مادر

مادر : مادر

نویسنده: zahrasafary90

در با صدای قژ ملایمی که نشان از لولا های زنگ زده اش می داد ،باز شد.
ارام داخل رفت.پنجه های ترک خورده و درناک را کف موزاییک خانه گذاشت. صدای تق و توق یخچال قدیمی و هو هوی کولر تنها صدایی بود که در تاریکی خانه شنیده می شد.با این حال احتیاطی در قدم هایش نبود .فقط کودکش را می خواست.
پنجه های دردناک از سرعتش کم می کرد پس ارامتر حرکت می کرد. اما باز سرعتش برای گربه ای که پنجول هایش را کنده بودند از ترک های ان خون می چکید سرعت سریع تری داشت.
با هر قدم ردی سرخ رنگ جا می ماند و با هر قدم درد را با میو بلند تری فریاد می زد. اما پیشی کوچولویش مهم تر بود. اه...لعنت به بابای پیشی همه اینها تقصیر بابای پیشی بود یعنی شوهرش.
حالا مامانی تنها بود که نه خانه ای داشت نه بچه ای.
صبر کنید!نوزاد داشت!پیشولی کوچکش!که الان دنبالش بود. میو های درد ناک و خون الودش پیشولی را فریاد می زد.
میو هایش لرزان بود و دردناک گویی داشتندپیشولی را جلوی چشمش تکه تکه می کردند بعد تکه هایش را درون چرخ می ریختند و با پیشولی عذایی می پختند بعد ان را به او می خوراندند.
اگر واقعا پیشولی زنده نبود چی می شد؟
پیشولی تنها خوشی و غم زندگیش بود. هم از او نفرت داشت هم عاشقش بود.
بابای پیشولی بخاطر بچه او را ول کرده بود.
بله،پیشولی بچه نامشروع بود.
نتیجه وارد شدن به حریم شخصی یک مادر بود.
او هیچوقت ان شب را فراموش نمی کرد. تلبکار های شوهرش بچه روی چشمانش گذاشتند ،گوش هایش را گاز گرفتند و ... بله به او دست درازی کردند.
تمام ان مدت شوهرش توی سطلی پنهان بود و نگاه می کرد .فریاد های زنش را می شنید و بوی خون زنش را استشمام می کرد.
بعد فکر می کنید چی شد؟
وقتی تلبکار ها به عنوان بدهی زنش را ازار دادند و رفتند‌.
بالای جسم زنش رفت.
طوری به او نگاه می کرد انگار تکه ای زباله خیانت کار است،با پنجه های تیزش صورت زن را خراشید و بی هیچ میویی دور شد.
کوچک تر و کوچک تر شد و کمکم ناپدید شد.
زن بیچاره همان جا میان کوچه خلوت با دردی غیر قابل توصیف میو هایی نا ارام و خونی که از دست می داد تنها ماند.
نه کسی بود نه چیزی.حتی توان خوردن موش هایی که نگاهش می کردند و می خندیدند را نداشت. دلش می خواست جست بزند و گلوی انها را ببرد ولی چشمانش تار میدید و پهلویش زخم بزرگی داشت .پس به سایه ماه نگاه کرد و به طنین صدای موش های خندان‌‌.
چهره شوهرش توی ذهنش نقش بست...چرا کمکش نکرده بود؟براش شوهرش مهم نبود مردم به او دست بزنند؟مهم نبود زخمی شده؟چرا خود شوهرش هم روی تنش زخم گذاشت؟
مگر حقیقت چنین نبود که بخاطر بدهی اقا پیشی او اینطور شده بود.
به ماه نگاه کرد . تنش می لرزید از درد بود یا از شدت فورلن احساسات نمی دانم؟ولی ایا درد جسمی دردناک تر از درد روحی است؟
و حالا اینجا قرار داشت. با تبهکار هایی که بچه اش را بردا بودند ‌. انها نمی دانستند شوهرش او را ترک کرده. پولشان را می خواستند.
بوی بدی افکارش را شکست. شاید بوی خون؟بوی تعفن؟
برق پنجول های کوچکی در تاریکی پیدا بود. پیشولی بود؟
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.