راویـ (سوم شخص)
عماد سراسیمه وارد اتاق شد، بدون اینکه چراغ را روشن کند. فقط با همان نور کمسویی که از هال میتابید، به سمت دخترانش شتافت. میترسید، میلرزید از اینکه حتی کوچکترین اتفاقی برای عزیزدردانههایش بیفتد. آنها کوچک بودند، بسیار کوچک. نمیخواست به خاطر ندانمکاریهای خودش جان آنها به خطر بیفتد. باید آنها را پنهان میکرد، قبل از اینکه پیدایش کنند.
کنار تخت دختر ارشدش نشست، شروع کرد با لرز نوازش کردنش و صدایش زد:
«ستایش… ستایشم… بیدار شو بابا… بیدار شو فدات شم… بیدار شو باید بریم»
دخترک با چشمان خمار از خواب نگاه پدر ترسیدهاش کرد. بچه بود اما میتوانست ترس را در صورت و حرکات پدرش ببیند. سریع نشست و با صدای خوابآلود و کودکانهاش رو به پدرش گفت:
«بابا چی شده؟ خوبی؟ چرا انقدر سفید شدی؟»
فهمیده بود. آن دخترک ترس پدرش را خوب فهمیده بود ولی نمیدانست چرا.
عماد نگاهی به دخترکش انداخت، بغلش کرد، بوسهای بر سرش زد، پیشانی، گونه… میبوسید، میبویید و در آغوشش فشار میداد، گویی آخرین بار است.
با چشمان نمزده نگاه دخترش کرد؛ ستایشش، ستایش زیبایش، دختر ارشدش که همچو مادرش الههای زیبایی بود. با صدای لرزانی گفت:
«چیزی نیست قربون چشای آهوییت برم… بابا چیزی نیست… فقط امشب بابایی هوس قایمموشک کرده»
خندهدار بود نبود؟!
قایمباشک؟! آن هم این وقت شب؟! چارهای نداشت. چه میتوانست بگوید که به دخترک هشتسالهاش بفهماند پدر و مادرش در خطرند؟ اینکه شاید دیگر نتواند آنها را ببیند؟ شاید بمیرند…
از اینکه مطمئن شد دخترک بیدار شده، سمت دختر کوچکش رفت. تهتغاری دوستداشتنیاش. نگاهش کرد، جزء به جزء صورتش را در ذهن سپرد، دستی بر موهای خرماییاش کشید و بوسهای عمیق بر سرش زد و صدایش زد:
«گل بابا… مینای بابا… فدای چشات قشنگ بشم… چشاتو باز کن که بابا کارت داره»
دخترکش نالهای زد و چشمانش را باز کرد و با دیدنش گفت:
«بابا»
چشمان عماد هنوز هم نم داشت. لعنتی به خودش و کنجکاویاش فرستاد. اگر آنها را تعقیب نمیکرد، اگر شاهد یک قتل نمیشد، اگر پایش روی آن تکه چوب مزاحم نمیرفت، آنها از حضورش خبر دار نمیشدند که حالا در به در به دنبالش بگردند تا جانش را بگیرند. لعنت به شانسش، لعنت.
«جان بابا… جان دلم… زیبای من… بلند شو قربونت برم… قراره با خواهرت قایمباشک کنیما… بلند شو ببینم»
دخترکش با ذوق بلند شد و دستان کوچکش را بر هم کوبید. بیخبر از همهجا بود. چه میدانست حال دل پدرش را.
عماد دست ستایش هشتساله و مینای هفتسالهاش را گرفت و از اتاق بیرون برد.
الهه با چشمان گریان دوید سمت دخترانش و هر دو را در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد و با صدایی که از زور گریه در نمیآمد نوازششان کرد و گفت:
«مامان فدای جفتتون بشه… خیلی دوستتون دارم… خیلیی… هیچوقت یادتون نره… مامان جونشو واستون میده… شما تمام وجود مامان و بابایید… فرشتههای نازم»
دستی بر سر دختر ارشدش کشید و گفت:
«ستایشم هیچوقت دست خواهرتو ول نکن… تنهاش نذار»
و بعد از بوسیدن مینا ادامه داد:
«هیچوقت دست ستایشو رها نکن… هیچوقت همو ول نکنید… شما مکمل همید… شما وصل همید… شما وجود مایید… باشه مامان؟!»
هر دو کودک با رفتار مادرشان تعجب کرده بودند. چه شده بود؟!
مینا با دستان کودکانه اشکهای الهه را پاک کرد و گفت:
«مامانی چرا گریه میکنی؟ بابایی تو بازی راهت نمیده؟!»
ستایش ترسیده بود. فهمیده بود که یک چیزی اینجا درست نیست و امیدوار بود که اشتباه کند.
الهه لبخند تلخی زد و سر تکان داد:
«آره… مامانم بابات تو بازی راه نمیده… فقط میخواد با شما بازی کنه»
عماد رفته بود در اتاق و داشت آخرین شانسش را امتحان میکرد. شماره پلیس را گرفت و پس از جواب دادن با صدای لرزان گفت:
«سلام… به خونمون حمله شده… یه سری قاتل… خواهش میکنم سریع بیاید… بچههام تنهان… التماستون میکنم»
«آروم باشید آقا… آدرسو بگید… تو راهیم»
با لرز آدرس را گفت که صدای شلیک اسلحهای شنید. با بهت سمت سالن هال دوید، دست کودکان ترسیدهاش را گرفت و به آشپزخانه برد. با باز کردن در کابینت روی دو زانو نشست و دست دخترانش را گرفت و گفت:
«هر چی شد نیاید بیرون… باشه؟ وگرنه میبازید… بابایی اصلاً نیاید بیرون»
آنها ترسیده سری تکان دادند و درون کابینت نشستند. عماد در را بر روی کودکانش بست و قطره اشکی از چشمانش ریخت.
با شنیدن ضربههایی که به در میخورد، ترسیده بلند شد و سمت الهه رفت که همان لحظه در شکست و چهار نفر سیاهپوش وارد شدند.
عماد با ترس گفت:
«چی میخواید؟ من که گفتم چیزی ندیدم… دست از سرم بردارید»
سردستهشان خنده کریه و بلندی کرد و به بغلدستیاش گفت:
«میبینی سجاد؟ میگه من هیچی ندیدم… میگه چیکار ما داریم»
ماشه اسلحهاش را کشید و بر سر مرد گذاشت و ادامه داد:
«اوخه شرمنده… ولی رئیس گفته زنده نذارمتون… ولی تو هم باید یاد بگیری دیگه فضولی نکنی… پیری… هرچند واسه یادگیری دیگه دیره»
و شلیک کرد درست وسط پیشانیاش.
بعد سر تفنگ را سمت الهه لرزان که فرقی با مرده نداشت نشانه گرفت. با لبخند کریهی به سر تا پایش نگاه کرد و گفت:
«ولی تو خوب چیزی هستیا… نظرت چیه اول یه کم حال کنیم بعد کارتو تموم کنیم»
الهه لرزید و جیغ کشید:
«دستتون بهم بخوره نابودتون میکنم»
خنده بلندی سر داد و گفت:
«اوخه ترسیدم»
با شنیدن آژیر پلیس، ترسیده لعنتی گفت و سریع ماشه را کشید و شلیک کرد و الهه هم کشته شد…
سریع فرار کردند و آن دو جسد را همانگونه رها کردند.
همین که پلیسها وارد خانه شدند خبری از آنها نبود. انگار دود شده بودند و به هوا رفته بودند.
سرهنگ با دیدن آن دو جنازه شوکه شد. دیر رسیده بود…
یادش آمد که یکی از سروانها گفته بود مرد پشت خط نگران کودکهایش است.
سریع خودش دست به کار شد و تمام خانه را گشت و آخر هم رفت سراغ کابینت. همین که در را باز کرد با دو کودک ترسیده و لرزان که صورتشان خیس از اشک بود روبهرو شد.
لعنتی… آنها دیگر مادر و پدر نداشتند.
آنها شنیده بودند صدای جر و بحث را، صدای پدر و مادرشان را و در آخر صدای شلیک آن گلوله لعنتی…
تا حالا هیولا دیدهای؟! نه؟! شاید بزرگ شدن با فکر انتقام، هیولا میسازد از کودکانی که با چشم مرگ را مقابل چشمانشان دیدند.
۱۵ سال بعد…