قسمت 8

رمان آخرین قسم

نویسنده: t_taraghijah

فردای آن روز سامان ساعت ۸ صبح ، از خواب بیدار شد.
اما
امیروپیمان و فرهاد خواب بودند.
سامان نیز آنها را بیدار کرد و گفت بسه دیگه. چقدر می خوابین
امیر گفت: عه سامان بزار بخوابیم سامان به امیر گفت زود باشین یه نقشه ی حسابی دارم پیمان و امیر و فرهاد ، پس از یک ساعت ، بیدار شدند و
با کمک همدیگر ، صبحانه را آماده کردند. 
سامان و دوستانش ، صبحانه را آماده کردند و خوردند.
سپس ،
دوباره جلسه گذاشتند تا نقشه ای بکشند و ،
تعداد افرادشان را بیشتر کنند.
سامان به آنها گفت بچه ها
ما می تونیم حتی به افراد گروه های کوچک ، پیشنهاد پول بدیم. پیمان گفت آره.
ولی ، ما پولمون کجا بود؟
سامان گفت خوب می تونیم قاچاق کنیم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.