اهریمن درون : فصل سوم

نویسنده: Jalaljjf

جلسه ی شورا درکمال بهت وحیرت تمام شد.هیچکس نتوانست بطور کامل موضوع اخرالزمان را هضم کند اما ازانجا که اطلاعات بیشتری هم در دسترس نبود جبرائیل شورا را تا زمان نامعلومی به تعویق انداخت.





در راه خروج صدای گرم یکنفر که نامم راصدا میزد توجه ام را جلب کرد . 
+آناهیتا
 برگشتم،ابادون با لبخندی جذاب به استقبالم امد. 
+عجله داری؟
*برای تو همیشه وقت دارم. 
درواقع من به ابادون خیلی مدیون بودم،درماجرای عضو شدن من در شورا  ابادون و جبرائیل خیلی از من حمایت کردند و رودرروی دیگر ملائک ایستادند.
ماجرا از این قرار بود که پس از خیانت میرائیل دیگر ملائک میخاستند شخص جبرائیل با حفظ سمت ملک اب هم باشد اما ابادون من را به عنوان کاندیدا پیشنهاد کرد و جبرائیل هم انرا پذیرفت ان موقع من مشاور و دستیار میرائیل بودم و خیلی از فرشتگان گمان میکردند که من هم در خیانت با او همکاری کردم و باید مجازات شوم با این حال وقتی حمایت دو فرشته مقرب که یکی از انها رئیس شوراست را داری بقیه ملائک کار خاصی نمی توانند بکنند.پس من با کمک ابادون و جبرائیل تبدیل به اولین فرشته مونث شورا شدم و جالبتر انکه انها هیچگاه در ازای  کمکشان چیزی از من نخواستند.با این حال من همواره به انها احساس دین میکردم.





ابادون ادامه داد:نظرت درباره حرف های جبرائیل چیه؟ 
سوالش را در حالی کامل کرد که داشت دستکش های چرم مشکی رنگش را از دستانش در می اورد،چشمان سبز کهربایی اش اولین چیزی بود که در صورت جذاب و استخوانی اش جلب توجه میکرد،موهای جو گندمی نسبتا بلندش و ته ریشی که خیلی خوب روی صورتش نشسته بود هم همه چیز را در زیبایی کامل میکرد.
*اگر حقیقت داشته باشد،کارمان حسابی مشکل می شود. 
ابادون با کمی شیطنت و درحالی که داشت لبخند میزد گفت:
+جبرائیل رو که میشناسی همیشه زیادی بزرگش میکنه،از اینکه بقیه رو بترسونه خوشش میاد. 
سپس درحالی که دکمه سراستین هایش را که طرح کله اسکلت بود جا به جا میکرد گفت:اوضاع تو معبد اب چطوره؟ 
معبد اب درواقع جاییست که من در ان زندگی میکنم،یکی از ورودی های زمین به بهشت،زمین چهار ورودی به بهشت دارد،همانطور که حدس میزنید:اب،باد،خاک،اتش و من در معبد اب زندگی میکنم،بله من درزمین کنار شما انسان ها زندگی میکنم.معابد چهارگانه به گونه ای خلق شدن که تنها ملائک انها را می بینند و میدانند کجاست و انسان و جن مگر با اجازه ملائک بتوانند انهارا ببینند و وارد انها شوند.
قطعا به شما نمی گویم معبد اب کجاست اما برای انکه کنجکاویتان کمی برطرف شود بخش هایی از انرا برایتان توصیف میکنم،معبد اب معبدیست با چهار ورودی اصلی و تعداد زیادی ورودی فرعی د،رود پر ابی از میان معبد میگذرد که باعث سرسبزی و شادابی معبد میشود،ساختمان اصلی ان هشت طبقه و سیصد و بیست اتاق دارد.ما چهار برج دیده بانی،شانزده اصطبل برای پگاز ها،دواشپزخانه،سیزده سربازخانه و بخش های بی شمار زیادی داریم،در شرایط معمولی نزدیک به دوهزار نفر درون معبد رفت و امد دارند و در شرایط ویژه می تواند تا هجده هزار نفر در خود جا دهد،دیوار های اتاق ها به رنگ ابی اسمان است و لباس سربازانم از الیاژ بهشتی است،غالب سربازانم کماندار و سوارکارند،بخش مورد علاقه خودم البته حوض اصلی معبد که پر از ماهیست،از انجا که جزو معدود فرشته های هستم که زبان ابزیان را می فهمند زمان زیادی را صرف وقت گذارنی با ابزیان درون حوض میکنم و از همه بیشتر با ϥⲁⲗⲁⲗ لاکپشت پیر صحبت میکنم،میدانید چرا اسمش  ϥⲇⲗⲁⲗاست؟
چون از نظر خانواده اش او زیادی تنبل بوده،منکه اینطور فکر نمیکنم.

از بحث دور نشویم،بعد از کمی خوش وبش از آبادون خداحافظی کردم،درمعبدکارهای زیادی داشتم،جبرائیل به ما دستور داده بود که سپاهیان را گردهم اوریم تا در صورت لزوم اماده باشند و من مسئول گرداوری فرشتگان تیرانداز بودم.شاید باورتان نشود ولی یکی از سخت ترین کارهای تربیت و پرورش چندهزار تیرانداز با مهارت کافی برای حضور در سپاه خیّر است.





اما درحالی که ما مشغول جمع اوری سپاه و اطلاعات از نقشه های ابلیس بودیم در جهنم اوضاع فرق داشت.

















همان موقع در جهنم











بوی اتش و گوگرد همه جا به مشام میرسید.





شیطان که قبلا سپاهش را جمع کرده بود،درحال توضیح نقشه های شومش برای اهریمنان و دیوها بود.درجهنم شورا وجود ندارد،شیطان به تنهایی فکر میکند،تصمیم می گیرد و درنهایت  به دیگران می گوید که کارها را برایش انجام دهند و تنها از درون جهنم مشغول تماشای حرکات دیگران می شود.البته خب برای این اتفاقات دلایلی وجود دارد:یکی از دلایل ان،این است که شیطان به کسی جز خودش اعتماد ندارد و دیگران را تنها بعنوان پادو درکنار خود میبیند ،او انقدر مغرور است که حاضر نیست شخص دیگری را همتای خود ببیند و انقدر هم در حق دیگران بدی کرده که دیگر به هیچکس اعتماد ندارد،  دلیل دیگر ماجرا این است که اصولا در میان جهنمیان افراد باهوش و ذکاوت وجود ندارد،اگر هم وجود داشته باشند شیطان همان ابتدای کار جلوی رشد انها را میگیرد و به کسی اجازه عرض اندام نمیدهد،چون دوست ندارد هیچکسی در سطح او باشد،در واقع پس از خلق انسان شیطان به انسان حسادت ورزید چون گمان میبرد خالق انقدر عاشق انسان شده که عزازیل را فراموش میکند،همین احساس کینه و حسادت انقدر در مغز ابلیس فرورفته که حالا نمیخواهد بگذارد دیگر هیچکسی جایش را بگیرد.
شیطان با تیشرت استین کوتاه قرمز و شلوار اسلش سیاه رنگ جلویِ میزی سرپایی ایستاده بود،میکروفونی جلویش روشن بود و او با شور و مقداری خشونت حرف هایش را فریاد میزد و مدام دستهایش را تکان میداد،پوستش از مقدار هیجان یا شایدهم بخاطر گرمای جهنم قرمز شده بود و چشمان کوچک ابی رنگش تک تک افرادش را از زیر نظر میگذراندو در انتهای صحبتش یکبار دیگر مشتش را روی میز کوبید و با حرارت غیرقابل وصفی فریاد زد: و یه بار برای همیشه کلک نسل ادم رو از روی زمین می کنیم .
و سپس زیرخنده زد،خنده ای به معنای واقعیه کلمه شیطانی و  همه ی افرادش در حالی ایستاده اورا تشویق میکردند،یک صدا فریاد میزدند زنده باد خداوندگار اتش!!!

چند دقیقه بعد،اتاق کار ابلیس(احتمالا هفتمین طبقه جهنم):





ابلیس به سمت میزش که از چوب بلوط سرخ رنگی بود رفت،لیوان بلوری اش را از روی میز برداشت و جرعه ای از ان نوشید و سپس روبه خدمتکارش گفت:حالا از جلوی چشمام خفه شو.
حالا تنها ابلیس مانده بود ومعاونش طَمطامِ دیو.





یادتان هست که گفتم ابلیس به هیچ موجود باهوشی اجازه نمی دهد در نزدیکی اش عرض اندام کند؟خب طمطام یک استثناست!!!!هنوز کسی نمیداند دلیل نزدیکی طمطام و ابلیس چیست؟حتی کسی نمیداند این دو کی با هم اشنا شدن،اما من حدس میزنم دلیل علاقه شیطان به طمطام شباهت داستان او به زندگی خود شخص ابلیس است،منتها در ابعادی کوچک تر.
درواقع داستان اینگونه است:طمطام از یکی از با اسم و رسم ترین خانواده های اجنه است،روزی به دلایلی که لازم نیست عنوان شود انسانی به جمع خانواده طمطام راه پیدا میکند،انسانی که ابتدا قرار بود قربانی باشد در راه مراسم شیطانی،اما ادمیزاد با زیرکی راهش را در دل خانواده طمطام باز تا حدی که بزرگ خاندان ادمیزاد لقب طمطامی می دهد و اورا همچون پسر خود می خواند،طمطام دیو هم که از حسادت و رشک خونش به جوش امده،تمام خاندان خودش را قتل عام میکند و اینگونه جایش در دل ابلیس باز میکند.





طمطام که قدش به بیش از چهار متر هم میرسید،صورت کشیده ای داشت و شاخ های تیزش را با حقله هایی اتشین تزئین کرده بود،چشمانش چیزی نبود جز دو حفره مشکی،دو حفره بی انتها،انگار که به پوچی نگاه کنی،سیاهی محض،و دستان دراز و لاغری داشت که در کمال تعجب اگر دقت میکردید متوجه میشدید ناخن های درازش را تازه مانیکور کرده بود، روی ان طرحایی از سرهای بریده انسان و نام های مختلف شیطان را میشد دید، به میز نزدیک شد و لیوانی که ابلیس از قبل برای او مهیا کرده بود را از دستش گرفت و لبخندی زد و گفت:اینبار نقشه ات بی نقص است کمی فکر کرد وادامه داد:البته قبلا هم بود اما می توانم بپرسم این اطلاعات را از کجا اوردی؟





ابلیس لبخندی دندان نما زد وگفت:از یه دوست صمیمی!!!
 سپس لیوانش را بالا گرفت گفت:به امید پیروزی و نابودی انسان.
 بعد لیوان هایشان را به هم زدند و محتویاتش رایک نفس سر کشیدند...





پایان فصل سوم
 این داستان ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.