قسمت 1

الماس سیاه

نویسنده: sanny

سال‌ها بود که آنجا بود، سال‌ها بود که حبس کشیده بود. یک راز تاریک در اعماق سیاه‌چاله‌های قصر..
بر اثر بارها زخم خوردن و ترمیم شدن، زنجیرهای دستش تار و پود بدنش شده بود و وجودش در تاریکی و سکوت زندان حل شده بود.
جرمش فریب و قتل پادشاه قبلی نبود، بلکه سرپیچی از سرنوشتی بود که ایزدها معین کرده بودند.
گناهی چنان سنگین که محکوم بود به تجربه ی هر روزه‌ی مرگ، اما او الهه بود و فناناپذیری‌ به بلای بی‌بازگشتش مبدل شده بود.
او پادشاهان ظالم خاندان سلطنتی را جذب می‌کرد و می‌کشت. او آزاد بود، قدرتمند بود، اسمش به قدری سنگین بود که مردم آن را بر زبان نمی‌آوردند، اما به خاطر نجات یک فرزندِ گناه به دام افتاد و زندانی شد. 
ای کاش مداخله نمی‌کرد، ای کاش می‌گذاشت آنها آن نوزادی که چشمان گیرایش به خاندان دشمن رفته بود را سلاخی کنند تا خودش و او درگیر تقدیری تاریک‌تر نشوند.
زیرا کار او مقدمه‌ی تولد مردی بود که دو خاندان را نابود کرده و نظم دنیا را به هم می‌ریزد.
نظمی که او قرن‌ها با قتل‌های استادانه و برنامه‌ریزی شده با چنگ و دندان نگه داشته بود.
فرار برای او سخت نبود، اما او ایستاد، ایستاد و رشد کردن آن کودک را تماشا کرد. از دور مواظبش بود،
غافل از آنکه دارد در قلب سنگی‌اش ترک‌هایی کشنده ایجاد می‌کند و درد جانکاه این ترک‌ها زمانی پدیدار شد که برایش دستور کاشت بذر نابودی پادشاه آینده آمد.
بذر در جان شاهزاده‌ی ممنوعه کاشته شد، آسمان‌ به حالش خون گریه می‌کرد زیرا که سوگلی‌اش هدف بعدی او بود.
او اعتراض کرد، فریاد زد. این آدم ظالم نبود، او یک کودک بی‌گناه بود!
در آینده‌ای که چشمان محدود الهه می‌دید او حتی وارث هم نبود، پس چرا او؟
او آینده‌ای را ویران می‌کرد که الهه در آن حضور نداشت...
کار از آنجا برایش سخت‌تر شد که سرکشی‌های نوجوان مغرور آغاز شد و پایش به زندان باز شد.
زمانی که شاهزاده او را دید چشمانش با شگفتی درخشید.
الهه‌ای از جنس الماس سیاه، همان افسانه‌ای که دایه‌هایش با صدایی آرام و چهره‌ای محتاط برایش تعریف می‌کردند،
همان کسی که بارها و بارها گفته شده بود که از او دوری کند چون حتی دیدن او هم کشنده‌ است،
اما مستِ آلوده به زهر این حرف‌ها سرش نمی‌شود.
او به آن زندان تاریک نور آورد، او همدم گاه و بیگاه الهه شده بود.
الهه برای فریب پادشاهان قبلی خودش را به شکل زن‌های دیگر درمی‌آورد و هیچ کدام نتوانسته بودند از دستش قسر در بروند، حالِ کسی که الماس را بدون پوشش می‌بیند غیر قابل وصف است... 
اما این اولین باری بود که الماس از درخشیدن سر باز می‌زد.
ماموریت او زودتر از همیشه آغاز شده بود، ماموریت داشت که مردی که ذره ذره‌ی وجودش را وقف او کرده بود را بکشد،
حتی قبل از رسیدن به تاج و تخت زیرا او یک تهدید واقعی بود.
اما بالاخره لایه‌ی سنگی قلبش شکسته شد و آن زن آسیب‌پذیر از زیر زره بیرون آمد،
برای اولین بار به شکارش علاقه‌مند شده بود. چشمانش، دستانش، صدایش..‌. او حتی یک لحظه هم از ذهنش بیرون نمی‌رفت.
نمی‌توانست به او آسیب بزند، نمی‌توانستند از هم دور باشند.
رابطه‌ی آنها آشکارتر شده بود و همهمه‌ی مردم بلندتر، پادشاه که یکی از پسران برحق پادشاه کشته شده بود دستور داد که شاهزاده آیین نابودی الهه را اجرا کند و خودش را پاک کند،
اما او قبول نکرد، این شکاف قدرت به کشمکش تبدیل شد، کودتا و سپس جنگ.
برخلاف نفرت عمومی‌ای که پشت سر شاهزاده بود جذابیت و ساختارشکنی‌اش مریدان خود را به دنبال آورده بود.
این همان آینده‌ای بود که الهه نتوانسته بود ببیند، او دیگر نمی‌توانست هیچ آینده‌ای را ببیند،
الهه‌ی تبعیدی به نفرین مبتلا شده بود و روز به روز ناتوان‌تر می‌شد...
شاهزاده گذشته و ناجی خود را شناخت، عاشق‌تر و بی‌رحم‌تر شد،
مبارزه‌ی خود را گسترش داد، با دو خاندان جنگید، حمام خون به راه انداخت،
با عقاید پوسیده‌ی مردم جنگید، جنگید و زخم خورد، اما هیچ گاه از راهش دست نکشید.
و حالا الهه با چشمانی گریان و دست‌هایی بسته به دیوار زندان تکیه داده و تصویر جنگ شاهزاده‌اش را با آن شاه فاسد تماشا می‌کند.
جادویش با تقلا سوسو میزند، عشق او در یک قدمی پیروزی‌ است، در یک قدمی تاج و تخت،
اما از نفرین و بذری که در وجودش است خبر ندارد. صحنه‌ی نبرد واقعی بین الهه و شاهزاده است، اینجاست که یکی از آن دو باید بمیرد.
یا شاهزاده به خاطر سرنوشت غیرقابل تغییرش در جنگ با شاه شمشیر می‌خورد و می‌میرد، یا الهه خود را فدا می‌کند تا بذر و سرنوشت همگی پاک شوند و شاهزاده به حق خود برسد...
ترس ایزدها محقق می‌شود. شاهزاده پیروز می‌شود، دو خاندان را یکپارچه می‌کند و پایه‌های نظام هزار ساله را می‌لرزاند،
تاج شاهی بر سر می‌گذارد و با شادی غیرقابل وصفی به قصر باز می‌گردد، به زندان.
در زندان را می‌گشاید، آماده است که دست الهه را بگیرد، او را بیرون بیاورد و به عنوان ملکه‌ی خود به همه معرفی کند، کاری که از اولین لحظه‌ی دیدار او آرزویش را داشت،
اما با تلی از خاکستر مواجه می‌شود. 
زانو‌هایش می‌شکنند،
اشک‌هایش خاکستر را به الماس سیاه تبدیل می‌کند: سخت، فریبنده و غیرقابل نفوذ. چیزی که از الهه انتظار می‌رفت، اما بر اثر عشق شاهزاده دوام نیاورد.
پوچی‌ای که شاهزاده در آغوش کشیده بود تنها گواه فداکاری شر برای شر بود، تنها پایانی که می‌شود از عشقی ممنوعه انتظار داشت...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.