تــــــو نقـش اصـلی ماجــرای منــی : نوشته گنگ ...

نویسنده: Estria

هه تو نقش اصلی ماجرای منی ...
یعنی واقعا چرا کسی باید بیاد این همه برگه رو برای کلا یه جمله اسراف کنه ...
خواستم بزارمش سر جاش که یادم امد دیروز صبح توی دانشگاه گفته بودند نوعی کتاب قدیمی رو تداعی کنید ...
خب این کتابم بوی خاک میداد و برگه هاش مقداری پوسیده شده بود .
مثل کتاب های امروزی با جلد های ضخیم و شیرازه های محکم ... نبود . 
با خودم گفتم بیا از این شرایط استفاده کنیم چون به هر حال این کتابخانه ازش استفاده ای نداره .
با کمی تردید همراه کتاب به طبقه پایین رفتم . 
به سمت صاحب کتابخانه رفتم .
_ببخشید اقا من میتونم این کتاب رو بردارم بهش نیاز دارید ؟
پیر مرد کمی چشمانش رو ریز کرد و گفت 
عجیبه این کتاب اصلا برام اشنا نمیاد فکر نکنم قبلا همچین کتابی رو از  چاپخانه ای سفارش داده باشم ... 
ولی خب به ه حال گفتم که داریم میبندیم  میخوای برش دار . 
_ممنون اقا ... ولی این کتاب چرا انگار قدمتش از کتابخانه بیشتره مگه چند وقت اینجا بوده 
عا... نمیدونم گفتم که یادم نمیاد کی سفارش دادم ... 
----
ساعت نزدیک 1بود تند تند میدویدم تا وقتی دوستم امد خونه باشم . 
بعد از کلی مترو سوار شدن بالاخره رسیدم خونه .
دنبال کلید توی کیفم میگشتم کلید رو داخل قفل کردم و چرخاندم ... 
و یکدفعه بومممممممم...
برف شادی و کاغذ رنگی ای بود که روی سرم ریخت .
فکر میکردم همه تولدم رو فراموش کرده باشن چون هیچ کس هیچ پیامی بهم نداده بود و  نا امید شده بودم .
با کلی شوق و ذوق به داخل خانه رفتیم . 
اهنگ گذاشتیم رقصیدیم کیک خوردیم خوراکی خوردیم و فیلم دیدیم . 
بعد از این همه خوش گذرونی ای که انجام داده بودیم وقت کوزت پارتی بود شروع کردیم جمع کردن کاغذ رنگی ها از جلوی در تا مبادا اقای هلمن بد اخلاق بهمون گیر بده ظرفها رو شستیم و جارو برقی کشیدیم . 
بعد از تموم شدن کار ها و این همه فعالیت همه از خستگی روی زمین پهن شدیم .  
بچه ها هم کم کم خداحافظی میکردن و میرفتن خونه هاشون . 
حدود ساعت شیش بود که دیگه تنها شده بودم  
گوش ام رو برداشتم تا به استاد دانشگاهم زنگ بزنم و بگم که یه کتاب پیدا کردم که به درد پروژه بخوره . 
دوبار زنگ زدم اما کسی جواب گو نبود . 
پس بیخیال شدم و  رفتم روی تختم انقدر خسته بودم که اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد . 
وقتی خواب بودم صدایی خش خش مانند گوشم رو ازار میداد .
----
صدای الارم گوشیم رو میشنیدم ساعت گوشی ام ساعت 10و 55 دقیقه رو نشان میداد وقتش بود که دوباره به استادم زنگ بزنم .
صدام را صاف کردم وقتی خواستم زنگ بزنم با خودم گفتم بیا یک بار دیگر کتاب را چک کنم شاید چیزی داخلش میبود که باعث رد شدن ان میشد .
دنبال کیفم گشتم  چون دیروز وقتی وارد خونه شدم کتاب رو همینطوری روی زمین رها کردم . 
کیفم رو پیدا کردم . 
کتاب را از داخل ان برداشتم و شروع به ورق زدن از اخر کتاب به اول کردم 
همه چیز همانطور بود ولی وقتی رسیدم به اول کتاب نوشته ای را دیدم که بار اول متوجه ان نشده بودم 
نوشته این طور بود که 
 
این داستان داستان تو است  تو برگزیده ای تولدت مبارک R.S
 ادامه دارد ...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.