عروس دریا : فصل ۵
1
1
1
5
دستهایم یخ کرده بود، قلبم مثل طبل میکوبید.
چی میتوانست درون آن پاکتها باشد؟
اما بین آن همه مهمان، نگاههای سنگین اجازه نمیداد بازشان کنم. پاکتها را سریع به لورا دادم:
– «بذار توی اتاقم، بعداً بازشون میکنیم.»
شب، با تمام استرسی که در وجودم پیچیده بود، زیبا بود. چراغها مثل ستارههای کوچک میدرخشیدند، خندهها در هوا شناور بود، و موسیقی آرام سالن را پر کرده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، توانستم جشن بگیرم.
مهمانها یکییکی خداحافظی کردند. پانیور جلو آمد، نگاهش عمیق بود، لبخند کوتاهی زد و گفت:
– «خوشحال شدم دیدمت.»
و رفت… مثل سایهای که در تاریکی محو شود.
وقتی همه رفتند، فقط من و لورا ماندیم. پاهایم از صبح تا شب سرپا بودن تیر میکشید. روی مبل نشستم. لورا کنارم آمد:
– «لوسی، این پسر کی بود؟ من تا حالا ندیده بودمش.»
– «نه، فقط اسمش رو شنیده بودم.»
لورا با خنده گفت:
– «ولی عجب پسری بود، نه؟ خیلی خوشتیپ بود!»
بعد ناگهان یادش افتاد:
– «راستی، اون پاکتها… گذاشتمشون روی میز کنار تختت.»
نفس عمیقی کشیدم:
– «خوب شد گفتی. ولی قبلش باید یه چیز برات توضیح بدم. بعد با هم میریم پاکتها رو باز میکنیم. تو باید تو این موضوع کمکم کنی.»
دو ساعت برایش از دفتر خاطرات مامانم گفتم؛ از عشق لوجیون و راجیون، از نامهای که همهچیز را نابود کرده بود. چشمهای لورا گرد شده بود:
– «وای، باورم نمیشه! مامانت عاشق راجیون بوده؟! بقیش چی؟»
– «نه، هنوز مونده. یه دفتر دیگه هم هست، ناقصه. باید بخونم.»
سپس با هیجان اضافه کردم:
– «ولی الان… وقتشه پاکتها رو باز کنیم.»
رفتیم توی اتاق. در را باز کردم… و شوکه شدم.
پاکتها نبودند. کل بدنم بی حس شدن دست هام میلرزید و نفسم بند آمده بود
– «لورا! پاکتها کجا گذاشتی؟ چرا نیستند؟!»
لورا با صدای لرزان گفت:
– «باور کن، کنار تختت گذاشتم. نمیدونم چرا نیستند!»
سریع به میز مطالعه نگاه کردم. دفتر خاطرات مامانم – جلد دوم – هم نبود. قلبم فرو ریخت.
دویدم سمت صندوقچه کنار شومینه. جلد اول هنوز بود. نفس راحتی کشیدم، اما ذهنم پر از سؤال شد.
اتاق ساکت بود، اما چیزی عجیب به چشمم آمد: شمعی که صبح روشن کرده بودم خاموش شده بود، انگار کسی فوتش کرده باشد. روی فرش رد کفشهای خیس دیده میشد. بوی عطری که حس میکردم انگار برایم آشنا است ، در هوا پیچیده بود.
– «لوسی، به نظرت کی خبر داشته؟ پانیور نمیتونه باشه، چون خودش پاکتها رو داد. کسی هم نمیدونه این اتاق مال توئه، جز من، خانم زوگار و کریس.»
من با صدایی پر از اضطراب گفتم:
– «ذهنم آشفتهست… فکر کنم یکی از مهمونا بوده. باید لیست دعوتیها رو پیدا کنیم. فردا صبح از کریس بگیر. همینطور نگهبانها رو خبر کن، ببین کسی دیده کسی بره طبقه بالا. از خانم زوگار هم بپرس.»
لورا دستم را گرفت:
– «باشه، همه رو میپرسم. فعلاً استراحت کن، خیلی خستهای.»
من آهی کشیدم:
– «مرسی لورا… همیشه کنارمی.»
شب آرام بود، اما ذهنم مثل دریای طوفانی بیقرار.
پاکتها و دفتر خاطرات… ناپدید شده بودند.
و من میدانستم این تازه شروع ماجراست.
✍ نوشتهی ( Asal ) عروس دریا ?
--