اهریمن درون : فصل هفتم

نویسنده: Jalaljjf

شیطان سیگارش را را روشن کرد و کام عمیقی از ان گرفت،ناگهان انگار کل زمین لرزید و مقداری خاک از سقف روی میز ابلیس ریخت،شیطان بد و بیراهی به زمین و اسمان گفت و خاک هارا از روی میزش پاک کرد و دوباره از سیگارش کام گرفت. 
طمطام گلویش را صاف کرد:سرورم طبق انتظارتان سپاه ملائک در دشت مستقر شده و به زودی به پایگاه های ما یورش می برند.
 شیطان لبخندی زد و دستگاهی را از کشوی میزش بیرون کشید،ان را لمس کرد تا صفحه ان روشن شود و در لیست پخش مورد علاقه اش که انرا  هبوط نامگذاری کرده بود کمی گشت و گذار کرد و سپس یکی  از اهنگ ها را که نام مایکل جکسون روی ان بود لمس کرد که باعث شد صدای موسیقی بلند شود.ابلیس همانطور که روی میز ضرب گرفته بود و زیر لب خواننده را همراهی میکرد رو به طمطام گفت:اوضاع این یارو چطوره؟هنوزم داره به من فحش میده یا دیگه خسته شده(منظور خواننده اهنگ)
 طمطام جلوتر امد:نمیفهمم سرورم این موضوع چه ربطی داردبه بحث ما؟؟ما باید تا چند دقیقه دیگر به مصاف سپاه ملائک برویم!!
 شیطان کمی خودش را در صندلی جا به جا کرد،انگار داشت درباره موضوع مهمی فکر میکرد،سپس بدون مقدمه گفت:میخام همشونو بکشم!!!
 طمطام دیو از تعجب خشکش زد:همشون؟همه ی ملائکو؟میخای همه ی ملائکو بکشی؟ 
ابلیس نگاهی به طمطام انداخت و سری به معنی موافقت تکان داد.



طمطام که بنظر کمی ترسیده بود گفت:میدونی که چقدر ناراحت میشه؟ممکنه نابودت کنه!!!
 ابلیس اخم هایش را در هم کشید:بنظر میاد ترسیدی؟ 
طمطام خنده ای عصبی کرد و گفت:ترس؟خیر سرورم.من تنها نگران جان ارزشمند شمایم.اما میدانید وقتی متوجه شود که همه ی سپاه ملائک را نابود کردید حسابی خشمگین می شود(منظور خداست).بد نیست به همه جای ماجرا خوب فکر کنید سپس تصمیم بگیرید. 
شیطان زل زد به چشمان طمطام، طوری که طمام احساس کرد هر لحظه ممکن است اتش بگیرد.



ابلیس با موهای بلند که از پشت بسته بود،ریش پرپشت و چشمان ابی اش طوری بنظر می رسید که اگر اورا نمیشناختید ممکن نبود بفهمید این شخص خود شیطان است.
  بازهم کام دیگری از سیگارش گرفت ،به سقف خیره شد،انگار داشت به شخص خاصی نگاه می کرد سپس گفت:من خیلی وقت پیش تصمیمم رو گرفتم...!!!
 در محل نبرد







تازه چند دقیقه از طلوع خورشید گذشته بود،همه ی افراد در مکان های از قبل مشخص شده مستقر شده بودند.بعضی ها خوش حال از نبرد،بعضی ها نگران و بعضی ها هم کلا بی خیال بودند اما بنظر نمی رسید کسی از مبارزه ترسیده باشد.



همه منتظر فرمان جبرائیل برای اغاز نبرد بودیم،که جبرائیل با پگاز با ابهت و سفیدش وارد میدان شد.همه به او ادای احترام کردند.جبرائیل سوار بر پگاز با زره طلایی که طلالو رنگ هایش دل را می ربود،مانند پادشاهان بنظر می رسید.
 جلوتر امد و شروع به سخنرانی کرد.درواقع درمیان تمامی ملائک جبرائیل بهترین سخنران بود،از ابتدا خلقت هم هرگاه خداوند حکیم می خواست با انسان ارتباط بگیرد جبرائیل را می فرستاد.
 جبرائیل کمی جابه جا شد سپس با صدایی محکم و رسا شروع به صحبت کرد:افراد و سربازان وفادار،با حکمت خداوند حکیم هر موجود و جانداری در این دنیا برای هدفی خلق میشود،یکی خلق میشود که پادشاه جهنم شود،یکی خلق می شود که از میراث الهی خداوند حفاظت کند.اما میراث الهی خداوند چیست؟
 جبرائیل کمی مکث کرد و ادامه داد:میراث الهی خداوند چیست دوستان؟انسان؟نه،یقیناً نه،انسان تنها یه موجود بی ارزش و بی لیاقت است که تنها یاد گرفته در ارض الهی راه برود و خلایق خداوند را نابود کند،شاید شماهم هرازگاهی با خود بیاندیشید که کار شیطان مبنی بر عدم سجده بر ادمیزاد درست بود،اما سربازان وفادار الهی ما به دستور خداوند حکیم و رحیم محکوم به دفاع از نسل ادمیم،و تا لحظه ای که نور در وجود ما طغیان می کند باید به وظایف خود عمل کنیم که این اصلا هدف خلقت ماست. 
به اینجا که رسید،جبرائیل شمیر بلند و نورانی اش را از غلاف دراورد،انرا به سوی اسمان گرفت و فریاد زد:چه کسی در این راه مرا همراهی میکند؟



همه ی سربازان نیزه ها،کمان ها،شمشیر و سپرهایشان را بالا بردند و یک صدا فریاد زدند و سپس پشت سر جبرائیل که به تاخت به سمت محل استقرار دشمن یورش میبرد حرکت کردند.
حرفای جبرائیل با اینکه انگار اعتماد به نفس سربازان را بالا برده بود اما حسابی در من تاثیر منفی داشت،حرفهایی که بوی تمرد و نافرمانی میداد.البته جبرائیل همیشه همینطور بوده از زمانی که من یک سرباز ساده در لشکر خیر بودم جبرائیل با ادمیزاد مشکل داشت هنوز هم دارد،اما این حجم از تنفر و این صحبت ها جلوی لشکر...
عجیب است!!!
 به محل کمپ های دشمن که نزدیک شدیم بوی اتش و گوگرد فضارا پر کرد،بوی ملعون جهنم.
جبرائیل لحظه ای درنگ نکرد و با سرعت بیشتری تاخت،پشت سرش میکائیل و اسرافیل نیز با سرعت به کمپ دشمن حمله کردند و دیگر سربازان شجاع نیز پشت سر انها به سمت کمپ دشمن حرکت کردند.



چند متری که به محل استقرار دشمن مانده بود،میکائیل خودش را به جبرائیل رساند و گفت:جبرائیل بنظرت اینجا چیزی عجیب نیست؟ 
●چه چیزی عجیب است دوست قدیمی؟
 ■بنظرت اینجا زیادی خلوت نیست؟



●طبیعیست،ما داریم انها را غافل گیر می کنیم.
 میکائیل که داشت عمیقا فکر میکرد گفت:اما انها هیچ نگهبان یا سد محافظتی ندارند!!!
 جبرائیل که سعی داشت شک را در دوستش بکشد گفت:انها دیو و اهریمنند،انها سپاه شیطانند،میکائیل چندبار تا به حال دیده ای سپاه شر نظم داشته باشد؟
 میکائیل که بنظر نمی رسید قانع شده باشد دیگر چیزی نگفت و به دنبال دوست قدیمی و فرمانده اش به حرکت ادامه داد... 
پایان فصل هفتم
این داستان ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.