رمان من خالتورم : فصل اول

نویسنده: مهشید_دوستی

دانای کل:
  باور نمی کنید، آن پسر معرکه بود، معرکه! یک رزمجو به تمام معنا! تا کنون حریفانش حتی یک ضربه ی ساده نیز به او وارد نکرده کرده اند،آخر چطور ممکن است؟پسری سرسخت، خشن با آن هیکل عضلانی و چشمانی که فاتحان قدیم آلمان را به یاد می آورد!

ضربه پشت ضربه، گویی اصلا به حریفانش فرصت فکر کردن هم نمی داد، سریع و قوی، آنقدر که حتی مشت هایی که به بدن حریفش وارد می کرد را نمی توانست دید. 
گاهی اوقات فقط صدای شق شق ضربات از بین فریاد های تشویق کننده ها شنیده می شد. او نابغه بود! نابغه!

تنها در سی دقیقه ، پنجاه و نه نفر را طی چند حرکت از پا درآورده بود، صحنه ی حیرت انگیزی ست!یک پسر آلمانی نه چندان هیکلی، بزرگترین کیک بوکسر های جهان را طی چند ضربه ناک اوت می کند که تا کنون بیست نفر از انها هم به بیمارستان منتقل شده اند! فوق العاده است! او تاریخ رزم جهان را تغییر می دهد! 
 صدای جیغ و سوت تماشا چیان از صدای داور که در بلندگو صحبت می کند هم بیشتر شده است!گویی این پسر عجیب همه را به حیرت وا داشته است، دختر ها با شور و هیجان و پسر ها با حیرت و ناباوری به او می نگریستند.او که بود؟چرا تاکنون این استعداد فوق العاده اش را به رخ جهانیان نکشیده بود؟ 
 اوه اوه، چقدر خشن! همین اکنون پای یکی از حریفانش را شکست! داور هم دارد حریف پا شکسته را به بیرون از رینگ راهنمایی می کند! اگر خوب دقت می کردید نوعی ترس را در چشمان کسانی که از مبارزه با او برمی گشتند می توانستید ببینید! گویی از ترس سکته کرده اند!آنها چه دیده اند؟در آن چشمان خشن الماس مانند، چه تماشا کرده اند که اینگونه با ترس از رینگ فرار می کنند؟

جایی شنیده بودم که چشم انسان قدرت روحش را نشان می دهد، قدرت روح او چقدر بوده است که اینگونه حریفانش را به رعب و وحشتی وصف نکردنی انداخته است؟

باید با چشمان خودتان ببینید، او معرکه ست، چشمانش گویی همه گان را به مبارزه فرا می خواند، قدرت روح او فرا تر از یک انسان است، حرکاتی که انجام می دهد، ضربه ها و مشت هایی که می زند همه و همه فرا تر از توانایی های یک انسان معمولی یا حتی قوی است!

داور اعلام می کند که دیگر حریفی برای مبارزه نیست در حالی که نزدیک به یک صد کیک بوکسر یا بیشتر در آنجا بود! 
 صدای جیغ و تشویق افراد سالن نه چندان کوچک را پر می کند، صدای کر کننده ای ست، آنقدر زیاد که توانایی پاره کردن پرده ی گوش انسان را دارد!

او صدمین حریفش را نیز با شکاندن جفت پاهایش از رینگ خارج می کند، حریفش باید دعا کند که دوباره بتواند روی پاهایش بایستد، آنگونه که آن پسر ضربه اش را وارد کرد، تنه ی درخت هم که بود، می شکست!

داور دست پسر را بالا می گیرد و برنده را معلوم می کند، مگر غیر از آن پسر نابغه، کس دیگری هم پیروز این میدان بود؟گویی خود داور نیز با حیرت به او می نگریست، شاید هم ترس بود، آنقدر از این پسر خشن، دیده بود که می ترسید حتی دست او را بالا ببرد!
 داور نام او را فریاد می زند بلکه صدا به صدا برسد، سپس مدالی از جنس طلای خالص را بر گردن او می اندازد، اما پسر! حتی لبخند هم نمی زد، گویی فقط می خواست از این شلوغی فرار کند و به گوشه ای خلوت پناه ببرد!

او خوشحال نبود، آری این را از چشمانش می توانست فهمید، داور نیز این را فهمید چون سریع تشریفات تشویق و مصاحبه را به پایان رساند.

نامش خیلی عجیب اما زیبا بود! حتی نامش هم قدرتش را به دیگران نشان می داد!قدرت روحش، چشمانش و تمام وجودش! قدرتی که از چشمانش ساتع می شد و همگان را به وجد می آورد!

اسم او، یوهان بود!
دیدگاه کاربران  
0/2000