سه روز خوشبختی : فصل چهاردهم: دوران آبی

نویسنده: NOVEL_NEGARAN_SHARGH

 وقتی طول عمرم به زیر پنجاه روز رفت، چیزی به وضوح در حال تغییر بود. آنچه قبلاً گفتم، افرادی بودند که از مشهور و ننگین من رنجیده‌خاطر بودند.

افراد بیشماری بودند که مرا با خوشحالی در حال صحبت کردن با یک شخص نامرئی می‌دیدند. حرف‌های ظالمانه را چنان بلند به زبان می‌آورند تا به گوش من و دیگر رهگذران برسد.

البته که حق شکایت نداشتم. اول خودم بودم که باعث رنجش آنها شدم.

یک روز در یک بار، گرفتار سه مرد شدم. بلند حرف می‌زدند، چشمانی تیز می‌کردند و می‌کردند که خشن به نظر برسند. از قامت و تعدادشان می‌دانستم باید مواظب زبانم باشم.

احتمالاً به غیر از بی‌حوصلگی، وقتی دیدند من به تنهایی می‌نویسم و ​​با یک صندلی خالی صحبت می‌کنم، می‌خواهم کنارم نشسته باشم و با صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم مرا عصبی کنم.

شاید باید می‌ایستادم و چیزی می‌گفتم، ولی دیگر انرژی لازم برای این کارها را نداشتم، بنابراین ماندم تا حوصله‌شان برود.

اما حوصله‌شان سر نرفت و از ساکت بودنم استفاده نکردند و زیاده‌روی کردند. فکر کردم شاید بهتر باشد را ترک کنم، اما در نظر گرفتن اینکه چقدر وقت ممکن است وجود داشته باشد، ممکن است به دنبالم بیایند. میگی با نگاهی نگران گفت: «مسئله‌سازی شده‌ها».

در همین احوال و نگرانی چه‌کنم چه‌کنم، صدای مردی را از پشت شنیدم که گفت: «ها؟ این تویی آقای کوسونوکی؟»

چون نمی‌توانم کسی را با چنین لحنی تشخیص بدهم به اندازه کافی تعجب کرده باشم، اما چیزی که پس از آن می‌گوید، هم میگی و هم خودم را شگفت‌زده کرد: «امروز هم با خانم میگی هستی؟»

برگشتم تا نگاه کنم. در حقیقت او را می‌شناختم. او همان مرد همسایه دیوار به دیوارم بود. همان مردی که وقتی صحبت کردن من با میگی دیده بود، نگاهی آشفته به من کرد.

به یاد آوردم که نامش شینباشی بود.

شینباشی درست به سمت من آمد و رو به یکی از کسانی که اذیتم میکردند گفت: «خیلی ببخشید، ولی می‌شه این صندلی رو ول کنی؟»

حرف زدنش مودبانه ولی لحنش دعوایی و سلیطه‌مند بود. شینباشی بیشتر از صد و هشتاد و دو سانت قد داشت و به آن می‌کرد انگار به مرد کردن نگاه مردم عادت می‌کند، بنابراین حالت آن مرداً تغییر می‌کند.

وقتی که شینباشی کنارم نشست، نه به من بلکه رو به میگی کرد. «من همیشه از آقای کوسونُکی در موردتون می‌شنوم ولی خودم تا حالا باهاتون صحبت نکردم. از ملاقاتتون خوشوقتم. من شینباشی هستم.»

چهره‌ی میگی از شوک منجمد شده بود، اما شینباشی به نظر می‌رسد که پاسخ احتمالی میگی را نشان دهد، سر تکان داد. «بله درسته. باعث افتخاره که یادتونه. ما چند بار توی آپارتمان از کنار هم رد شدیم.»

این یک مکا‌لمه‌ای یک‌طرفه بود، بنابراین مشخص بود که واقعاً نمی‌توانست میاگی را ببیند. با خودم گفتم شاید این مرد فقط «تظاهر می‌کند» میگی را می‌بیند. ظاهراً مردانی که مرا اذیت می‌کردند با پیدا شدن شینباشی بیخیال شدند و کم‌کم رفتند.

وقتی آن سه نفر رفتند، شینباشی آهی از سر آسودگی کشید و به خاطر چهره‌ای عبوس همیشگی‌اش لبخند مودبانه‌اش را قطع کرد. سپس توضیح داد: «بذار همین اول بگم. من واقعاً این دختر «میاگی» رو باور نکردم.»

گفتم: «می‌دانم. شما فقط کمکی می‌کردید، نه؟ ازت ممنونم.»

سرش را تکان داد: «نه، واقعاً اینطوری نیست.»

«پس چی؟»

«شاید این رو قبول نکنی ولی... این چیزی نیست که من شخصاً فکر می کنم. من این نمایشی که شما می‌دید رو طوری می‌بینم که انگار سعی می‌کنی هر چقدر می‌تونی آدم‌های بیشتر رو گول بزنی تا باور کن این میگی واقعاً وجود داره. شما داری تلاش میکنی با یه پانتومیم بی‌نقص ثابت کردی که می‌تونی عقل و شعور مردم رو مختل کنی… و تا حدودی هم روی من موفق شد.»

«منظورت اینه که تا حدودی وجود میگی رو حس میکنی؟»

شینباشی شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «دوست ندارم قبول کنم، ولی همین باور دارم. و وقتی بهش توجه می‌کنم، یه جورایی به ایجاد تغییر درونم علاقه دارم. دوست دارم بدونم اگر به خاطر شما وجود خانم میگی رو واقعاً قبولم، در نهایت می‌تونم واقعاً ببینمش یا نه.»

شروع کردم: «میاگی اونقدرها بلند نیست. پوست لطیفی دارد و می‌تونم بگم ظریف‌تر از این حرفاست. معمولاً نگاهش سرده ولی واقعه لبخندهای باوقاری میزنه. چشماش یه کمی بداخلاقه و وقتی می‌خواد نوشته‌های ریز رو بخونه یه عینک قاب نازک می‌زنه که خیلی بهش میاد. موهاش تا روی شانه‌اشه و ته‌شون پیچ میخوره.»

شینباشی کمی سرش را کج کرد و گفت: «نمی‌دونم چرا… تک‌تک این توصیفات دقیقاً عین همونجوریه که من میگی رو می‌کردم.»

«میگی درست روبه‌روته. دیگه چرا فکر میکنی؟»

شینباشی چشمانش را بست و فکر کرد. «این‌اش رو مطمئن نیستم.»

گفتم: «اون می‌خواهد دست بده. می‌شه دست راستت رو بیاری بالا؟»

او این کار را کرد ولی صورتش نیمه‌شک و نیمه‌باور داشت. میگی با خوشحالی به دستش نگاه کرد و آن را با هر دو دست خود گرفت. شینباشی که دست خود را تکان می‌داد و به آن نگاه می‌کرد گفت: «الان باید باور کنم که خانم میگی دستم رو تکون می‌ده؟»

«آره. فکر میکنی که خودت تکونش میدی اما در واقع کار میاگیه. و انگار خیلی خوشحاله.»

میگی درخواست کرد: «میشه به آقای شینباشی بگی «خیلی متشکرم»؟»

نقل کردم: «میگی بهم گفت که بگم «خیلی متشکرم».

شینباشی با تعجب گفت: «یه جورایی احساس کردم همینطوره».

«این حرفا چیه.»

میگی و شینباشی به واسطه‌ای من چند کلمه‌ای دیگر رد و بدل کردند. قبل از بازگشت به میز خودش، برگشت و این را به من گفت: «یه جورایی شک دارم من تنها کسی باشم که حضور میاگی رو کنارت حس میکنه. فکر میکنم بقیه هم موقتا حسش میکنن ولی خیلی راحت به عنوان یه توهم احمقانه ردش میکنن. ولی اگر یه فرصتی باشه که بهشون بگم شما تنها کسی نیستید که این توهم رو حس میکنید، دلم میخواد بدونم همه وجود میاگی رو قبول میکنن یا نه. این چیزی است که من می‌گم هیچ چیز مهمی نیست اما امیدوارم درست باشد

شینباشی درست می گفت.

باور کردنش سخت بود، اما پس از آن اتفاق اطرافمان شروع به پذیرش وجود میگی کردند. اینطور نبود که مردم وجود یک فرد نامرئی را کاملاً باور کنند. بیشتر شبیه این بود که مردم مزخرفات مرا مانند یک توافق می‌پذیرند و به بازی ادامه می‌دهند.

وجود میاگی به مرحله‌ای «کاملاً وجود دارد» نرسید، ولی با این وجود، احتمالاً یک تغییر بزرگ حساب می‌شود.
در زمان‌هایی که ما در مکان‌های تفریحی شهر، جشنواره‌های دبیرستانی و سایر جشنواره‌های محلی حاضر می‌شدیم، من کمی شهرت کسب کردم. به عنوان کسی که از خوشبختی خنده‌دار لذت می‌برد، کم‌کم با من مانند رقت‌انگیز اما سرگرم‌کننده برخورد می‌شود. بیش از چند نفر برای تماشا، دست دادن و بغل کردن خیالی‌ام می‌آمدند، و بسیار صمیمی.

یک شب من و میگی به خانه شینباشی دعوتیم.

«من یه کمی الکل باقیمانده توی اتاقم دارم که قبل از برگشتن به خونه‌مون باید بنوشمش. آقای کوسونوکی، خانم میگی، با من می‌نوشید؟»

وارد اتاق همسایه که شدیم، سه تا از دوستانش نشسته و در حال نوشیدن بودند. یک مرد و دو زن. دوستانش که قبلاً در مورد من از شینباشی شنیده بودند، یکی از دیگری در مورد میگی از من سؤال می‌پرسیدند و من به تک‌تکشان پاسخ دادم.

سوزومی¹، دختر قد بلندی با آرایش سنگین که در حالت مستی بازوی میگی را لمس می‌کرد، گفت:

«پس میگی جون اینجاست؟ حالا که اینو گفتین احساس میکنم که اینجاست.»

او نمی‌توانست چیزی را از طریق لمس کردن حس کند، اما شاید حضور میگی کاملاً از دست نرفته بود. میگی به آرامی دست سوزومی را گرفت.

آساکورا که مردی باهوش و زرنگ بود از من پرسید و سعی کردم مرا با یک تناقض بگیری، اما برایش جالب بود که چطور همه‌چیز با هم هماهنگ است و بالشتی که خودش می‌کرد را کنار میگی و لیوانی الکل به او تعارف کرد.

آساکورا گفت:

«من از این نوع دخترا خوشم میاد. خیلی به نفعت شد که من نمی‌توانم ببینمش یا چیز دیگری. وگرنه سریع عاشقش میشدم.»

گفتم:

«اصلاً مهم نیست. میگی منو دوست داره.»

میگی با بالشت مرا زد و گفت:

«از این جور چیزها نگید».

ریکو، دختری کوتاه با رنگ تمیز کرد که از همه مستتر بود و روی زمین دراز کشیده بود، به من نگاه کرد و با چشمانی خواب‌آلود گفت:

«آقای کوسونوکی، آقای کوسونکی، بهمون نشون بده چقدر خانم میگی رو دست داری!»

سوزومی هم خواست کرد:

«منم می‌خوام ببینم.»

آساکورا و شینباشی هم با چشمهای منتظر به من نگاه کردند. صدایشان زدم:

«میگی.»

«بله؟»

صورت قرمزش را بوسيدم و افراد حاضر تشويق مي‌كنند.

از خودم غافلگیر شدم که چه کار بیمعنی و چرندی انجام دادم. هیچ یک از آدمهای آنجا صادقانه به وجود میگی اعتقاد نداشتند. آن‌ها حتماً مرا به عنوان یک احمق شاد و خوشحال می‌دیدند.

اما اشکالش چه بود؟ چه بد چه خوب، آن تابستان من بهترین دلقک شهر بودم.


پس از آن چند روز گذشت تا یک بعد از ظهر صبحی که زنگ در و صدای شینباشی را شنیدم. در را که باز کردم چیزی به سمتم پرت شد. آن را گرفتم و کلیدهای ماشین توی کف دستم را نگاه کردم.

شینباشی گفت:

«من دارم میرم خونه‌مون. پس تا یه مدتی نیازش ندارم و میتونم بهت قرض بدم. نظرت چیه با خانم میاگی بری کوه یا ساحل؟»

بارها و بارها از او تشکر کردم.

کاری که در حال رفتن بود این را گفت:

«می‌دونی، فقط نمی‌تونم تو رو دروغگو ببینم. واقعاً نمی‌تونم باور کنم که این خانم میگی فقط چندتا حرکت پانتومیمه. شاید از شانس واقعاً دنیایی باشه که فقط تو میتونی ببینیش. شاید دنیایی که بقیه ما می‌تونیم ببینیم فقط چیزهای کوچکی هستند که واقعاً وجود دارند و فقط می‌تونیم چیزهایی را ببینیم که اجازه داریم رو ببینیم.»

پس از اینکه سوار اتوبوس شد و رفت، به آسمان نگاه کردم. نور خورشید مثل همیشه کورکننده بود، اما آثار خفیفی از پاییز به مشامم می‌خورد. زنجره‌ها همه با هم گریه می‌کردند و پایانی بر تابستان می‌آورند.


شب‌ها با میگی روی تشک می‌خوابیدیم. مرز بین‌مان تا حدودی از بین رفته بود. میگی روبه‌روی من می‌خوابید. خوابی داشت آرام؛ بیماری یک کودک. صورت خوابیده‌اش را بسیار می‌ستودم؛ هرگز به آن عادت نمی‌کردم، هرگز از آن خسته نمی‌شدم.

از رختخواب بلند شدم و مواظب بودم او را بیدار نکنم. از آشپزخانه کمی آب نوشیدم و زمانی که به اتاق برگشتم متوجه دفتری شدم که روی زمین جلوی رختکن افتاده بود. آن را برداشتم، چراغ کنار سینک را روشن کردم و به آرامی صفحه اول را باز کردم.

بیشتر از آنچه انتظار طراحی در آن را داشتم.

اتاق انتظار ایستگاه قطار. رستورانی که ناروسه را ملاقات کردم. دبستانی که کپسل زمان در آن دفن شده بود. مخفیگاه من و هیمِنو. اتاقی با هزاران درنای کاغذی. کتابخانه‌ی قدیمی. غرفه های جشنواره تابستانی. رودخانه‌ای که روز قبل از قرار گرفتن با هیمِنو رفته بود. سکوی منظره. مرکز اجتماعی که شب مانده بودیم. موتور. شیرینی‌فروشی. یک دستگاه خرید. یک تلفن عمومی. دریاچه های پرستاره. کتابفروشی قدیمی. قایق قوی. چرخ و فلک.

و من در خواب.

برگشتم، یک صفحه یافتم و شروع به کشیدن میگی کردم. احتمالاً چون خواب‌آلود متوجه نشدم سال‌ها از آخرین باری که هنری را بی‌وقفه کشیده بودم گذشته بود. هنری که فکر می‌کردم فقط عاجزکننده است.

وقتی به طرح تکمیل‌شده‌ام نگاه کردم، احساس شوق وصف‌ناپذیری درونم پر کرد. اما همچنان خیلی نامحسوس احساس می‌کردم چیزی اشتباه است. نادیده گرفتنش بود. به اندازه‌های جزئی بود که اگر فقط یک لحظه فکر کنم به چیز دیگری می‌رفتم کاملاً فراموشم می‌شد. آن را نادیده بگیرم، دفتر را ببندم، آن را کنار میگی قرار دهم، با خوشحالی بخوابم و منتظرش باشم در صبح می توانم.

اما از یک چیز مطمئن بودم. من روی بهترینِ

پس از چند

پس از آن به توضیح مداد درآمدم و آن را در صفحه به این طرف و آن طرف میبردم. تمام شب ادامه دادم.


چند روز بعد

مکان نمایشگاه معروف بود و چرخدستی‌های بیشتر و از آنچه انتظار داشتم بزرگ‌تر بود. بازدیدکنندگان آنقدر زیاد بودند که مرا از جمعیت شهر شگفت‌زده می‌کردند. وقتی بچه‌ها مرا که دست در دست میگی دیدند، خندیدند و گفتند:

«این آقای کوسونوکیه!»

آن خنده ها از سر خوشنودی بودند.

عجیب‌غریبه‌ها در بین کودکان هم محبوب‌اند. دستی که دست


«عجب دختری گیر آوردی!»

«عجب دختری گیر آوردی!»

دستم را روی شانه ای

«خیلی فوق‌العاده‌ست، نه؟ شما لیاقتشو.»

سپس قهقهه زدند.

این مرا خوشحال می‌کرد. حتی اگر واقعاً باور کند

آ

تعداد زیادی از آخرین باری که آتش‌بازی تماشا می‌کردم گذشته بود. آنها بسیار بزرگ‌تر، بسیار رنگین‌تر و بسیار سریع‌تر از چیزی هستند که از بین می‌رفتند.

همینطور فراموش کرده بودم آتش‌بازی‌های عظیم

«ما زوج خوبی هستیم. این قبلاً

میگی با کمرویی لبخند زد:

«پس اتفاق افتاد. ولی شما می‌تونید بعداً هم به من نگاه کنید پس بهتره الآن آتش‌بازی رو نگاه کنید.»

«اتفاقاً ممکن است این درست نباشد.» شاید زمانام می‌توانم بهتر باشم.

باید خودم را در تابش آتش‌بازی‌ها برهنه می‌کردم.

«خوب درسته که فردا مرخصی دارم، ولی فرداش برمی‌گردم. برعکس دفعه قبل این بار فقط یه روزه.»

«مشکل این نیست.»

«پس مشکل چیه؟»

«هی میگی، من یه جورایی توی شهر محبوبم. نصف لبخندهایی که می‌گیرم نیشخنده، اما نصف دیگر به خ

بلند شدم و به دستهایم تکیه دادم و از

«وقتی ابتدایی بودم یه پسری بود که ازش متنفر بودم. اون واقعاً باهوش بود ولی مثل یه احمق رفتار می‌کرد تا مردم دوست

میگی هم بلند شد و حالتم را گرفت:

«مگه این خوب نیست؟ پس سعی دارین چی بگین؟»

گفتم:

«برای همه‌چیز ممنونم، فکر کنم. واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم

میگی گفت:

«و برای بقیه چیزهایی که پیش بیاد، مگه نه؟ هنوز بیشتر از یه ماه مونده. یه کمی برای گفتن «برای همه چیز ممنونم»

«هی میگی؟ تو گفتی میخوای بدون من چی میخوام و منم قول دادم وقتی درموردش فکر کردم بهت بگم.» چند لحظه مکث کرد.

«بله هر کاری از دستم بر بیاد انجام می‌دم.»

«باشه. پس صادقانه میگم. میگی، وقتی مُردم، کاملاً من رو فراموش کن. این خواسته ناچیز منه.»

«نه.»

از جواب فوری به نظر می‌رسید قص

«آم، آقای کوسونوکی، من مطمئن هستم که شما همچین نمی‌کنم

سرم را تکان دادم.

«درباره‌اش فکر کن. کی انتظار داشت که منِ سی

«پیدا نمی‌شه.»


«پیدا نمی‌شه!»

«پیدا نمی‌شه!»

بدون این که برای پاسخ دادن به من، مرا روی زمین انداخت. در همان حال

«آقای کوسونوکی، التماستون می‌کنم.» او باری اولین بود که صدایش را با گریه می‌شنیدم.

«التماس می‌کنم، همین ماه آخر رو باهام بمونید. با همه چیز

در حالی

میگی در نیمه‌های شب خانه را ترک کرد. جلوی درب ورودی همدیگر را بغل کردیم و او

«خدااحافظ. شما من رو خوشحال کردید.»

با این حرف، با آرامی تعظیم کرد و

صبح روز بعد، به همراه ناظر جایگزینم به سمت آن ساختمان قدیمی به راه افتادم. جایی که من

و در آنجا سی روز از عمرم را فروختم


«اومدی اینجا چون می‌دونستی این اتفاق می‌افته؟»

«اومدی اینجا چون می‌دونستی این اتفاق می‌افته؟»

گفتم:

«آره.»

زن سیسالی که پشت پیش

«صادقانه بگم من این رو توصیه نمی‌کنم. توی این مرحله که پول نمی‌تونه اونقدر ارزش داشته باشه، می‌تونه؟ از این‌ها گذشته… توی این سی روز آینده شما نقاشی‌هایی می‌کشی که سال‌های آینده را در کتاب‌های هنری ثبت می‌کنند.»

او به

«قشنگ گوش کن، اگر این کار رو نکنی و از اینجا بری، سی و سه روز فرصت داری نقاشی های پرزرق و برق بکشی. توی این زمان ناظرتون همیشه کنارتونه و همراهتون میکنه. اون قطعاً به خاطر انتخابت سرزنشتون نمی‌کنه. و بعد از مرگ، اسمتون برای همیشه در تاریخ هنر زنده می‌مونه.»

«شما باید خودتون همه اینها رو

گفتم:

«درست مثل پول

«نمی‌خواید جاودانه باشید؟»

گفتم:

«اگه قرار باشه تو دنیایی که توش وجود ندارم جاودانه باشم، دلیلی برای خوشحال شدن ازش نیست.»


«ناب‌ترین نقاشی‌های دنیا.»

این چیزی بود که نقاشی‌های من نامیده می‌شدند و در حالی که مباحث زیادی در موردشان وجود داشت، در نهایت با قیمت بالاتر فروخته می‌شدند. اما از آنجایی که سی روز را می‌فروختم، تبدیل می‌شود به «نه تنها دیگر احتمالش نیست، بلکه اتفاقی است که هرگز نخواهد افتاد».

این چیزی است که من فکر کردم. شاید در زندگی اصلی‌ام، طی دوره‌ای بسیار طولانی در نهایت یک کار در نق

من قبلاً در هنر بسیار ماهر بودم. می‌توانستم منظره‌ی روبروی‌ام را همانند عکس کپی کنم

در نمایشگاه‌ها می‌توانم به یک نقاشی نگاه کنم و به راحتی بفهمم.

و از جهات، «چرا چیزی باید این چنین کشیده شود؟» برای من «این باید این چنین کشیده شود» بود.

روش من برای دیدن چیزها کاملاً درست نبود. اما من یک باور نداشتم، موضوعی بود که هر کسی که مرا می‌شناخت، می‌دانست.


در زمستان هفده سال‌ام هنر را رها کردم. فکر می‌کردم با این روش که در

در نتیجه این نگاه، موفقیت چشمگیری بود، باید برای حفظ قولی که به هیمِنو داده بود به چیزی بسیار خاص دست بیایم بود.

من به انقلاب نیاز داشتم. پس نباید به خودم اجازه می‌دادم فقط در کشیدن حرکتی بزنم. دفعه

شاید این تصمیم به خودی خود اشتباه نبود. ولی در تابستان نوزدهم‌ام وقتی که به چیزی نگاه می‌کنم

در نتیجه نقاشی ام را از دست دادم. حتی نمی‌ستم یک سیب سالم رسم کنم. به محض فکر می‌کنم چیزی بکشم، افکارم بر سردرگمی می‌شد. مثل اینکه بخواهم فریاد بزنم. چقدر به من حمله می‌کرد انگار هوایی بود که من در آن قدم میزدم. دیگر آن حواسی است که برای تشخیص خطوط و رنگ‌ها در من وجود نداشت.

کاشف به عمل آمدم که استعدادم را از دست دادم. علاوه بر آن دیگر انگیزه‌های برای جستجو و برگرداندنش هم نداشتم

در واقع از اینکه دیگران در مورد هنرم می‌دانند خیلی نامید می‌شوند. فکر میکنم علت اصلی پریشانی

کشیدن برای دیگران یک اشتباه سخت بود. وقتی این اشتباه به اوج خود می‌رسد، شرایطی ایجاد می‌شود که نقاشی محدود می‌شود. عمومیّت، به نفع مردم نیست. زمانی که در درون چاه خود می‌افتی، میفهمی، تلاش می‌کنم چیزی را برگردانی و ایجاد کنی که کاملاً فرد باشد.


این نکته بود که مرا متوجه شدم از شر تمام نگران‌ها خلاص شوم و فقط برای لذت خالصانه و برای خودم بکشم.

و میگی بود که این فرصت را به من برگرداند. با وجود او، قبولم در قلمرویی کام

پس از آن، شروع کردم به کشیدن مناظری که از زمان پنج سال قبل از

حتی متوجه نشدم ولی مدتی بود که دیگر این کار را نمی‌کردم و میگی را می‌کشیدم که باعث شد بفهمم چگونه آن‌ها را بررسی کنم. شاید منتظر آن لحظه بودم. درست قبل از مرگم بود، اما سرانجام توانم کامل شد.

به گفته‌ی زنی که ارزیابی‌ام را انجام داد، نقاشی‌هایی بود

این تنها توضیحی بود که او به من داد، اما فکر کردم، بله این چیزهایی شبیه من است که من می‌کم

فروش بخشی از زندگی‌ام که در آن با نقاشی‌هایی نامم را در گوشه‌ای از تاریخ ثبت می‌کردم، همان مقدار خنده‌داری برایم داشت که به چشمانم شَک کردم.

فقط با سی روز می توانم خیلی از بدهی میگی را بپردازم. با این وجود سه سال دیگر باید کار می‌کرد تا آزاد شود.

«سی روزِ با ارزش‌تر از سی سال، ها؟» ناظرم با خنده از من جدا شد.

و من جاودانگی را رد کردم.

تابستانی که هیمِنو پیش بینی کرده بود در نزدیکی پایان بود. پیش‌بینی‌اش نیمه‌اشتباه بود. حتی در پایان هم، من نه ثروتمند بودم و نه مشهور. ولی نیمه دیگرش درست بود.

«چیزی بسیار» درست اتفاق افتاده بود، و وضعیتی که او گفته بود، در عمق دﻟـﻢ خوشـحال بودم که زندگـی کرده ام.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.