آغــوش کشنده : یک آرزو

نویسنده: aylaekhomari

متن قسمت اول " یک آرزو"

2015میلادی 

نفس های باد نشان از شروع پاییزی دیگر داشت .

 هجدهمین پاییز " آیرا" ، دختری که آرزوی پرواز داشت ولی آسمان برای خواسته های او کوچک و دلگیر بود یا شاید او برای این آسمان زیادی بلند پرواز بود !

صدای سرشار از شیطنتش در جوی غرق شده در خلاء و اضطراب نشان از گلایه اش بود: 

 "استاد!من تقلبی نکردم "هیاهو و همهمه کلاس ، تنش را فزون تر و نزاع را قوت می بخشید .

آیرا دختری ضعیف و مطیع نبود ، اتفاقا برعکس .

او لجباز و سرکش ترین دختر نسل خویش بود . 

کسی که جز شیطنت و بازیگوشی مشغولیت دیگری نمیشناخت .

با نزاکتی به اسم سکوت و ملاحظه غریبه بود ؛ نمونه بارزی از شرور مدرسه !

عده اندکی حاضر به دوستی با او بودند و اغلبشان فقط برای جلوگیری از آشوب تظاهر به رفاقت میکردند .

تنها به نظر میرسید ؟ نه چون تنهایی برایش مقدمه ای از زندگی بود .

خانواده اش هر دو وکیل بودند اما حق دخترشان را به بهایی هیچ فروخته بودند .

آیرا در خانه ای لوکس با مرمر هایی به رنگ طلا و صندل هایی به شکوه شاهان زندگی میکرد .

اما در بین جلال و عظمت غذاها ، لباس ها و حتی پله هایی که به اتاقش ختم میشدند رنگی به نام گرما کم بود.

انواعی از رنگ و طرح ها بودند دریغ از نگاره محبت.))

" استاد من بارها براتون تکرار کردم ، من کسی نیستم که تقلب کرده "

صدایش در کلاس درس ، قاطع و تزلزل ناپذیر بود.اما فایده ای نداشت ! 

وقتی انگشت ها به سمتت نشانه رود حتی حقیقت هم نمی تواند خمشان کند. 

سال های اول و دوم دبیرستانش تنها مکتب سرگرمی بود نه درس ...

" چند بار بهت بگم باید درس بخونی؟"

صدای فریاد مادر غضبناکش گوش کوچکش را میخراشاند .

" میشنوی ؟ جواب بده ؟ "

اما آیرا جوابی جز سکوت نداشت .

 بغضش از این بی جوابی تبدیل به صدا شد: 

" مادر ....من شاید احمق باشم اما مثل تو نیستم "

گوشی داغ شده از نفرت را به زمین انداخت و شمع کیک تولدش را با آرزویی ناشناخته خاموش کرد .

 اما انگار خدایی که انکارش میکرد نجوای خالصانه اش را شنیده بود .

او فقط یک چیز آرزو کرده بود ، یک چیز ساده که برای او دور و بعید به نظر میرسید .

اما حالا دستی به سمتش دراز شده بود :

" ریو هستم ؛ سال آخری کلاس ب "

آیرا و تمام حاضرین در حیاط به او خیره شده بودند ، کسی که صادقانه سلامی به عبوس ترین دختر مدرسه هدیه کرده بود. 

پوزخندی زد؛ شاید باورش نمیشد کسی به این سادگی به او نزدیک شده باشد .

باید دیوارش را محکم تر میساخت ؛ حتی اگر قلبش از این تماس گرم شده بود.

" همم...پس تو هم سال آخری هستی ؟ امیدوارم از بودنت تو این مدرسه لذت ببری "

با همان پوزخند و غرور او را پشت سرش گذاشت و خنده ای نامحسوس زد. 

شاید به این دلیل که برای اولین بار چیزی به نام صداقت را حس کرده بود .

تقاضای او از خدا فقط یک دوست بود ، دوست واقعی به دور از تظاهر و ریا...

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.