ترس درون : فصل دوم 

نویسنده: M_SH


_خب... اوممم..خب.. من 

_عزیزم با من راحت باش من حرفایی که میزنیو به هیچکس نمیگم پس راحت حرفتو بزن 

_راستش..میترسم مسخرم کنی 

_اوه نه به هیچ وجه

_میدونم خیلی میخرست که 15سالمه و اعتراف میکنم که مشکلم ترسه 

_اصلا مسخره نیست، پیش میاد 

_خیلی آزارم میده 

_خب بگو دقیقا از چی میترسی؟ 

_خب اصلی ترینشون تاریکی هست بعد تنهایی البته اگه تاریک نباشه با تنهایی زیاد مشکلی ندارم منم که تک فرزندمو بیشتر اوقات تنها 

_یک چیزی رو میدونستی؟

_چی رو!؟ 

_تو از تاریکی نمیترسی، تو از این میترسی که کسی بت حمله کنه اون فردو نبینی، تو از تنهایی نمیترسی از این میترسی که کسی بت حمله کنه هیچکس نباشه کمکت کنه 

یکم به حرفاش فکر کردم داشتم تحلیل میکردم باهم چه فرقی دارن چه کمکی میتوانند به من کنند 

_البته کلمه بت حمله کنن نمیدونم واژه درستیه یا نه چون هرکی با دیدنش زهرش میریزه یا غیره

_خب که چی 

_پس نباید از تاریکی بترسی چون کسی نیست که بت حمله یا هرچیز دیگه ای کنه 

_قبلا بش فکر کردم ولی کمکم نکرد 

_یکم واقع گرانه به زندگی نگاه 

داشت حرف میزد ولی دیگر  به حرف هایش  توجه نکردم داشت یک مشت چرتو پرت که قبلا به هرکی از مشکلم گفتم این هارو  تحویلم دادن میگفت

لبخند غمگینی زدمو گفتم  

_ممنون بابت کمکتون
و رفتم بیرون اتاق 

اوف این کارمم بی ثمر ماند ولی متمعینا اگه پیش مشاور حرفه ای تری برور کمکم میکند ولی مجبورم به مامان بگم تا منو ببره و احتمالا اون تو ذهنش بم میخنده بم میگوید این حسو همه دارن بر طرف میشو  اما کاشک یکی هم شده ميتوانست درکم. کند
اول حرفاش جالب بودن 

انگار مغزم در حال فشار زیادی بود، کمی هم سردرد شدم 

تو دلم که فقط خودم میشنیدم و خدایم ملتمسانه گفتم :خدایا راه چاره ای نشونم بده 

راستش اگه اینا میگن هیچی وجود ندارد پس ماجرای اون هایی که میگن موجودای ترسناکی دیدن چیه نه یکی نه دوتا

آدم نميداند کدام راست است کدام دروغ 

وسط کلاس ریاضی از سردرد شدید نتوانستم کلاس را ادامه دهم به سرویسم که گلی صداش میکنیم زنگ زدم تا بیاد دنبالم. 

وقتی به خانه رسیدم، در خانه را با کلید باز کردم و مستقیم وارد اتاقم شدم لباس هایم را با لباس خانه که شامل یک بلوز آبی آسمانی و شلوار همرنگش که رو بلوزم طرح آبنبات چوبی بود و طرح کوچک شده آن روی شلوارم بود 
در کشویی که وسایلم را میگذارمو باز کردم تا یک پنس برای موهایم بردارم که متوجه یک کاغذ سیاه شدم 
برایم وجودش غریبه بود به همین علت برداشتم و با دقت برسی اش کرد 
یک طرف برگه سیاه که به اندازه کف دستم بود به رنگ سفید نوشته شده بود 

من میتوانم  کمکت کنم مهسا 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.