عشقی در چنگ غرور : پارت ۹

نویسنده: sanyamalay70

اولین چیزی که دیدم دو تیله مشکی بود.

چنان نزدیکش بودم که،به جز چشماش چیز دیگه ای نمی دیدم.

یکم فاصله گرفتم.

نگام به صورتش افتاد.

بعداز یک ماه،دوباره جلوی راهم سبز شده بود.

لبخند کجی زد.مثل همان لبخند های روز اول بود.

انگار نفرتش فروکش کرده بود.

چه می دانم،شایدهم تمامش تظاهری بیش نبود.

اما نفرت من تا پایان جانم،همیشه پایدار خواهد ماند.

آراد:چه عجب بالخره شمارو دیدم.

پوزخند عصبی زدم:همین الان یکی رو تو خون غلطاندم،اگه می خوایی بلایی سرت نیاد برو کنار.

با تعجب گفت:یکی رو؟اون یکی،کی بود.

از لای دندونای بهم فشردم گفتم:به تو ربطی نداره

لبخندی زد و یک وجب فاصله ای که بین مان بود را،از بین برد.چنان که اگر سرم را تکان می دادم، لب هایم به لب هایش می خورد.

کمی عقب کشیدم،لبخند پیروزی زد:ترسیدی؟

با این حرفش حرصم گرفت،و دوباره سر جایم برگشتم:معلومه که نه

در درونم حس می کردم کاری با من نداره،

می دونستم ازم خوشش نمیاد.

دستشو گذاشت رو دیوار و منو بین خودشو دیوار زندانی کرد.

زل زد تو چشمام.

یه جوری شده بودم،یه حس عجیب و ناشناخته ای داشتم.

منکه تاحالا از این پسره متنفر بودم،منکه دوست نداشتم ببینمش.

من که یک لحضه بودنشو نمی خواستم،چجوری الان تکان نمی خوردم.

من چم شده،نکنه طلسمم کرده،نکنه کاری کرده که نتوانم تکان بخورم.

یعنی چه؟

انگار از قسط عمیق نفس می کشید،تا مرا دیوانه کند.

آروم لباشو به لاله گوشم نزدیک کرد:چی شده چرا هلم نمی دی،انتظار نداشتم انقد راحت مطیعم بشی.

حتی زبانم از کار افتاده بود.

به سختی زمزمه کردم:برو کنار.

سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد:تا حالا کسی بهت گفته چه چشمای خوشکلی داری.

مهسا به خودت بیا،داره تورو چی کار می کنه.

با دست هلش دادم عقب،و راه افتادم که برم.

محکم مچ دستمو گرفت.خواستم دستمو آزاد کنم، ولی خیلی محکم گرفته بودش.

سرمو چرخوندم و با عصبانیت گفتم:ولم کن

چی کار می کنی؟

آراد:میخوام عاشقم شی

یک لحضه مکثت کردم،حرف هایش مسخره شده بود،خنده ام می گرفت.

جملش تو ذهنم اکو می شد.

"میخوام عاشقم شی"

مگه من همین الان یه پسرو به خاطر اینکه بهم دست زد کتک نزدم،چرا کاری به این ندارم.

چشمام بی اراده پر از اشک شد.

اروم زمزمه کردم:دستمو ول کن

منو به خودش نزدیک کرد:گفتم میخوام عاشقم شی.

با صدای نسبتا بلندی داد زدم:من هرگز عاشق تو نمی شم،ولم کن،گمشو تا همین الان از کارت پشیمونت نکردم،ولم کن.

آراد:مثلا می خوایی چیکار کنی؟

باید نشانش می دادم من مطیع او نیستم.

مشتی با تمام قدرت به صورتش زدم.

سرش به سمت پایین کج شد.

با چشما قرمز بهم زل زد.

زیر دندون های بهم فشرده ش بریده بریده گفت:اشکال نداره،همه اینارو برداشتم،باهاشون کار دارم.

هیچی از حرفاش نفهمیدم.یعنی چی برداشتم؟برای چی برداشته؟

انگار عصبانبتش را مخفی می کرد،اما چرا؟

می خواست چی کار کنه؟

کلاه کاپشنمو برداشت و گذاشت روی سرم.

با غضب سرمو عقب کشیدم.

آروم زمزمه کرد:نمی خوام سردت بشه.

نمی دونم چرا سرد که نه گرمم بود،داغ،داغ بودم.

نگاه طولانی به چشم های همرنگ شبش انداختم،وازش فاصله گرفتم.

ضربان قلبم شدید و شدید تر می شد.

انگار مریض شده بودم،یعنی چه بلایی سرم اومده بود.امکان نداشت فصل مورد علاقم مریضم کنه.(زمستان)

یعنی چم شده بود؟

"میخوام عاشقت کنم"

اون نمی تونه،همچین کاری بکنه،یعنی نمی تونه.

من تاحالا عاشق کسی نشدم عاشق اونم نمیشم.



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.