داستان دربارهی فردی است که در کافهای قدیمی به نام «قوری شکسته» ایستاده و به خاطرات تلخ خود از مرگ سعید، دوستش، فکر میکند. در حین آن، احساس میکند که چیزی غیرعادی در کافه اتفاق میافتد؛ صندلیها حرکت میکنند، سایهای از گذشته ظاهر میشود و یادآوری گناه پنهاناش، مسئولیت مرگ سعید، او را درگیر ترس و اضطراب میکند. در پایان، او با حقیقت خود روبهرو میشود و متوجه میشود که حتی مرگ هم نمیتواند پایان گناهش باشد.