عشق پشت ماسک : فصل ۱۱:صدای آشنا
0
1
0
15
عصر بود. آرسین روی تاب پارک میخندید.
سارا کنارم نشسته بود و دستش رو شونهم بود.
ناگهان صدای مردی از پشت سرمون آمد:
«یونس... هنوز ماسکت رو کامل برنداشتی.»
برگشتیم. مردی با کت بلند تیره، عینک آفتابی و کلاه ایستاده بود.
سارا نفسش بند آمد:
«تو... تو مُردی. هفت سال پیش... تصادف...»
مرد عینک رو برداشت. چشمهاش آبی-خاکستری بود – دقیقاً مثل چشمهای سارا.
«همه فکر کردن مُردم. حتی خودم میخواستم بمیرم. ولی زنده موندم... برای این لحظه.»
من سریع آرسین رو از تاب پایین آوردم و پشت خودم کشیدم.
«چی میخوای؟»
مرد لبخند سردی زد و گوشیاش رو درآورد. یه عکس نشان داد:
عکس من و سارا و آرسین، همین امروز صبح، از پنجره خونه گرفته شده بود.
«پیامها رو من فرستادم. میخواستم مطمئن بشم واقعاً تغییر کردی. ولی حالا که دیدم... هنوز همون آدم ضعیفی هستی که هفت سال پیش فرار کرد.»
سارا فریاد زد:
«برادر! بس کن! این بچه هیچ گناهی نداره!»
مرد به آرسین نگاه کرد و گفت:
«این بچه حق داره بدونه باباش کیه. و اینکه چرا هفت سال غیبش زد.»
من قدم جلو گذاشتم:
«اگر میخوای انتقام بگیری، از من بگیر. بچه و سارا رو ول کن.»
مرد ماسک سیاه کوچیکی از جیبش درآورد و روی صورتش گذاشت – دقیقاً مثل ماسک من.
«انتقام؟ نه. من فقط میخوام آرسین بفهمه پدرش هنوز ماسک داره. و اگر ماسک رو برنداره... من خودم براش ماسک میزنم.»
بعد چرخید و رفت.
ولی قبل از رفتن، آخرین جملهاش مثل خنجر بود:
«فردا شب، ساعت ۱۰، همون پارک. یا ماسکت رو میآری یا من آرسین رو میبرم.»
پایان فصل ۱۱