نوزدهم خرداد
اره ،من همان ادمم.
همان هیولایی که عصبانیتش را سر کودکان خالی میکند. تاکیید می کنم کودکان.
همان ادمی که از ترکه نفرت داشت. همان ادمی که کبودی های ترکه جای جای بدنش را رنگین کرده بود،اما الان خودش ترکه به دست دارد.
همان ادمی که کسی به هر دلیلی نزدیکش می شد از ترس کتک می لرزید.
همان ادمی که فریاد کوچکی می شنید لب هایش می لرزید و بدنش یخ می شد،اما الان خودش فریاد میزند،خودش باعث ترس کودکان دیگر از کتک است.
من همانی هستم که از گرانی نفرت داشت،از اینکه روز به روز تورم افزایش پیدا می کرد ،نفرت داشت؛اما اکنون برای گرسنه نبودن شکمش، جنس های دکانش را گران می کند.
من همان ادمم از انسان هایی دو رو نفرت داشت. از انسان هایی مثل پدرش،بابا ساعتی می گفت ببخشید کتکت زدم و ساعتی بعد باز ترکه بدست بود.
اما الان؟یک ادم دو رو هستم که هنگامی که اسوده شوم گناهم بخشیده شده به تکرار ان می پردازم.
همام ادمی که از خون نفرت داشت اکنون بدنش را زخمی می کند.
همان ادمی که می ترسبد از فریاد های پدر،همان دختری که حالش از رفتار بابا بهم می خورد. اکنون نمونه کپی شده پدرش بود.
همان دختری که وقتی مادر کتک می خورد و کمک می خواست می لرزید و فقط می توانست تماشا کند... اکنون؟خودش هم مامانش را کتک می زند.
همان دختری بود که خاطرات بد جلوی چشمانش رژه می رفتند.اکنون همان خاطرات را برای مردم تداعی می کرد. کتک میزد ،کبود می کرد،می ترساند ،می لرزاند.
همان دختری که می خواست مهربان باشد و می گفت:( بزرگ که شدم ،مدد کار اجتماعی می شوم. همه بابا های بد را زندانی میکنم و دختر های کوچولوی انها را نجات می دهم.)
ولی ممد کار نشد. دختر کوچولو ها را نجات نداد.بابا های بد زندان نرفتند.
الان؟
ترکه های خوشگل برای خودم می خرم بعد صورتی رنگ میکنم. هر گاه حالم خراب است با ترکه ای بیرون می روم و اولین کودکی که میبینم کبود می کنم.به چه دلیل اجازه دارند در این دنیا شاد باشند؟
کمی بعد با یک مشت شکلات به بچه های کبود رشوه می دهم و انها مرا می بخشند.
روز بعد همین روند را تکرار میکنم؟بله.
من ادمم؟احساس دارم؟
پیش از این بگذارید از شما چند سوال بپرسم.
ایا هنگام شش سالگیتان پدرتان قصد قتل شما را داشت؟
ایا پدرتان دستانش را روی گلوی مادرتان گذاشته بود؟ایا شما را مجبور کرد مرگ مادرتان را به چشم ببینید؟
ایا همچنان زخم های خاطراتتان می سوزد؟
ایا وقتی پدر مادرتان را کتک می زد شما گریان و ناتوان تماشا می کردید؟
ایا از شدت بی پولی گدایی کرده اید؟
ایا بریده شدن رگ های برادرتان جلوی چشمانتان رخ داد؟برادرتان جلوی چشمان شما خودکشی کرد؟
ایا پدرتان به شما گفته:(تمام بدبختی هایم پس از بدنیا امدن تو شروع شد من شاد بودم...خودت را بکش راحت شویم.)به من گفته شده.
ایا توسط پدر خود تهدید به قتل شدید؟
ایا پدرتان شما از دو طبقه پایین انداخته؟
من چنین زندگی داشتم!جطور به خودتان اجازه میدهیو ... یک هیولا را امر و نهی کنی؟فکر می کنی من ادمم؟من احساس دارم؟
خودت فکرش را بکن انسانی با چنین زندگی ادم می ماند؟
لعنت بر شما!شاید اگر کنارم بودید ادم بودم.
لعنت بر تک تک ادم ها.
حتی وقتی روی تخت بیمارستان جان بدهی می گویند:(میدانی خرج کفن و دفن زیاد شده؟)
به راستی خرج کفن و دفن گران شده پولی پس اندار کنید برای مرگ خود.
هیولا هستم یا هرچه به شما چه؟
وقتی زانو زدم گفتم بابا دستانش را از روی گلوی مادرم بر دارد کجا بودید؟
وقتی برادرم جلوی چشمانم پر پر شد کجا بودید لعنتی ها؟
پاره ی تنم پر پر شد!میفهمی؟تمام جانم می سوزد.که شما عوضی ها که هیچ کمکی به من نکردید ...من را امر و نهی می کنید!چرا هنگامی که کمک می خواستم نبودید؟ببخشید؟لعنتی مگر ببخشید تو از زخم هایم کم می کند؟
هیولایم!بله هیولا هستم!اکنون من منشا دردم نه کسی که درد می کشد!باز فکر می کند هیولا بودن وحشتناک است؟
کوچک بودم،بچه کوچولوی لپ گلی،پدرم برای بار دهم سر مادرم را به دیوار کوبید. دیواری که انگار نقاشی سعی داشت رنگ سفید ان را قرمز کند،به ان شدت خونی بود.
موهای سیاه مامانی اغشته به مایعی سرخ بود...
بعد که روی زمین افتاد سینه اش تکانی خورد و خون بالا اورد. از گوش ها و بینی و دهانش خون پاشید. پدرم روی سینه اش نشسته و به گلویش فشار اورد. صدای جیغ های من و برادرم و فریاد کمک ما همچنان توی گوشم است. همسایه ها پشت در خانه ایستاده بودند. کنجاوانه نگاه می کرد گویی یک نمایش تئاتر بود!انگار نه انگار مادر تپلم داشت جان می داد!پدرم که از روی سینه مادرم بلند شد و سرشان فریاد کشید غیب شدند.
من ماندم و تنی لرزان و اشک هایی که تند تند پایین می ریختند. گریه ی بی صدا از ترس کتک.
نگاه کردم ... داداشی نبود.
زانو می زد و التماس می کرد بابا دست بر دارد.
پاهایم سنگین شده بود نمی توانست تکان بخورد با این حال زانو زدم و بلند تر از داداشی جیغ کشیدم .
نه اشک هایمان مهم بود، نه بغضمان،نه حال زارمان ... بلند شد کیفش را برداشت و قبل از خروج از خانه گفت:(مرد.)
لپ های مامان دیگر سرخ و گلگون نبود. پیشانی اش را مایعی ای سرخ پوشانده بود.
دستش را که گرفتم یخ بود...
بغلم نکرد بگوید قلب مامان.
یکباره فهمیدم صدای گریه داداشی قطع شده...
حیران به دنبالش گشتم. گوشه مبل افتاده بود.
رودی از خون لباسش را پوشانده بود و مچ دستش به شدت پاره شده بود گوشت از ان اویزان بود و استخوان ان پیدا بود. چاقویی هم در دست دیگرش بود.
همان جا ایستادم طرف چپم مامان و طرف راستم داداشی.
جیغ کشیدم. موهایم را کندم. فریاد زدم. التماس کردم.نه همسایه ها کمک کردند نه خودم می توانستم.
هیولا هستم . اما ایا دلیلش شما نبودید انسان ها؟
خاطره ای که بازگو کردم عادی ترین خاطره میان هزاران خاطره دردناکم بود.
پ.ن:امروز زنی گفت هیولایم.