پایان :  فصل 3 تصمیم

نویسنده: ms_ghoreishi

 منو اریکا در حال قدم زدن بودیم و در باره موضوع های مختلف حرف میزدی
تا اینکه
( مایک هستی بریم)
.
<چی کجا>
.
(برگردم ایران پیش عمو و زن عمو یادته دوسالی که اونجا بودیم چه حالی داد)
.
<بدم نمیگی ها ولی اخه چطوری>
.
اریکا لبخندی خبیثانه زد وگفت :اونو بزار به اهده من
.
<میگم حالا کجا میمونینم>
.

(میریم اورمیه)

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.