دفتر خاطرات یک هیولا : دفتر خاطرات یک هیولا

نویسنده: zahrasafary90

ده ساعت قبل:
امروز با وحشت از خواب پریدم. بدنم می لرزید و عرق سرد کرده بودم. مردمک چشمانم گشاد شده بود و نفس هایم انگار قطع شده بود برای دقایقی نمیدانستم کی هستم،کجا هستم و نامم چیست.
پس از چند دقیقه به سقف خیره شدم.
خوابی که دیده بودم سایه وار جلوی چشمم گذر می کرد. خوابی بر اساس حقیقت.
ان لحظه دوست داشتم کسی دستانش را دورم حلقه کند و در اغوشش گریه کنم. اما کسی نیست. من هستم و ترکه.
اما امروز حتی حال این را ندارم بچه ها را کتک بزنم.
لعنتی!
آن خواب لعنتی...
بگذارید داستانی برایتان تعریف کنم.
سال ها پیش خانه دختر:
دختر کوچک بود شاید هفت ساله یا یکی دو ماه این ور اون ور، پدر چ مدت بود ک خانه نیامده بود؟یعنی او بود ک زنگ در را میزد؟مامان موهایش را شانه کرد و مرتب بافت:(نق نزن دختر خوبی باش بخند و جک بگو)
بعد ماه ها لبخند کمرنگی روی لب مامان بود!چ عجیب!ولی او جرا هیچ حسی نداشت؟
بابا آمد تو، تلو تلو می‌خورد یک نایلون شفاف توی انگشتانش بود و یک حلقه نقره ای روی انگشتش.... شبیه حلقه ازدواج مامان نبود.
بوی عطر یک زن غریبه را میداد و بوی ته ماندا سیگار ریش های بلندش تا روی سینه آمده بود.
وحشیانه داد میزد ... سر کی داد میزد؟او چرا نمیترسید؟عادت کرده بود.
(_لعنتی !تف بهش !این دختره لعنتی!آه!تو نباید ب دنیا میومدی!!!!من دیگ بر نمیگردم زن !خودم زندگی عالی دارم جنده!)بعد رو کرد ب دختر و داد زد:(اگ‌این فسقلی و نمیزاییدی حداقل ترکت نمیکردم زنه مزخرف بدقواره...شاید اگ این بچه بد قیافه پسر بود باهات میموندم ....لعنت بهت)
بابا گفته بود جنده!جنده یعنی چی؟
ان شب دختر می‌ترسید ک بابا بهش دست بزند ن چون قبلا این کار را کرده بود چون فکر می‌کرد ممکن است بکند، آخر بابا دوستش نداشت. مگ همه بابا ها اینجوری نیستند؟
صبح بابا نبود، یک‌کبودی زیر چشم مامان بود!مامان بیچاره .....یعنی اگ او وجود نداشت بابا مامان را دوست داشت اگر دختر هرگز بدنیا نمی امد ؟
اوه دیوار جای یک مشت بزرگ روی دیوار بود ، این کار بابا بود....مامان ک بهت زده ب در خیره سده بود روی زمین افتاد و اشک ریخت!آن روز دختر برای اولین بار آرزو کرد کاش مرده بود... جلوی آینه نشسته بود و ب بسته قرص های فلوکستین جدید مامان نگاه میکرد ، مامان یکبار کلی قرص خورده بود ... اولین شبی ک بابا یک زن جدید ب خانه آورد این کار را کرد... ولی دکتر نرفت فقط بالا می آورد و داد میزد :(نمردم.... نمردم!)
بعد از آن مامان دیگر حتی گریه نکرد آرام چمدان را بست و چیزی نمی‌گفت چشمانش گرد شده بود و رنگش پریده بود، دختر هیچوقت آن وقت را فراموش نمی‌کرد.
دوسال بعد بابا نبود، دختر ۹ سال داشت یک روز صبح ک بیدار شد؛ صبحانه مثل همیشه روی میز حاضر بود .نیمرو ،نان ک تکه های بریده شده گوجه ب شکل قلب..... ولی مامان کجا بود؟او نمی‌توانست بدون مامان غذا بخورد مامان توی اتاق بود اره پاهایش معلوم بود.... پاهایش... پاهای قلمی و باریکِ مامانِ خوشگلش.... پاهای مامان توی هوا آویزان بود و تاب میخوردو... و صورتش هیچ حسی نداشت ، صورت مامان کبود بود .... بنفش... و یک طناب پیچ در پیچ ک از سقف آویزان بود و ب دور گردن مامان گره خورده بود. پاهایش تکان تکان میخورد، صورت مامان کبود شده بود و چشن هایش بسته بود. دختر بچه بود ولی بیشتر از همسن و سال هایش می‌فهمید....
بله داستان را حالا شنیدید.
دختر منم و زن مادرم و ان هیولا پدرم.
این خواب را خر شب میبینم.
مثل یک فیلم از جلوی چشمانم میگذرد‌. سرم را درون پتو فرو می برم و دوست دارم گریه کنم. از اعماق قلبم ،اما افسوس اشکی وجود ندارد.
ناگهان صدای فریادی می شنوم.
صدای پسرانه ای جیغ میکشد. کشان کشان  خودم را به پنجره می رسانم. حالت تهوع دارم،پلکم می پرد. دیتانم می لرزد. و ...چشمانم سرخ شده.
ارام پرده را کنار میزنم. نور تاریکی اتاق را روشن می کند. چشم هایم را میبندم. بعد دوازده ساعت خواب توی تاریکی نور ازارم می دهد.
صدای گریه پسرانه ای بلند می شود.
چشمانم را به سختی باز می کنم.
سر گیجه ام شدت گرفته.
شق!پسر بچه توی گوش مادرش سیلی میزند:(چرا برام اون ماشینو نخریدی؟)
لعنتی!پسر عوضی!او چطور نمی فهمد؟
به لباس های زن نگاه میکنم.لباس هایی پاره و رنگ و رو رفته. از لرزش بدن زن پیداست  لباس ها نازک هستند. 
از این فاصله میتوانم پینه های انگشتانش را ببینم.
موهای خرمایی، چشمانی خسته و سرخ،شانه هایی اویزان و کمری خمیدهو گردنی کبود ...از کتک.
بله مشخصات همان زن است.
رویا فرزانه،خدمتکاری که داستان زندگی اش سر زبان هاست.
بعدا داستانش را برایتان تعریف میکنم اکنون باید به ان پسر لعنتی نشان دهم با مادرش را درست برخورد کند.
ان ترکه لعنتی کجاست؟
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.