<<مساوی>>
دختر لبخند زد ، نه از ان خنده ها ک چشم ها بخندند پلک نمیزد. چشم هایش به یک نقطه خیره مانده بود .داداشی خواب الود ، ک روی تخت خابیده بود و شکمش ارام بالا پایین میشد .آه. دختر دیگر توان تحمل کردن نداشت. با لبخندزمزمه کرد:(امشب صد درصد عدالت بر قرار میشه و مساوی میشیم داداشی) یک لحظه ،حرکت اهسته دختر. پاشیده شدن خون روی ملافه ها. صدای شکسته شدن گردن داداشی . نیزه خونین(دختر دوست داشت بگوید نیزه، ولی در حقیقت تکه چون بلندی بود، انتهایش به شکل نک تیز تراشیده شده بود.) فرو رفتن دوباره نیزه.... داداشی تکان شدیدی خورد بعد بی حرکت شد . واکنشی نداشت. دختر روی تخت خودش سمت چپ اتاق نشست و به داداشی نگاه کرد. لبخند بزرگی روی لب هایش بود. اما چشم هایش نمیخندید. چشم هایش گشاد شده بود گفت:(مساوی شدیم.)خیره به داداشی .نیزه بزرگ توی گلوی داداشی. ملافه سفید . تزئین خون روی ملافه که هنوز داشت مثل فواره شکلات میریخت . دختر یکباره خنده بلندی کرد صدایش توی اتاق طنین انداخت. از کتابخانه روبرویش کتابی برداشت:(الیس در سرزمین عجایب)با هیجان زیر نور چراغ مطالعه رنگ و رو رفته ، مشغول خواندن شد. قدم های آهسته. کتاب کف اتاق بود،دختر سمت در خروجی اتاق رفت .تنها صدای قابل شنیدن،غرغر یخچال،ناله باد که از لابلای پنجره نیمه باز .توی تاریکی خانه وقتی صدای یخچال با خر و پف ارام ،بابا و مامان توی اتاق سمت چپ آمیخته شده بود. دخترک آرام از اتاق خودش و داداشی بیرون آمد، برای آخرین بار به اتاق نگاه کرد.دو تخت فلزی ساده یکی سمت چپ یکی سمت راست. یک کمد سفید که قسمت هایی از چوبش ک زمانی مرغوب بود ، ساییده شده بود و رنگ قهوه ای زیرش پیدا بود. کتاب خانه کوچک کنار کمد.ب داداشی نگاه کرد... آره اره اره اره مساوی شده بودند. روی نک پاهایش از راه پله پایینامد، پله های بلند ، راهپله باریک. قاب عکس های روی دیوار منظم چیده شده بودند عکسی داخلشان نبود.البته عکس که بود ولی .... داداشی ، مامان و بابا.بعضی قاب ها هم مدال های داداشی بودند که قاب شده بودند.دختر لبخند زد:(مساوی شدیم داداشی.)لبخندی سرد و خنثی . کاغذ دیواری راهرو خاکستری بود. قدیمی. از مد افتاده. تمیز و خشک.بخاری روشن بود ، شعله کوچک بخاری و تلویزیونی ک همیشه روشن بود تنها نوری بود که تاریکی اتاق را روشن میکرد. او توی راهرو ایستاده بود هیچ نوری آنجا نبود. ناخن هایش را به دیوار میکشید. خون زیر ناخن هایش جمع شده بود. کاغذ دیواره پوسته شده بود و میشد لکه خون زیر کاغذ دیواری را دید.همان لکه خون آشنا. چند سال پیش با داداشی دعوایش شده بود ،داداشی... داداشی ... دختر یادش نبود موضوع دعوا چ بود. خون روی دیوار مال پای دختر بود. خراشی که نه آنقدر سطحی بود که خون نیاید و نه آنقدر عمیق ک به استخوانش بخورد. بابایی چون با داداشی دعوایش شده بود او را خط خطی کرده بود . جای خراش هنوز روی ران پاهایش بود. خندبد. بی حس. بی رمق .خنثی. ارام رو به بخاری گفت:(مساوی شدیم داداشی....)بخاری بخاری بخاری بخاری.... هه بخاری بخاری بخاری.... آخرین بار چند روز پیش کنار بخاری نشته بودند. دختر گفته بود:(غذا هست؟)بابا گفت:(نه.) همان موقع پسر از در وارد شد. فضایی که قبل ورود او خاکستری بود.سرد. خشک. خشن. یکباره صمیمی شد.پسر گفت:(آخ گشنمه)بابایی دستی بر سر داداشی کشید:(دردت به عمرم... غذا الان حاضر میشه میگم مامان حاضر کنه.)
نور بخاری و گرمای آن روی داداشی بود . دختر گوشه دیوار با لبخند عجیبی بر لب به آنها نگاه میکرد.
مامانی مثل همیشه ساکت بود. سکوت.مامان خیره به دختر هویج ها را رنده میکرد. در نگاهش چیزی نبود.نه عشق .نه نفرت نه صمیمیت.نه دلسوزی. خستگی، فقط خستگی بود ،خستگی عظیم و کهنه.مامان خودش وظایفش را میدانست:
۱با دختر حرف نزند.
۲با داداشیِ دختر مهربان باشد.
۳ غذا حاضر باشد.
۴ خانه تمیز باشد.
بابایی به مامانی گفته بود. مامانی نمیخاست کتک بخورد.قوانین خانه بود. هرکه وارد میشد،باید به قوانین احترام میگذاشت. اگر آن را زیر پا میگذاشت او هم به سرما میرفت. سرما... دختر داخلش بود.داخل سرما.
تنها . امید نبود. کمک نبود.هیچ چیزی نبود. هیچ چیزی هم مهم نبود. نگاه مامان روی دختر هیچی تویش نبود ولی نگاه بابا..... انگار میتوانست شلیک کند با چشم هایش.دختر قبلا میترسید. ولی جدیدا خنده اش میگرفت.عادت شده بود.
سکوت بوی مرگ میداد. فقط صدای گزارش گر تلوزیون سکوت را میشکست. بابا آن شب به پسر عزیزش شام داده بود و داشت سرش را مثل پسر بچه شش ساله ای نوازش میکرد.
آن شب فرق داشت.... بابا توی بخاری بود. دختر میخندید خنده های بلند اما فرق داشت پلک نمیزد. بابا از توی شعله های بخاری داشت میگف :(حلالم کن دخترم)اما یک بابای دیگر هم بود که داشت میگفت دختر باید خندیدن را تمام کند. بابای توی بخاری؟اون چی بود ک دید؟اون چی بود ک دید؟
بابا دوید سمتش .فرو رفت.خون پاشید. دختر جیغ نزد. گریه نکرد.افتاده بود روی زمین. خونریزی داشت. لبخند ترسناک روی لبش بود.فقط چاقویآشپز خانه را که تا نصفه توی بازویش بود نگاه کرد. لبخند زد. بابا روی سرش بود. بخاری...شعله های بخاری... نه بابا توی شعله های بخاری نبود. مامانی و داداشی سر میز بودند. عادت داشتند به کتک خوردن دختر. مامان با همان سکوت و خستگی همیشگی با غذایش بازی میکرد.پسر بیاعتنا غذا میخورد.دختر پرت شد.تلپ. لگد بابایی آخرین چیزی بود ک دید. گوشه دیوار افتاده بود. هنوز آن لبخند ترسناک روی صورتش بود:(تو دیوونه ای)بابایی این را به دختر گفت و سر میز نشست.
صدایش تغییری نکرد گفت:(اگر پسر بودی شاید آدم بهتری میشدی از بچگی همین گوه بودی .)
بچگی...تنها گناه دختر بچگی خط خطی کردن دیوار بود یا توپ بازی کردن دختر البته، (توپ داداشی)
فصل دوم
همه چیز از وقتی شروع شد که داداشی به دنیا آمده بود...
آن روز هوا سرد بود . پاییز بود .
توی تخت کوچولوی، بیمارستان یک نوزاد بود. مامانی از روی تخت بزرگ تری ک رویش خابیده بودگفت:(بیا داداشت اینجاس)دختر گوشه اتاق ایستاده بود. دور تا دور داداشی پر بود از آدم. دایی، خاله عمو،عمه، کسی به داداشی نگفت خواهرت اونجاس. همه میخندیدند خیلی خوشحال بودند حتی چشم هایشان هم میخندید. داداشی واقعا بدشکل بود ولی میگفتند خوشگل است، خوشگل؟صورت قرمزی داشت و کل بدنش اندازه یک کف دست بود، بینی بزرگی داشت. نه ،نه، خوشگل نبود.دختر ایستاد و خنده های آنها را نگاه کرد.انگار بخشی از سفیدی دیوار بیمارستان بود، خون روی دیوار اتاقِ بخش زایمان خشک شده بود کسی رنگش نمیکرد و اهمیت نمیداد به دیوار .
صداهای زیادی شنیده میشد اما دختر به وضوح صدای بابا را شنید:(بلاخره پسر. پسر گلم. پسر نازنیم.عزیزمممم از اون دختره ک بهتره)
دختر وقتی کوچولو بود فکر میکرد همه بابا ها دختر هایشان را دوست ندارند ،فکر میکرد این یک چیز شایع است.اما وقتی مدرسه ها شروع شد همه چیز فرق کرد. همکلاسی هایش میگفتند پدرشان آنها را ((پرنسس))صدا میکند. دختر همچنین جمله هایی خیلی میشنید.مثلا بغل دستی اش گفته بود:(امروز باباییم برایم صبحانه درست کرده بود! بوسیدم و عروسک جدیدی هدیه داد!)میز پشت سری آنها دختر مو قرمزی بودکه چشمان آبی داشت با هیجان جلو پرید:(واییییییییییی واییییییییییی ارههه!منم همین طور!خب دیروز روز دختر بود !همه پدرا هدیه میدند!)رو کرد به دختر:(تو چی هدیه گرفتی؟)
دختر چیزی برای گفتن نداشت. کلاس اول تازه فهمید روز دختر چیست.غمگین بود ولی گریه نمیکرد فقط ناخن هایش را تند تند میجویید.
مدرسه ترسناک بود. بچه ها از گرمای خانه میگفتند. از عشق و محبت.دختر چیزی برای گفتن نداشت،گرمای عشق و محبت و صمیمیت برای داداشی بود. دختر فقط توی آن خانه بود ولی وجود نداشت.مدرسه از خانه بهتر بود ، خیلی بهتر. بابا همیشه داد میزد،مامان در حالی که ظرف ها را میشست سکوت میکرد و داداشی از افتخار هایش تعریف میکرد:(بابا!مامان!مقام سوم رو بردم!)
بابا ذوق زده فریاد می زد. بعد کاغذی که سند سوم شدن پسر بود روی دیوار قاب می شد.
دختر پیش مقام اول را برده بود....ولی روی دیوار نبود.قاب نشده بود.حتی پدر و مادر نگاهش هم نکردند.
معلم همیشه میگفت:(شبیه برادرت شو!مثل اون موفق شو!پسرا موفقند بچه!)
دختر آن موقع نمیدانست یعنی چه و حقیقتا الان هم نمیفهمید. از آن به بعد آنقدر سعی کرد شبیه داداشش شود که یادش رفت خودش کیست.بی هویت. بی اسم.بی عشق. بی نفرت.او گاهی به وجود خودش شک میکرد.ان موقع ها خیلی کوچک بود ، هشت یا نه ساله .... ولی به وجود خود شک داشت .به دنیا شک داشت.به حقیقی بودن زندگی شک داشت.اخر چطور، این همه درد فقط برای یک نفر؟نه ... این واقعی نبود.
حتما بخشی از رویای یک نفر بود، یا تصور میکرد زندگیش آنقدر مزخرف است.
او نمیدانست.
یک روز کلاس سوم ابتدایی ، معلم پرسبد ارزویتان چیست؟از همه پرسید. دکتر، مهندس، کشاورز. نظر های متفاوتی داشتند .نوبت دختر ک رسید گفت:(مرگ)بعد پاسخش صدایی از هیچکس در نیامد. او برای این آرزو هنوز خیلی بچه بود.
معلم به بابایی زنگ زده بود ، دختر نمیدانست چه گفته بود حتی نمیدانست زنگ زده. وقتی رسید خانه فهمید.به محظ ورود کلاه کتش را سرش گذاشت.بدنش میلرزید،بیرون گرم بود ولی داخل خانه نه.
بابایی دوید. محکم زد.گونه دختر می سوخت. رد قرمزی روز گونه دختر افتاده بود.
وقتی برگشت خانه فهمید، معلم به بابا زنگ زده گفته بود باید بیشتر مراقب دختر باشند.
بابایی داد میزد:(چرا زنده ای ؟چرا دختری؟؟)همان حرف های همیشگی بود،دختر تک تکشان را حفظ بود.
مامان تکیه داده بود به دیوار، دست به سینه اخم کرده بود. مامان ب او نگاه نمیکرد... نگاهش بی هدف میچرخید.قدم های نرم و آهسته مامان را شنید داشت سمتشان میامد.شنید که مامانی گفت:(عزیزم ولش کن)از پشت جیب های دامن هم لرزش دست مامان پیدا بود،گویی سعی داشت پنهانش کند.
مامان وقتی بابا در کنارش بود انگار می خواست برای همیشه ناپدید شود.
چند ثانیه بعد.... لب مامان خونی بود... دماغ مامان خون می آمد و از لای دستمالی که توی دماغش فرو برده بود(تا جلوی خونریزی را بگیرد) خون مثل نخ سرخی می چکید.حالا مامانی ارام کنار میز ناهار خوری نشسته بود و سرش پایین بود. گریه نمیکرد،خنثی بود. بابا سر مامان داد میزد.چهره مامان کار بابا بود؟
مامان از او دفاع کرده بود!!!یعنی دختر را دوست داشت؟
نه ابدا امکان نداشت.مامان وقتی بابا به دختر چاقو زد از او دفاع نکرده بود.حتما مامان الان از او دفاع کرد چون سودی برای خودش هم داشت. دختر هرچه فکر کرد دلیل دیگری نیافت.
دختر لحظه ای ایستاد، کیف مدرسه هنوز روی شانه اش بود.گونه اش سرخ بود.بابا داد میزد سر مامان ، ولی مامان چیزی نمیگفت. مامان سر به زیر و ساکت بود. تلویزیون مثل همیشه روی همان شبکه روشن بود .دختر می توانست بفهمد و ببیند ولی انگار برای یک لحظه همه چیز متوقف شد او چیزی نمیشنید.
فصل سوم
داداشی همیشه یخچال و خالی میکرد . شیر کاکائو برای دختر نمیگذاشت. دختر از شیر کاکائو متنفر بود شیر توت فرنگی دوست داشت ،ولی کسی نمیخرید برایش.از هیچی ک بهتر بود.
خانه مثل همیشه بود. فقط صدای همیشگی غرغر یخچال و ناله لولا در موقع باز شدن شنیده میشد. پرده ها همیشه کشیده شده بودند ، نور حتی اگر سعی میکرد نمیدانست داخل بتابد.دو لامپ کم سو روشن بود. تلویزیون همان برنامه همیشگی را پخش میکرد. یکروز عادی بود. دختر مثل همیشه از مدرسه به خانه برگشت فقط یک فرق کرده بود.موهایش مثل موهای داداشی کوتاه شده بود.درسته ... درسته دختر میدانست مشکل از اوست چون دختر است.اگر دختر نبود بابایی دوستش داشت پس سعی کرد پسر شود.
سکوت.
مامان ظرف ها را می شست.
بابا کتاب می خاند.
کسی حتی متوجه موهایش نشد.موهایش تا روی گوش کوتاه شده بود درست عین داداشی.جای پیراهن گلگلی اش، تی شرت قرمزی بر تن داشت همان تی شرتی که بابا عاشقش بود و داداسی همیشه می پوشید.دختر که دید کسی متوجهش نیس به گوشه دیوار رفت و لیوان چایی اش را خورد. خب که چه؟کسی دوستش نداشت.اره اره ولی مهم بود؟خب چه بهتر!نیازی نبود نگران کسی باشد . نگران لب ورم کرده و کبود مامان (که پسر حدس میزد باید کار بابا باشد)نه نگران نبود. هرچه می خواست بشود.
او واقعا تمام تلاش خود را کرد. نمره های خودش همیشه ستاره طلایی بود ولی چون می خواست شبیه داداشی باشد نمره هایش را تا ستاره نقره پایین آورد.نفر سوم شد مثل داداشی.مثل داداشی ب رنگ سرخ و آبی علاقه نشان داد ولی در آخر باز هم مدال ها و عکس او به دیوار قاب نشد. بابا نگفت :(عزیزم)همیشه ب داداشی میگفت بعد هر بار ک نمره جدیدی میگرفت.زمانی ک پاسخی نگرفت فکر کرد اگر شبیه پسر شود دوستش دارند ....پس از هفته ها تلاش و کوشش برآی جلب توجه به این نتیجه رسید.
امروز موها و لباسش را مثل استایل همیشگی داداشی کرده بود. مامان حتی بعد از شستن ظرف ها نفهمید. بابا داشت شبکه های تلویزیون را بعد خواندن کتاب عوض می کرد.نه، مثل اینک واقعا متوجه نبودند.قبلا از خودش میپرسید چرا بیشتر داداشی مورد توجه بود؟الان میدانست، چون داداشی دختر نبود.
مرده و زنده هیچکدامشان دیگر مهم نبود!اگر میمردند به خاکسپاریشان نمی رفت. دیگر اتاقش را خودش جمع نمی کرد. بعد غذا نمی گفت مرسی. بد نبود بد شده بود.وقتی کتک میخورد نه جیغ میزد ،نه گریه نمی کرد فقط نگاه میکرد.
بعد اینک کتک میخورد سهم شیر کاکائو داداشی را می دزدید و وقتی <<عالیس در سرزمین عجایب>>می خواند پنهانی می خورد.
هیچی اهمیت نداشت. خودش واقعی نبود. بابا واقعی نبود. مامان واقعی نبود. داداشی هم الکی بود. دختر دیگر شک نداشت که زندگی اش واقعی آست یا دروغین اطمینان داشت واقعی نیست. با سایه ها دوست شده بود.توی مدرسه به او میگفتند دیوانه، ولی سایه ها رفیق های خیلی مهربانی بودند. نوازشش میکردند، حتی اشک هایش را پاک میکردند.
سایه ها می گفتند زندگی واقعی نیست و دختر فکر می کند واقعی است.سایه ها روح زخم خورده اش را نوازش می کردند.
کسی نبود ،هیچکی نزدیکش نبود. همه به او گفتند هیولا و از او فاصله گرفتند. حتی رفیق مدرسه اش هم از او فاصله گرفت!باورتان می شود؟عمه و خاله اش راجبش پچ پچ می کردند. ولی سایه ها به دختر می گفتند عمه و خاله واقعی نیستند.سایه ها می گفتند هرکاری می خواهد بکند، به هر حال ادم های اطراف وجود ندارند اگر هم چیزی بگویند در واقع نگفته اند تصورات دختر بوده. میگفتند دختر فقط دارد همه این ها را تصور می کند،نوعی توهم.انها معتقد بودند خود دختر هم واقعی نیست و بخشی از رویای یک فرد است. آنها همیشه میگفتند عاشق دختر هستند.می گفتند :(عزیزم)، حرف های سایهها با عزیزم شروع میشد.ولی شب ها نبودند. وقتی دختر بی هدف به دیوار کنار تخت نگاه میکرد ، سایه ها در نمی آمدند. تنها می شد.حقیقتش دختر سایه ها را دوست نداشت:(البته سایه ها خبر ندارند)فقط چون به سایه ها نیاز داشت و برایش سود داشتند با انها خوش برخورد بود. یک شب دختر در حالی ک لبخند می زد و شیر کاکائو می خورد گفت:(خیلی عوضیم.... تو شرایط سخت کنارم بودندسایه ها،ولی دوستشان ندارم.) خندید،چشم هایش نخندیده.
خوب شد سایه ها نمی شنیدند. چون حتی آنها هم درک نمی گردند که دختر نمی تواند کسی را دوست داشته باشد. دختر یاد گرفته بود همانطور که کسی به او اهمیت نمی دهد به کسی اهمیت ندهد.
فصل چهارم
اکنون:در را که باز کرد هوای بیرون خیلی گرم تر از فضای خانه بود.بخاری را کم کرده بودند و حالا کاغذ دیواری هم کنده شده بود. او کنده بود. رد خون پیدا بود.زیر ناخن هایش خون خشکیده بود.
پله را کنار دیوار خانه گذاشت.
تاریک بود. شبدر روی چمن ها و پله های فلزی نشسته بود. فلز پله یخ بود.ارام بالا رفت از پله ها.
نزدیک پشت بام بود.
لحظه ای به پایین نگاه کرد.چمن . سگی آن طرف جاده نگاهش میکرد.
لبخند بزرگی روی لب هایش بود،همان لبخند ترسناک. داداشی نبود ، ارتفا ب اندازه کافی بلند بود، همه چیز داشت خیلب خوب پیش می رفت فقط خودش بود حتی با مرگ داداشی کسی او را دوست نداشت .چشم هایش گرد و دهانش باز بود، آب دهانش روی چانه اش ریخته بود.
صدای تلپی خفیفی امد .صدای افتادن چیزی از ارتفا متوسط. کسی بیدار نبود بفهمد صدای چیست.دختر بالای بام نبود.