رمان من خالتورم : فصل دوم

نویسنده: مهشید_دوستی

ژنرال فریاد زد: 
 ـ قبل از اینکه این به درد نخور را بکشم، جلوی من را بگیرید!


و سپس با خشم به سوی او حمله برد، گویی به مرز جنون رسیده بود! ژنرال نمی دانست که باید از دست این پسر خاطی چه کار کند، گاهی اوقات به سرش می زد بدون اینکه به عواقب وحشتناکش فکر کند، او را زنده زنده دفن کند! 
 چندی از همکاران نظامی او، جلویش را می گیرند، اما پسر نه تنها با شرمنده گی و پشیمانی به او نگاه نمی کند، بلکه او را با چشمانش به مبارزه می طلبد! همین گستاخی او بود که خون ژنرال را به جوش می آورد.


ژنرال با همان خشم شلعه کشان اش فریاد زد:
 ـ چه کسی به تو گفت در آن مبارزه ی مسخره شرکت کنی؟جواب بده تا زنده زنده خاکت نکردم! با تو هستم پسره عوضی.چی رو می خواستی نشان بدهی؟


و باز هم این سکوت بود که در جواب فریاد های ژنرال گفته می شد، فرماندگان، ژنرال را دعوت به نشستن می کنند، اما او گویی دیوانه شده بود! 
 ژنرال در یک حرکت از دست فرمانده هایی که سعی در آرام کردن او داشتند می گریزد و کلت کمری اش را بیرون می کشد.جهت اسلحه ی آماده ی شلیک، قلب آن پسر بود! 
 هم پسر و هم بقیه ی افراد حاضر در سالن می دانستند که ژنرال در گذشته بهترین تک تیر انداز گروه های ضربتی ایالت متحده آمریکا بوده است، این یعنی تیرش هیچگاه خطا نمی رفته و نخواهد هم رفت. 
 ژنرال به آلمانی، تهدید وارانه رو به پسر فریاد می زند:


ـ Bastard Junge, antworte mir, sonst mache ich es uns beiden jetzt bequem :پسره ی عوضی، جواب من را بده وگرنه همین الان هردویمان را راحت می کنم!


این را عمدا به زبانی گفت که جز خودش و آن پسر، شخص دیگری توانایی تکلم به آن را نداشت!
 یکی از فرماندهان سریع به خودش می آید، به کنار ژنرال می رود و سعی می کند که دست او را پایین بیاورد، صدای پچ پچ فرماندهان و سربازان در سالن کاخ می پیچد، در واقع هیچ کس نمی دانست که ژنرال برای چه باید از اسلحه اش استفاده کند! او بعد از از دست دادن دست چپش در جنگ دیگر در جمع از اسلحه استفاده نکرده بود!


این فقط در حالتی امکان پذیر است که کنترل خودش را از دست داده باشد که ظاهرا هم همینطور بود.
این بار اولی نبود که آن پسر خلاف قوانین رفتار می کرد، و مطمعنا آخرین بار او هم نبود!اما سوال این بود:


مگر ظاهر شدن آن پسر در برابر تمام دوربین های جهان و تمشا چیان واشنگتن، چه عیبی دارد؟چه کسی او را می شناسد؟


مطمعنا این سوالی بود که در ذهن تمامی افراد حاضر در سالن می گذشت!

تنها مرگ است که با آن هیچ چیز دگرگون نمی شود، اما در رابطه با جان آن پسر این قانون شوخی ای بیش نبود.



ژنرال می دانست که با کشتن او فقط و فقط به مشکلات خود و سازمان اضافه می کند.



نه تنها مشکل بلکه مرگ او مرگ سازمان بود، و ژنرال نمی دانست با او چه کار کند. شاید هم نمی توانست کاری بکند.

دیدگاه کاربران  
0/2000