عشق پشت ماسک : فصل ۱۳: شب آخر
0
1
0
15
پارک تاریک بود. ساعت ۱۰ شب.
من با ماسک قدیمی رفتم.
مرد (برادر سارا) زیر نور چراغ منتظر بود. ماسک روی صورتش بود.
«اومدی.» صداش سرد بود.
من ماسک رو برداشتم و انداختم زمین:
«این آخرین ماسکه. حالا بگو چی میخوای.»
مرد ماسکش رو برداشت. صورتش پر از جای زخم بود.
«میخوام آرسین بدونه پدرش کیه. و اینکه چرا هفت سال غیبش زد.»
من گفتم:
«من اشتباه کردم. فرار کردم. ولی برگشتم. و دیگه نمیرم.»
مرد خندید:
«خیلی دیر شده.»
بعد گوشیاش رو درآورد و یه ویدیو پخش کرد:
تصویر آرسین که خوابیده، و صدای خودش که زمزمه میکنه:
«بابا ماسک داره... بابا میره...»
من یخ زدم:
«این... این کی ضبط شده؟»
مرد گفت:
«دیشب. وقتی خواب بود. من تو خونهتون بودم.»
خون تو رگهام یخ زد.
«تو... تو چطور وارد شدی؟»
مرد ماسک رو دوباره گذاشت روی صورتش:
«من همیشه ماسک داشتم یونس. و همیشه نزدیک بودم.»
بعد چرخید و رفت.
ولی قبل از رفتن گفت:
«فردا صبح، وقتی آرسین بیدار شد، بهش بگو پدرش کیه... یا من خودم میگم.»
پایان فصل ۱۳