قسمت چهارم "
خاک هم مایه نفرت آیرا شده بود !
کسی که جسم عزیزش را در آغوش گرفته بود...
اما همه چیز برای او شبیه یک خواب است که پازل های گمنامش ذهنش را به هم ریخته اند.
صدای پدر و مادرش در گوشی برایش بی معنی بود :
" آیرا ...ما چند روز دیگه اونجاییم با اولین پرواز میایم پیشت دخترم"
لبخندی خسته میزند .
" الان یاد من افتادید؟ "
تماس را قطع میکند و در خانه بی روح و تنها قدم میزند .
دو هفته از مرگ ریو گذشته و آیرا هموز در صدد تسکین قلب نابود شده اش است .
اما سوالات زیادی از مرگ ریو برای او جواب ندارند.
یک تصادف رانندگی ، برخورد ماشین شخصی با یک کامیون باربر ...
در ابتدا منطقی به نطر میرسد اما ...
خراش های بدن ریو جدی نبودند و اصلا او آنقدر محتاط بود که تصادفی به این شکل باورپذیر نیست.
نفس عمیقش را بیرون میدهد و روی میز مطالعه می نشیند ؛ لپ تاب را باز میکند و خودش تا پاسی از شب مشغول تحقیق بی راهه میکند.
در نهایت در خوابی عمیق غرق میشود ...
اما حتی در رویاهایش هم ریو زنده نیست !
"چند ماه قبل از حادثه"
ریو با لبخندی موقر در حالی که به ماشین تمیز و طوسی رنگش تکیه داده منتظر اوست.
آیرا با عجله پله های آپارتمانش را طی میکند ؛ از آنجایی که ارتباطش را با خانواده قطع کرده زیر سایه ثروت آنها زندگی نمیکند .
نفس نفس زنان به ریو میرسد و دستانش را روی زانوهایش میگذارد .
ریو میخندد:
" هی مگه کگسی دنبالت کرده ؟ کی گفت باید عجله کنی ؟"
آیرا بلند میشود و با چشمانی نیمه باز از غروری ساختگی اخم میکند :
" خودت گفتی میخوای یه چیزی نشونم بدی...میدونی که من کنجکاوم"
سعی میکند لبخندش را کنترل کند و خونسرد بماند اما نمیتواند :
" باشه باشه فهمیدم کنجکاو خانم ! حالا یه نگاهی به ماشین پشت سرم بنداز"
آیرا با گیجی به "هوندای طوسی و تمیز " خیره میشود
" اوه ...این ...کی ماشینتو عوض کردی ؟ این خیلی شیکه "
با لحن گرمش در حای که کمی خم میشود زیر گوش کوچک آیرا زمزمه میکند :
" برای تو خریدمش ...ماشین قبلی خودم هنوز تو پارکینگ خونمه"
آیرا با شوک نگاهش میکند
" چی؟ ولی اون ماشین الان دیگه قراضه شده ..."
" هی به ماشین قدیمی عزیزم توهین نکن "
آیرا به شوخی ها و لحن گرم ریو تبسمی کمرنگ میکند ؛ میداند این مرد برای خرید کوچک ترین چیزها پس انداز میکند و خرید همچین ماشینی به خاطر خرج پس انداز چندین سال اوست .
"نه...ریو ...تو بیشتر از من به ماشین احتیاج داری "
با لطافت و محبتی خالصانه دست آیرا را میگیرد :
"اینقدر من و تو نکن خودت که میدونی ما از این حرفا نداریم "
آیرا از این حجم اعتماد ریو قلبش را گرم میکند اما ....
چند ماه بعد دقیقا روزی که ریو به او قول داده بود تدارکات لازم برای عروسی و مراسمات ماه آینده جور کند همان هوندا ریو را در خون می بلعد .
ولی آیرا میداند که در آخرین روزها ریو لبخندی نقاب گون داشت چیزی شبیه یک راز که حدس میزند دلیل مرگ او همان ناگفته خطرناک باشد .