قسمت سوم
میلرزید ! حتی با وجود تزریق مسکن بازهم احساس نا آرامی میکرد .
با چشمانی سرخ و صدایی خش شده با ضعف زمزمه میکند :
" بیماری....که تصادف کرده بود ...ریو گیلمن.."
پرستار با سکوتی دیوانه کننده سرمش را تنظیم میکرد که آیرا با گستاخی برخاسته از نگرانی سوزن را از دستش بیرون کشید و قطره های خونش بر کف سرد سرامیک چکه کرد .
"خانم محترم ! ازتون پرسیدم ریو گیلمن چطوره ؟ خوبه ؟ "
مغروریتش به التماس ختم شده بود ؛ بازیگری های بی نقصش تسلیم صداقت شده بود !
دیگر آیرا دیامون نبود ، فقط یک دلداده هراسان بود .
یک دل باخته جسور اما تنها....
بیماران بخش در حال تماشا بودند ، برخی پچ پچ میکردند و عده ای از شهرت و شایعات بی رحمانه سخن میگفتند.
"چیه؟ براتون جالبه یه آدم مشهور اشک بریزه ؟ نکنه این هم براتون مثل صحنه تئاتر میمونه ؟"
همه سکوت کردند و پرستار آرام لب زد :
" آقای گیلمن ...."
آیرا فقط به دهان او خیره شده ؛ پلک نمیزد ؛ نفس نمیکشید چون با هر نفس قلبش از نگرانی میسوخت.
" نتونستن تحمل کنن"
آیرا هنوز ساکت بود اما گوش ها و مغزش سوت میکشید .
"ن..نه این...اصلا ...شوخی جالبی ...نیست"
دیدش را اشک های داغ تار کرده بودند و دلش از سیاه شئن ناگهانی زندگی رو به تخریب بود.
ناگهان لحاف سفید را کنار زد و شانه های پرستار را با دستهایی که سعی در کنترل لرزششان داشت پرسیده :
" کجا...کجاست ؟"
در وجودش از خدا گلایه داشت چرا که آرزویش را تبدیل به حسرتی دردناک کرده بود .
...
با نفس هایی که تمنا میکرد فرو خورده شوند تا زندگی اش را تمام کند شاهد صحنه ای بود که حتی در تاریکترین تصوراتش هم به آن فکر نکرده بود .
" این....داره متلاشیم میکنه"
محیط سرد و جسم بی جان ریو قلب گرمش را به زمستانی سهمگین مبدل میکرد .
" نه قبول نیست...."
حالا دیگر دوستی ندارد؛ خانواده دلسوزی برایش نمانده و حلقه نامزدی اش بدون نامزد مانده .
باید گریه کند اما درد به خنده هجوم میبرد و تلخی لبخندش تمام امید ها را قیچی میکند.
" تو...نمیتونی اینکارو باهام کنی "
ریو برخلاف آیرا شخصیت لطیف تر و ساده تری داشت .
درسهایش همیشه به نمره های درخشانی ختم میشدند و در یاریگری نظیر نداشت .
و آیرا میدانست آدم هایی مثل او برای این دنیا ساخته نشدند .
دست آلوده شده به رگه های از خون را شمت میکند و شانه هایش میلرزد .
"احمق چرا...چرا همیشه اجازه دادی بقیه از مهربونیت سوء استفاده کنن؟"
حالا او مانده بود و بازگشت مجدد تنهایی....
ناگهان نگاه پر از اشکش به یک زخم افتاد.
با درد دست سرد او را گرفت و زخم روی نبض را لمس کرد :
"همه ی زخما ...خراشن اما این یکی..."
اشک هایش روی زخم که حالا از شدت خونریزی تیره شده بود سرازیر میشدند:
" اگه...."
رنگش پریده بود اما اینبار چشمانش با موجی از ظن لبریز شد :
" واقعا....یه تصادف رانندگی بود؟"