر مردم هر چقدر هم طبیعی باشد کمتر یکجور زورکی است. ولی در لبخند او هیچ چیز غیرطبیعی وجود نداشت. شاید نتیجهای زیاد لبخند زدن بود.
از آنجا که هیچ حرفی پیش هم رفتند، گویا مدتیست با هم قرار میدهند. اما خوشحالی چهرهشان در لحظههایی که یکیدیگر را دیدند، خوشحالی قرار اول بود. تنها چند سال گذشت، اما برای فهمیدن شادیشان کافی بود. اِنیشی بدون میگی هم با شادی ادامه داده بود.
میگی نه میخندید و نه میگریست، فقط بدون واکنش آنها را تماشا میکرد. شاید من کسی بودم که آشفتهحال بود. میتوانم هیمِنو و خودم را در اِنیشی و دوست دخترش ببینم. فقط برای یک لحظه آیندهای با آرامش و شادی که ممکن بود وجود داشته باشد تصور کنم. آیندهای که شاید در آن به آرامی راضی به مرگ نمیشدم.
آن دو رفتند و فقط من و میگی داخل ماندیم. میگی گفت: «حقیقتش به خاطر اینکه منو نمیبینم میخواستم یه کاری کنم. ولی نظرم عوض شد.»
پرسیدم: «مثلاً چه کاری؟»
«مثلاً به زور بغلت کنم. همین چیزایی.»
«اینجور چیزا، هاه. خوب، اگر به جات بودم بیشتر از اینا پیش میرفتم.»
«مثلاً چطوری؟»
قبل از تمام شدن جملههای میگی، دستهایم را دورش حلقه کردم و «بیشتر از اینا» را به او نشان دادم. حدود دو دقیقه در همان حالت ماندیم. معمولا میگی در ابتدا از تعجب خشکش زده بود، رفته آرام گرفت و پاسخی مشابه به من داد. وقتی لبهایمان از هم جدا شد گفت: «اگه کسی قرار نیست سرزنشت کنه، از این کارای خودخواهانه میکنم.»
میگی در حالی که سرش پایین بود بالاخره گفت: «حقیقتش هیچکس سرزنشت نمیکنه».