عشق پشت ماسک : فصل ۱۵: ماسک پنهان
0
1
0
15
سه ماه گذشت.
مرد (پدر واقعی آرسین) دیگه پیداش نشد. پلیس گفت احتمالاً از کشور رفته.
من و سارا هنوز با هم بودیم. آرسین خوشحال بود.
هر شب قبل خواب میپرسید:
«بابا، امروز ماسک زدی؟»
من میخندیدم و میگفتم:
«نه پسرم. امروز هم بدون ماسک بودم.»
ولی یک شب، وقتی آرسین خواب بود، رفتم تو اتاقش.
روی میز کوچیکش یه ماسک کاغذی بود که خودش کشیده بود.
داخل ماسک، با خط کودکانه نوشته بود:
«بابا، من میدونم تو بابای واقعیم نیستی.
ولی دوست دارم تو بابام باشی.»
زیرش با خط ریزتر (که انگار بعداً اضافه شده بود):
«مامان گفت ماسکها رو برداریم.
ولی من هنوز یه ماسک کوچولو نگه داشتم. برای روزی که بابای واقعی برگرده.»
من ماسک رو برداشتم. دستهام میلرزید.
سارا از در وارد شد و آروم گفت:
«یونس... اون ماسک رو نگه دار.
چون یه روز... شاید لازم بشه بهش بگیم.»
من ماسک رو گذاشتم تو جیبم.
نگاه کردم به آرسین که خوابیده بود و لبخند میزد.
و تو دلم گفتم:
«بعضی ماسکها هیچوقت کامل برداشته نمیشن...
ولی میشه یاد گرفت با همون ماسکها زندگی کرد.»
پایان داستان – عشق پشت ماسک