کابوس ها : داستان کوتاه پنجم

نویسنده: Hanieh_M

(توجه این داستان کوتاه ترسناک نمی‌باشد.)
هوا مه آلود بود و چمن ها با نسیم ملایمی تکان می‌خوردند. درختی با شاخه های بلند و کم پشت که برگ های تازه جوانه زده شده‌اش معلوندبود در وسط این چمن زار خودنمایی می‌کرد. علف های هرز بدون رسیدگی سبز و بلند شده بودند. در میان چمن و علف های بلند مسیری بر اثر رفت و آمد زیاد لگد مال شده و خاک خیس و گلی را بر جای گذاشته بود. در آن زمین خیس باران خورده کوهستانی خانه بی‌بی طاهره با سقف آبی رنگ و ظاهری فرسوده تک و تنها جا خشک کرده بود. بیرون خانه کلبه‌ای شکل بی‌بی، مثل همیشه پر بود از جعبه‌های چوبی که در آن صدای زنبورها شنیده می‌شد. بهار بود و زمان جنب و جوش زنبورهای عسل فرا رسیده بود. جلو تر کلبه بی‌بی چاهی وجود داشت که دورش را با سنگ بزرگ و متوسط چیده بود و درش را یک تخته چوب و روی تخت چوب سنگی دیگر گذاشته بود تا بر اثر باد در چاه برداشته نشود. کلبه اگرچه عمری ازش نمانده بود و به تعمیر نیاز داشت اما هیچ وقت بی‌بی راضی به تعمیر آن نمی‌شد. می‌گفت با آن خاطره دارد و اگر تعمیر شود همه خاطراتش هم از بین می‌روند. برای همین سعی می‌کردم مدام به او سر بزنم تا مبادا زیر آوار کلبه بماند و طوریش شود. در این سکوت کوهستان سرسبز که تنها گاهی صدای آواز پرنده‌ای به گوش می‌رسید خبری از بی‌بی نبود. صبح زود برای جمع کردن گیاهان دارویی می‌رفت و ظهر بر می‌گشت. دم در کلبه منتظرش ایستادم. چشمم به گودال عمیق نزدبک کلبه افتاد. به نظر نمی‌رسید بی‌بی با آن هیکل نحیف و ضعیفش آن را حفر کرده باشد‌. خاک گودال خیس بود. احتمالا به خاطر باران شدید دیشب ایجاد شده بود. نگرانیم برای بی‌بی دوبرابر شد. خاک اینجا برای زندگی کردن خیلی نرم بود و مطمئن بودم اگر کلبه بر اثر فرسودگی ویران نمی‌شد؛ خاک نرم زیر کلبه‌اش بلایی سرش می‌آورد. به دنبال راهی برای آوردن بی‌بی به شهر بودم اما دلم نمی‌آمد. سکوت و آرامش اینجا و بوی مطبوع درختان، نسیم خنک نوازش گونانه و صدای پرندگان آوزه خوان به هچ وجه قابل مقایسه با شهر نبود. بی‌بی در شهر دوام نمی‌آورد.
علاوه برآن شایعات زیادی در روستا پایین کوهستان پخش شده بود. شایعه ای که خبر از وجود یک موجود عجیب در کوهستان می‌داد. گویا شب‌ها اطراف روستا پرسه می‌زند. بی‌بی تنها زندگی می‌کرد در وسط کوهستان دور از اهالی روستا، این من را خیلی نگران می‌کرد.
چیزی نگذشت که از ظهر هم گذشته بود. بی‌بی هیچ وقت دیر نمی‌کرد. باید دنبالش می‌رفتم اما من کوهستان را نمی‌شناختم. فکر کردم شاید بهتر باشد کمی بیشتر صبر کنم ولی دلم برای بی‌بی شور می‌زد اگر آن موجود عجیب به بی‌بی حمله کرده باشد چه!؟
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.