ترس درون : فصل سوم 

نویسنده: M_SH

ترس تمام وجودم را  گرفت

اصلا از این شوخی یا هرچه بود خوشم نیامد شاید معلمم این را نوشته ولی آنکه زودتر از من نمیتواننست به اینجا بیاید یعنی غیر ممکن بود شايد هم  کار مادر یا پدرم هست که از طریق یک روش روانشناسی میخواهند کمکم کنند ولی اونا از مشکلم خبر ندارند و در این مورد با آنها حرف نزده بوده ام 
عقلم به جایی قد نمیداد
از ترس عرق کرده بودم به حال رفتم و کولر را روشن کردم به اتاقم جلوی کشو رفتم 

بلند ولی خیلی نه گفتم :نمیدونم کی اینو نوشته منظورش چی بوده ولی اینو میدونم قطعا داره منو نگاه میکنه تا واکنشمو ببینه بعد خوندن این لطفا پدر مادر هرکسی هستی بیا بم بگو تا فکری ناجور تو ذهنم نياد 

فکرای ناجور!؟ 
مثلا چه فکری؟ 
نمیدانم، بیشتر این را به خاطر این گفتم که طرف بفهمد به من کمک نکرده مرا ترسانده 

با احساس چیزی بر روی سرم از ترس سریع دو قدم بر عقب رفتم یک کاغذ همان اندازه همان شکلی افتاد بر روی زمین آن را با دستانی لرزان برداشتم بلند با صدایی لرزان گفتم :این چه بازیه راه انداختی داری منو میترسونی

روی کاغذ با رنگ سفید نوشته شده بود: من خود مشکل تو هستم 
 من میتوانم کمکت کنم خوشمزه 

ترس امانم را بریده بود حتما والدینم هستند با یک روش میخواهند کمکم کنند اما ورقه از کجا افتاد بر روی سرم 
تا ترس سقف و دیوار های اتاقم را برانداز کردم 
منتظر کاغذی دیگر بودم 

_بازی جالبی نیست که شروع کردید لطفا بس کنید 

ملتمسانه گفتم :خواهش میکنم 

از دریچه کولر باز ورقی افتاد 

یعنی در درچه کولر کسی است 
آنجا که کسی جا نميشود یا اگرم بود یخ میزد یا نمیدانم اهههه
با ترس آن ورقه را برداشتم و رویش را خواندم :
به زودی باهم دیدار خواهیم کرد خوشمزه 
من همان ترس تو هستم 
من میتوانم کمکت کنم خوشمزه
ترس بدنم را میلرزاند عصبی و ترسیده بودم کسی جز والدینم نمیتواننست این کارا کند و ذهنم که هی به قسمت تاریک ذهنم میرفت را کنترل میکردم 

رفتم پای تلفن خانه 
سریع لرزان شماره پدرمو گرفتم 
سریع جوابم را داد 

_بهه سلام مهسای بابا باز چی میخوای تا برات بخرم 

_سلام کجایی پدر 

_چیزی شده اتفاقی افتاده 

انگار از صدای لرزانم فهمید اوضاع روبه سامان نیست 

_فقط بگو کجایی راستشو بگو لطفا

چه میشد میگفت نترس همه این ها کار منو مادرت بوده ولی گفت :مثل همیشه سرکار

_مادرم هم پیشت هست 
 _نه چطور چیزی شده داری منو میترسونی 
_نه نمیخواستم نگرانت کنم اومدی خونه برات تعریف میکنم 

با صدای دو برابر نگران که انگاری با به یاد آوردن چیزی بوجود آمد گفت :اصلا الان نباید مدرسه بوده باشی 
_حالم نرمال نبود اومد خونه خدافظ
سریع تلفن قطع کردم تا سوال پیچم نکند 

محل کار پدرم و مادر یکجا است 

زنگ زدم به مادم
آن هم سریع جواب داد در صدایش استرس را میشد احساس کرد

_سلام تویی مهسا 

_آره خب کی میتونم باشم 

_تو مگه نباید الان مدرسه باشی!؟ 
_حالم بد بود سریع تر خونه آمدم 
_چرا زنگ زدی کاری داشتی عزیزم؟ 
نمیتوانستم در خودم نگه دارم
زدم زیر گریه 
_مامان اتفاقای عجیبی برام افتاده من شبا از تاریکی خیلی میترسم 
همیشه دوست داشتم یکی کمکم میکرد 
به مشاور مدرسه امروز گفتم یک سری چرتو پرت تحویلم داد 
اومدم خونه یکی روی ورقه سیاهی مینویسه هی میندازه میگه میتونه کمکم کنه میگه خود ترسمه یکبار از دریچه کولر یک بار توی کشوم بود 

_عزیزم نگاه تب نداشته باشی 

_مامان واقعا این اتفاقا افتاد 

_آروم باش من الان راه میوفتم به سمت خونه فقط آروم باش شاید یکیه داره اذیتت میکنه خدافظ 
قطع کرد 
میدونم فکر کرد توهم زدم ولی وقتی اومد کاغذ رو نشونش میدم و حرفمو ثابت میکنم 



نویسنده :M.SH




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.