در سالهایی که هنوز برق به خانههای روستا نرسیده بود و شبها با فانوس و چراغ توری روشن میشد، آبادی کوچکی در دل دشتهای پهناور نفس میکشید. روزها صدای گاوآهن و خنده بچهها در کوچههای خاکی میپیچید و شبها سکوت، مثل پتویی سنگین روی بامهای کاهگلی میافتاد.
اما یک روز، سکوت شکل دیگری گرفت.
اولین نفر غلامحسین بود؛ مردی که برای آوردن هیزم به بیابان رفته بود و دیگر برنگشت. دو روز بعد، چند جوان روستا جنازهاش را کنار بوتههای خشک پیدا کردند؛ با چشمانی باز و بدنی بیحرکت، انگار که همانجا ایستاده و ناگهان خشکش زده باشد. نه زخمی بر تن داشت و نه نشانی از درگیری.
فقط شنهای اطرافش عمیقتر از حد معمول فرو رفته بودند، انگار چیزی سنگین، درست روبهرویش ایستاده بوده است.
بعد از او، نوبت به نفر دوم رسید. و بعد سومی.
هر بار، پیش از آنکه پیکر بیجان پیدا شود، هوا ناگهان سرد میشد، بویی شبیه خاک سوخته در فضا میپیچید و سگها زوزهای کوتاه میکشیدند و خاموش میشدند.
کمکم ترس مثل ماری خزنده در دل مردم لانه کرد. از غروب که میگذشت، هیچکس جرئت نداشت پایش را بیرون بگذارد. درها پیش از تاریکی بسته میشدند. کوچهها خالی میماندند.
روستا داشت از پا میافتاد.
نانوا ناپدید شد. تنور سرد ماند. مردم آرد داشتند، اما جرئت نداشتند پیش از روشنایی کامل روز از خانه بیرون بیایند.
حاج عظیم، تنها مردی که تراکتور داشت، یک صبح زود در زمین خودش پیدا شد؛ ایستاده کنار تراکتور، با دستهایی که هنوز به فرمان چسبیده بود. صورتش رو به افق بود، انگار چیزی را دیده که مجال پلک زدن نداده است.
زمزمهها بالا گرفت:
«جن است.»
«نفرین شدهایم.»
«کارِ دشمن است.»
اما در گوشهای از روستا، مردی میانسال زندگی میکرد که کسی حرفش را جدی نمیگرفت. نامش کریم بود، اما بیشتر به «کریم دیوانه» شناخته میشد.
یک روز وسط میدان خاکی ایستاد و گفت:
«این کارِ مردآزماست.»
چند نفر خندیدند.
یکی گفت: «باز شروع کرد!»
دیگری زیر لب گفت: «عقلش همان شبی رفت که زن و بچهاش ناپدید شدند.»
سالها پیش، کریم در همین دشت با مردآزما روبهرو شده بود. آن شب، باد در نیزار صدایی داشت که شبیه زمزمه نبود، شبیه هشدار بود. از دل تاریکی، قامتی بلند پدیدار شد؛ چشمانی که در تاریکی نمیدرخشیدند، بلکه تاریکی را روشنتر میکردند.
کریم خواست بدود، اما پاهایش یخ زد. خواست فریاد بزند، اما صدا در گلویش شکست.
و وقتی دوباره توانست حرکت کند، همسر و دو فرزندش دیگر نبودند.
سالها بعد، کریم به این نتیجه رسید که مردآزما از خودِ ترس نمیزید، از تسلیم تغذیه میکند. آن شب، همسرش در وحشت حل شده بود و بچهها بیپناه دویده بودند، اما او در همان خشکیِ جانکاه، دندان بر هم فشرده بود؛ بیآنکه بداند چرا. همان لجاجت کور، همان «نه»ی بیصدا، سپری شد میان او و سایه. مردآزما آنها را برد، اما او را گذاشت بماند — شاید برای آزمونی دیگر.
کدخدای روستا، مشهدی قربان، مردی نبود که زود تسلیم شود. وقتی دید روستا در حال فروپاشی است، سراغ کریم رفت.
گفت: «اگر راست میگویی، امشب با من میآیی.»
آن شب، ماه پشت ابرها پنهان بود.
دو مرد از قرق گذشتند و به دل بیابان زدند.
هرچه جلوتر میرفتند، هوا سردتر میشد. بویی تلخ در مشام پیچید. شنها زیر پایشان سنگینتر به نظر میرسید.
ناگهان باد خوابید.
سکوت…
بعد صدا آمد.
چیزی میان نفس کشیدن زمین و ناله باد.
از پشت تپه شنی، سایهای بالا آمد.
بلند.
سنگین.
چشمهایی در تاریکی باز شد.
مشهدی قربان خواست چیزی بگوید، اما زبانش به سقف دهان چسبید. انگشتانش کرخت شد. سرمایی از پشت گردنش پایین خزید. نفسش کوتاه شد.
خشک میشد.
کریم همان حس سالهای پیش را چشید. قلبش میکوبید. کف دستهایش خیس عرق بود. قدمی عقب رفت.
لحظهای طولانی گذشت.
اگر اینبار هم میگریخت، همهچیز دوباره تکرار میشد.
نفس عمیقی کشید.
«بس است.»
یک قدم جلو رفت.
«من از تو نمیترسم.»
باد کوتاه وزید. شنها چرخیدند.
چشمهای مردآزما اندکی کمنور شد.
کریم گفت:
«تو از تسلیم ما نیرو میگیری.»
دستش را روی شانه کدخدا گذاشت.
«به چشمهایش نگاه کن. فرار نکن.»
مشهدی قربان با سختی ایستاد.
چند ثانیه آنقدر که انگار زمان از حرکت بازمانده بود.
بعد، قامت مردآزما کوتاهتر شد.
سایهاش فرو نشست.
چشمهایش آرام گرفت.
سپیده که زد، دو مرد به روستا برگشتند.
و مردم فهمیدند بعضی هیولاها در دشت زندگی نمیکنند؛
در دل آدمها خانه دارند.