اولین صبحِ سه روز آخر بود. ناظری نداشتم که چشمانش به من باشد. یعنی میگی نبود.
قبلاً تصمیم گرفتم که این سه روز را چگونه بگذرانم. صبح دفترچه را پر کردم. زمانی که وقایع را تا دیروز ثبت کردم، خودکار را گذاشتم و چند ساعتی خوابیدم.
وقتی بیدار شدم، برای کشیدن سیگار به بیرون رفتم و از دستگاه خرید برای تشنگی ام آب سیب خریدم.
به رخت برگشتخوابم. صد و هشتاد و هفت. تمام چیزی که مانده بود همین بود. و شصت و یک آن هم سکه های یک اینی بودند. سه بار حساب کردم. صد و هشتاد و هفت ین.
با دوباره به دفتر و اضافه کردن نگاهی به آن، سوار موتور شدم و رفتم به جاهایی که همراه میگی رفته بودم. اما این بار حقیقتاً تنها بودم.
زیر آسمان آبی میراندم، گویا در جستجوی عطر و بوی ماندگار او باشم. کنجکاو بودم که آیا میگی اکنون در حال نظارت بر کسی دیگر است یا خیر. دعا کردم از استرس به او حمله نکنند. دعای من همهگی تا زمان پرداخت بدهیاش کار کند و چنان زندگی شادی داشته باشد که در مورد من فراموش کنم. دعای کسی را پیدا کنم که برای میگی مهمتر از من باشد و او هم به مراتب میگی را بیشتر از چیزی که من میدانستم مهم بداند.
وقتی در پارک قدم میزدم از کودکان به سمت راست آمدند. فکر فکری به ذهنم رسید و وانمود کردم میگی آنجاست. دستم را بالا آوردم و گفتم: «ببینید، میگی!» و دست خیالی میگی را نگاه داشتم.
برای دیگران مثل همیشه بود. «آه، اون کوسونکی احمق دوباره با دوستدختر خیالش قدم میزنه.» ولی برای من خیلی فرق داشت. در حقیقت اصلاً مثل قبل نبود. همینطور که این کار را ادامه دادم، غم و اندوهی غیرقابل تحمل به ضربه زد. نبود میگی را بیشتر از هر زمان دیگری حس میکردم.
فکری به ذهنم خطور کرد. تمام اگرش از اول توهم خودم بود چه؟
مطمئن بودم که زندگیام در سه روز تمام میشود. میدانستم زندگیام به قسمت کوچکی کاملاً استفاده شده است. این حس نمیتوانست دروغ باشد. اما آیا دختری به نام میگی واقعاً وجود دارد؟ نه تنها وجود او، اما آیا وجود مغازه هم فقط توهمی بود چون نزدیک بود مرگم را حس کرده بود؟
اکنون دیگر هیچ راهی برای آگاهی از این موضوع نداشتم.
روی لبهای حوض نشسته بودم که پسر و دختری مرا صدا زدند. پسر معصومانه پرسید: «آقای کوسونُکی، خانم میگی چطوره؟»
گفتم: «میگی دیگر اینجا نیست.»
دختر شوکه شد و دستش را روی دهانش گذاشت. «ها؟ چه اتفاقی افتاد؟ دعوا کردین؟»
«یه همچین چیزی. شما دو تا دعوا نکنید.»
آن دو به هم نگاه کردند و آرام سری تکان دادند. «خب، نمیدونم… یعنی حتی شما و خانم میگی هم بحثتون میشه؟» «اگر شما دو تا که اونقدر با هم خوب کنار میایین هم دعوا میکنین پس هیچ راهی نیست که ما نکنیم.»
میخواستم بگویم: «میدونی، درست میگی». اما کلمات بیرون نمیآمدند. قبل از اینکه بفهمم، یک سد شکسته در حال گریه کردن بودم. هرچه بیشتر سعی میکردم میگی را در کنار خودم میسازم و راحت شوم، اشکها بیشتر میشوند. آن دو در همان حالت شرمآورم کنارم نشستند و سعی کردند مرا دلداری دهند.
سپس در کمال غافلگیری بیشتر از آنچه فکر میکردم مردم مرا میشناسند فهمیدم. مردم از پیر تا جوان صحنه را شلوغ کرده بودند، انگار با خود میگفتند: «کوسونکی دارد یک حرکت جدی میزنه».
دوستان شینباشی، سوزومی و آساکورا هم آنجا بودند. سوزومی پرسید که چه اتفاقی افتاده است. مطمئن نبودم چه جوابی دادم پس گفتم من و میگی دعوا کردهایم و جدا شدهایم. داستانی از خود درآوردم که چطور او رویش را از من برگرداند و رهایم کرد.
یک دختر دبیرستانی چشم تیز با عصبانیت گفت: «میگی از چی کوسونوکی خوشش نیومد؟»
در مورد صحبت میکرد انگار وجود میگی را واقعاً باور دارد. مردی که در کنارش بود گفت: «چرا، چه اتفاقی افتاد؟»
چهره هاش را به یاد آوردم. بله، او همان استودیوی عکاسی بود. او کسی بود که وجود میگی را تصدیق کرد.
«به نظر نمیآمد آدمی باشد که همچین کار بیرحمانهای کند.» سوزومی پرسید: «ولی یعنی اون رفته؟»
مرد جوانی که زیرپوش رکابی به تن داشت، به پشتام زد و گفت: «اون دختره، میگی بیمصرف همین آدم خوبی رو ول کرده.»
سرم را چرخاندم تا چیزی بگویم، اما کلمهای نیامد. … دقیقاً همان لحظه، صدایی از پشت سرم آمد. «درسته. واقعاً هم خیلی آدم خوبیه.»
همانگونه که صدا را میشناختم. در یکی دو روز آن را فراموش نمی کنم. سه هزار و سیصد و سی سال برای من طول می کشد تا فراموشش کنم.
به سمت راست چرخیدم. باید مطمئن میشدم.
نمیتوانست یک خیال باشد.
ولی تا زمانی که خودم نمیدیدم نمیتوانم باور کنم. به خودش خندید: «اون دختره میگی واقعاً بیمصرفه.» میگی بازوانش را دور گردنم انداخت و در آغوش گرفت. «من برگشتم آقای کوسونوکی. دنبالتون میگشتم.»
من هم او را در آغوش گرفتم و سرش را بوییدم. آن بو با «میگی» من یکی بود. واقعاً خودش بود.
من تنها کسی نبودم که در حضور در وضعیت مشکل داشتم. اطراف هم شگفتزده و مبهوت مانده بودند. آنها احتمالاً فکر می کنند «مگه قرار نبود این دختر میگی وجود نداشته باشد؟»
از واکنش و سکوتشان متحیر شدم. همه میتوانند میتوانند ببینند. مردی در پیراهن ورزشی پرسید: «ممکنه شما خانم میگی باشید؟»
«بله. من میگی بیمصرفم.» او پاسخ داد و مرد به شانه زد.
«خدایا ممنونم!» خندید. «شما چی میدونید، اون واقعاً وجود داره و شما واقعاً خوشگلید خانم میاگی! حسودیم شد!»
اما من هنوز نمیفهمیدم چه خبر بود. چرا میگی آنجا بود؟ چرا دیگران میتوانند او را ببینند؟
دخترِ دبیرستانی با چشمانی گشاد گفت: «پس خانم میاگی… واقعاً خانم میگی بود. آره، یه جورایی، دقیقاً همونجوری هستین که تصورشون میکردم.»
آساکورا از پشت جمعیت به آنها گفتند که اجازه دهند ما با هم تنها باشیم. بنابراین مردم کمکم پراکنده شدند و وقتی میرفتند تبریک میگفتند. از آساکورا تشکر کردم.
«فکر کنم میگی واقعاً تایپ من بود.» خندید و ادامه داد: «شاد باشید، هر دوتون.» و سپس ما تنها شدیم.
میگی دستم را گرفت و توضیح داد: «عجیب است، مگه نه؟ چطور من میتوانم اینجا باشم؟ بقیه چطور میتوانند منو ببینند؟ ساده است. من همون کاری رو کردم که شما کردین.»
«همون کار…؟»
چند ثانیه بعد فهمیدم منظور میگی چه بود.
«چقدرشو… فروختی؟»
«بازم همون کاری رو کردم که شما کردید. همهش به جز سه روز.» رنگ از رخسارم پرید.
«درست بعد از اینکه شما عمرتون رو فروختید، اون یکی ناظر به من زنگ زد. بهم گفت که شما حتی بیشتر از عمرتون فروختید تا بیشتر خودی من رو بدید. به محض این که شنیدم… مصمم شدم. اونام کارهاشو انجام داد.»
مطمئناً ناراحت میشدم. کسی که همهچیزم را برایش فدا کردم تا از او محافظت کنم، به خواستههایم خیانت کرده بود و زندگی خود را دور انداخته بود. باید غمگین میشد.
و با این حال، خوشحال شدم. خیانتش، حماقتش، اکنون برایم عزیزتر از هر چیزی بود.
میگی کنارم نشست و به من تکیه داد.
«آقای کوسونُکی خیلی تأثیرگذار است. بیشتر عمرم رو فقط با سی روز پس گرفتم. و خیلی متأسفم. اون زندگی که شما خیلی سخت تلاش کردید پسش رو دور انداختم. خیلی احمقم.»
گفتم: «احمق؟ من احمقم که حتی سه روز نمیتوانم بدون تو زندگی کنم. نمیدانستم چه کار کنم.»
میگی با خوشحالی خندید و چانهاش را روی شانهام فشار داد.
«به لطف شما ارزش زندگی من هم یک کمی بالا رفت. الان نه تنها بدهی رو پرداخت کردم، کلی هم پول باقی مونده. بیشتر از اون چیزی که بشه تو سه روز خرج کرد.»
میگی را بغل کردم، تکانش دادم و گفتم: «پس ما الان پولداریم». میگی هم همان کار را کرد و گفت: «آره، پولداریم».
اشکهایم دوباره سرازیر شد، ولی چون اشکهای میگی هم جاری شد اهمیتی نداشت.
من مرد و هیچ چیز پشت سرم به جا نمیماند. شاید یک شخص کنجکاو مرا به عنوان یک احمق به یاد بیاورد، اما بهتر است فراموش شود.
ولی برایم مهم نبود. من نیازی به جاودانگیای دارم که خوابش را میدیدم. اهمیت نمیدهم اگر کسی مرا به یاد نیاورد.
چون او با من است و در کنارم لبخند میزند. فقط با همین میتوانم هر چیز دیگری را ببخشم.
«خوب، آقای کوسونوکی.»
میگی با لبخندی دوستداشتنی به سمتم برگشت. «این سه روز رو چطور میخواهید بگذرانید؟»
من معتقدم آن سه روز،
در مقایسه با سی سال غمانگیزی که باید میگذراندم،
در مقایسه با سی روز با ارزشی که میتوانم زندگی کنم،
ارزش بسیار بسیار بیشتری دارد.
سخن پایانی
میگویند احمق هرگز تا زمان مرگش درمان نمیشود. اما من دوست دارم نگاهی خوشبینانه به این موضوع داشته باشم. چیزی شبیه به «احمق زمانی که میمیرد درمان میشود».
در حالی که ما آنها را کاملاً احمق (یا مترادفهای آن) صدا میزنیم، در واقع انواعی از احمقها دارند. احمقی که من اینجا از آن صحبت میکنم، احمقی است که جهنم خویش را خلق میکند. مهمتر از همه، خاصترین ویژگیاش این است که به شدت متقاعد میشود که هرگز خوشبخت نمیشود. با یافتن این افکار، اعتقاد بسته مییابد و به «من نباید خوشبخت شوم» و در نهایت به خانمانسوزترین بدگمانی یعنی «من نمیخواهم خوشبخت باشم» میرسد.
پس از رسیدن به آن مرحله، هیچ چیزی برای ترسیدن باقی نمیماند. این احمقها چنان با ناخشنودی آشنا میشوند که حتی اگر اطرافشان را نعمت و برکت فرا بگیرد، برای جلوگیری از خوشبختی، روزنههای پیدا میکنند. از آنجا که اینها ناخودآگاه صورت میپذیرند، آنها معتقدند که این دنیا جهنم است، در حالی که در تمام حقیقت هستند که با هر گامی که برمیدارند آن را جهنم کنند.
من خودم یکی از آفرینندگان جهنم هستم، به همین دلیل چنین اعتقادی دارم، اما چنین احمقهایی را نمیتوان به سرعت درمان کرد. برای کسی که بخشی از هویتش ناراضی بودن است، اگر ناراضی نباشد خودش را گم کرده است. سرانجام این خودبدبختپنداری که آنها دچارش میشوند، تبدیل به لذتشان میشوند و مرتکب دنبال این هستند که راضی شوند.
گرچه همان طور که در ابتدا گفتم، معتقدم چنین احمقهایی هستند که میشوند درمان میشوند. به بیان دقیقتر، من فکر میکنم «درست قبل از مرگ درمان میشوند». خوششانسها ممکن است قبل از اینکه این اتفاق بیفتد واقعاً فرصتی برای بهبودی بیابند ندارد، اما افراد بدشان ممکن است که نمیتوانند مرگ خود را بپذیرند و از زنجیرهای «محکومیت به ادامه زندگی در این جهان» رهایی مییابند، در نهایت آیا آنها نیز از حمایتهای خود رهایی مییابند؟
من به این دیدگاه خوشبینی میگویم. اما اگر دقیقتر به آن نگاه کنیم، میتوانم آن را کاملاً بدبینانه بدانم. وقتی برای اولین بار میآیند عاشق دنیا میشوند دقیقاً همان زمانی است که مرگشان قطعی میشود. با این حال، من فکر می کنم همهچیز از دیدگان این «احمقی که درمان شد، اما خیلی دیر» به طرز مایوسکنندههای زیباست. هرچه حسرتها و ناراحتیهایی مانند «من در چنین دنیای زیبایی زندگی میکردم» یا «اکنون میتوانم همه اینها را بپذیرم و زندگی کنم»، دنیا در بازگشتشان بسیار زیبا میشود.
من همیشه به این فکر می کنم که چگونه می خواهم آن نوع زیبایی را بنویسم. کمتر در «سه روز خوشبختی»، گرچه به نظر میرسید از داستان استفاده میکنم تا درباره ارزش زندگی، قدرت عشق یا چیزهای دیگر صحبت کنم… صادقانه بگویم، در جزئیترین حالت هم هدفم این نبود.
میاکی سوگارو
اگر مایل باشید، میتوانم این متن را به سبک ادبیتر یا خلاصهتر تنظیم کنم.