عشق پشت ماسک : فصل ۱۴: آخرین ماسک

نویسنده: ym7818635

من ماسک قدیمی رو انداختم زمین و به برادر سارا نگاه کردم.
«دیگه تموم شد. من ماسکم رو برداشتم. حالا تو چی؟»
اون خندید – خنده‌ای که مو به تن آدم سیخ می‌کرد.
«تو فکر کردی ماسک فقط مال توئه؟»
بعد ماسکش رو برداشت. صورتش پر از زخم بود، اما چشم‌هاش... چشم‌هاش آشنا بود. نه فقط آشنا – عین چشم‌های آرسین.
سارا جیغ کشید و عقب رفت:
«نه... نه ممکن نیست...»
مرد آروم گفت:
«من برادرت نیستم سارا. من... پدر آرسینم.»
من احساس کردم دنیا دور سرم می‌چرخه.
«چی... چی گفتی؟»
اون به آرسین نگاه کرد که از ترس پشت سارا قایم شده بود.
«اون شب، وقتی تو فرار کردی، من بودم که به سارا نزدیک شدم. نه برای انتقام... برای اینکه جای تو رو پر کنم. ولی سارا هیچ‌وقت نگفت. چون می‌ترسید تو برگردی و همه چیز رو خراب کنی.»
سارا گریه کرد:
«یونس... من... من نمی‌دونستم چیکار کنم. فکر کردم تو دیگه برنمی‌گردی...»
مرد ادامه داد:
«پیام‌ها رو من فرستادم. می‌خواستم ببینم آیا تو لیاقت این خانواده رو داری یا نه. حالا که برگشتی... من می‌رم. ولی یادت باشه: آرسین همیشه یه ماسک دیگه داره – ماسک اینکه پدر واقعیش کیه.»
بعد چرخید و تو تاریکی محو شد.
پایان فصل ۱۴
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.