اما سامان ، تنها کسی بود که خوشحال شده بود. زیرا مدت ها بود که رقيب حرفه ای نداشت. سامان ، نه تنها از چنگیز نمی ترسید.
بلکه او رو یک رغیب می دونست و می خواست لهش کنه همچنین سامان می خواست انتقام پدر و مادر و برادرش که ازش بزرگ تر بود و جزو مافیا نبود و یک آدم معمولی بود و می خواست درسش رو ادامه بده و زن و شغل می خواست و کلی آرزو داشت اما همه رو چنگیز کشته بود.به جز ، خود سامان ، زیرا سامان در آن زمان فقط ۱۰ سال داشت. زمانی که سامان ، وارد خانه شده بود با صحنه ی وحشتناکی روبرو شد.
مادر و پدر و برادرش به طرز وحشتناکی کشته شده بودند.
یک مرد نیز در خانه ی سامان بود او می خواست سامان را نیز بکشد که ، پلیس در همان لحظه آمد. در واقع مادر سامان قبل از کشته شدن با پلیس تماس گرفته بود. اما ، پلیس دیر رسیده بود و فقط توانستند سامان را نجات دهند.