آغــوش کشنده : پیوندی گسیخته 

نویسنده: aylaekhomari

قسمت دوم " پیوندی گسیخته "
زمان حال داستان ؛ ده سال بعد 2025
نور با پرده های سرخ پشت صحنه دنبال جلب توجه است اما درخشش شمشیری که در دستان ظریف دختری مشکی پوش میرقصد هر توجهی را می رباید.
سیاهی لباسش با موجی از ستاره در هم تنیده و نگاه ها را دو چندان نموده.
دختری که برخلاف خواسته والدینش دست به هنر جسورانه رقص زد ، رقص با شمشیر !
شاید انتخابی اشتباه یا شاید مسیری تاریک برگزیده باشد اما از یک چیز مطمئن است ، از خودش! 
خودش تنها کسی بود که بارها بهش اعتماد کرد ؛ تکیه کرد و قوی تر شد .
پس حتی اگر جهت نادرستی را گزینش کرده باشد با همان جسارت آن را ترک میکند 
با هر چرخش ، تیغه شمشیرش نوری از جنس سرخی و زردی بر صحنه می انداخت ؛ رقصی که انگار در حال 
بریدن دیوار های تنهایی اش بود.
همه تماشاچیان با دستانی گرم و پر ذوق تشویق میکنند و آیرا با ظرافت بافته شده در خشونت رقصی به مانند پیکاری نرم به تصویر میکشد .
با هر حرکت ، نور همراهی اش میکند .
بعد از اتمام اجرا ، تئاتر در هیاهوی علاقه منفجر میشود و آیرا تعظیمی محترمانه میکند و به سالن استراحت بازمیگردد.
دستی به شانه اش میزند :
" کارت عالی بود ستاره ما "
برمیگردد و با لبخند دندان نمای لونا مواجه میشود، یکی از اعضای گریم که در کارش استادی است و 
رابطه ای خواهرانه با آیرا دارد .
" اوه ... لونا شرمندم نکن خودت میدونی که انقدرا هم کارم خوب نیست "
میخندد و با مسخره او را تقلید میکند ؛ برمیگردد تا برود که لحظه ای مکث میکند .
" هی راستی داشتم فراموش میکردم ، یه تماس داشتی اما نتونستم به گوشیت جواب بدم. "
آیرا سری به علامت فهمیدن تکان میدهد و لونا او را تنها میگذارد.
حلقه نامزدی در انگشتش خودنمایی میکند ، گوشی اش را چک میکند 
" همم ... یه تماس ناشناس ؟ "
با ابروهایی در هم رفته و پرسشگر
 شماره را لمس میکند و بعد از چند ثانیه صدای بوق صدای زنی همراه با هیاهوی پس زمینه به گوش میرسد :
" خانم آیرا دیامون؟ "
ناگهان حسی از اضطراب به صدایش حمله میکند و باعث لرزشش میشود 
" بله خودم هستم "
دوباره طنین جدی و رسمی زن در گوشش می پیچد :
"من از بیمارستان تماس گرفتم ، یک تصادف ....."
ادامه اش مثل خنجری کشنده در قلب تپنده آیرا فرو میرود .
با سرعت ، بدون تعویض لباس هایش به سمت ماشینش میدود.
تمام تمرکزش روی اسم "ریو" قفل شده ، گویی دنیا را به خاطر یک اسم فروخته باشد .
به بیمارستان میرسد . 
نفس هایش وحشی شده اند .
" کجاست ؟ "
پرستاران با شوک به آشفتگی او مینگرند .
" اممم...شما ؟"
ببدون هیچ درنگی خودش را به پرستار معرفی میکند ، برف و آغاز سال جدید با اشک های او در تضادی کامل است اما بعضی شروع ها خنده را به گریستن هدیه میکنند.
ناگهان فراخوانی در بلند گو کل کادر حاضر را نگران میکند و به سمت اتاقی میدوند.
حلقه اش در دست سردش سنگینی میکند وقتی اوضاع را خارج از کنترل میبند .
آشفتگی پزشک و پرستاران ، منظره پشت شیشه را در برابر چشمان خسته آیرا جهنم جلوه میدهند.
"خونریزی شدیده ، هوشیاری داره میاد پایین ...."
مثل یک قاب عکس فقط شاهد است و تنها کارش تماشای از دست رفتن آرزویی است که حالا دارد تبدیل به حسرت میشود.
حتی خاطراتش هم در ذهن شلخته اش گم شده اند .
صدای بوق ممتد دستگاه برایش مثل کابوسی است که دوست دارد هر چه زودتر تمام شود اما به جای بیداری ؛ بیهوشی کابوس زندگی اش را می بلعد .
با قلب شکسته درونش مدام نجوا میکند :
" حتی اگه واقعی باشه فرو نریز !"
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.