تریبل ها : فصل اول:کتاب 

نویسنده: M_SH

آماده مبارزه بودم.
میدونستم قراره در زیر دستای تام له شوم،ولی بهتر از این هست که جلو همه کم بيارم. 
گرتلدا و کم آوردن خیلی مسخره است. 
تام :نگاه من با جوجویی مثل تو در نیوفتم بهتره 
_هه فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه 

_پس میخوای بشکنمت دیگه خودت خواستی 

تام قلدر مدرسه هست، از این کار خیلی لذت میبره تا جایی که من میشناسمش فقط دنبال کاراییه که لذت میبره چه کار خوبی باشه چه بد یک بار تمام حیاط مدرسه رو جارو کرد بعد تمام اشغالایی که جمع کرده بودو دوباره پخش کرد 
خیلی بی کله هست.
اون یک برادر دو سال کوچک تر از خودش داره که تو مدرسه ماست 
یکبار که جلو همه منو پسلنگی داد با مخ رفتم تو زمین منم برای تلافی تو غذای داداشش و خودش کلی فلفل ریختم الانم دعوا بر سر همون مسئله هست میگه یا میگی غلط کردم یا سوسکت میکنم 

قدش یک ده سانتی از من بلند تره هیکلی ماشالا مثل گوزیدم میمونه 

تام :هی بچه ها بریزید سرش 

_خودت جنم داری بیا جلو حالیت کنم با کی در افتادی 
_من سوسکارو به راحتی زیر پام له میکنم در حد من نیستی 
_بچه ها شاهد باشید ترسید 

زدم زیر خنده 
تو مدرسه منو اون خیلی به هم میپریم از وقتیم که راپرت منو به مامانم داده بیشتر به خون هم تشنه شدیم 
آخرین باری که منو زد یادمه اونقدری محکم زد منم با دستم ضربه شو دفع کردم، دستم شکست، الانو خدا بخیر کنه 

مشتشو بالا آورد تا بزنه که صدای بلند آقای رمضانی ناظم مدرسمون داد زد :کافیه دیگه 

تام مثل سوسک میشه جلوش
آقای رمضانی با عصبانیت گفت :چتونه شما دوتا چرا مثل سگو گربه هستید 

گفتم :به منچه این عقده زدن داره 
تام :اوم ببخشید 
از تعجب همه شاخ درآوردیم تام اصلا اهل معذرت خواهی کردن نیست فکر میکنه با این کار کوچک میشه 

آقای رمضانی که عصبانیتش کمتر شده بود گفت:از من نه از گرتلدا 

براش آبرو بالا انداختمو زبون در آوردم 
تا با عصبانیت گفت:اگه بخوایم از سوسکا واسه کشتنش معذرت بخوایم زندگی جریان نداره 
رفت 
_سوسک خودتی مارمولک آفریقایی 

خدارو شکر نجات یافتم 
مدرسه ما معدود مدرسه ایه که پسرا دخترا باهم تو یک مدرسه هستن 
مدرسه بسیار خوبیه همگی برای اینکه اینجا درس بخونن خودشونو به آب آتیش میزنن 

رفتم جلو اینه که سرو وضعمو مرتب کنم 
مقنعمو جلو تر کشیدمو مرتبش کردم 
به خودم از اینه قدی مدرسه نگاهی انداختم قدم که نسبت به بقیه بلند تر بود ولی نه خیلی 
لاغر اندام به همین خاطر اون مارمولک سوسک صدام میکنه 
به صورتم که کنار لبش زخمی شده بود نگاه کردم آخ حالا  مامان ببینه باز شروع میکنه زخم مال زنگ پیشه که تام زدو منم نامردی نکردمو زدم یک ور صورتشو بنفش کردم 
ولی خیلی خوب تو دفتر هم منو بی تقصیر کرد هم خودشو طوری که سریع ولمون کردن 
 کلا صورت ساده ای دارم اینا اصلا مهم نی مهم عقله که چیه من خیلی کار میکنه 
رفتم تو کلاسم نشستم 
سارا اومد کنارم نشست با اون اخم همیشگیش 
سارا :آخه تو عقلت پریده بود رفتی با اون قول 
حرفشو قطع کردم 

_ترمز کن اگه میخوای درمورد اینجور چیزا حرف بزنی اصلا حرف نزن بام که عصابم خط خیطه 

یک فوش زشت گفتو رفت 
کلاس آخرم تموم شد 

وسایلمو جمع کردمو رفتم بیرون مدرسه آرم به سمت پارک رفتم به جمع بچه ها اضافی شدم 

آناهیتا :چقدر دیر اومدی نکنه باز تام جلوتو گرفت 
آناهیتا دختر به شدت احساسی مهربونیه 

_نه بابا 
_ولی خوب ترسید اون پسره جلو ناظم موش شد 
همه خندیدن 
_آخ آخ دستش بشکنه نگاه صورتتو چیکار کرده 
_ولش 

مانی پسری که موهاش قهوه ای متمایل به قرمز بود قدشم اندازه من بود گفت 
_خب بچه ها برنامه امروزمون چیه 
_اوم نظرتون چیه بریم کتاب خونه از دیر وقته نرفتیم 
آناهیتا:نچ همه مثل تو پرفسور نیستن زد زیر خنده 

بیشتر حرفش جنبه مسخره کردن داشت آخه ما کتابخانه فقط برای اینکه بقیه رو اذیت کنیم میریم وگرنه کتاب کیلو چنده 

هوشنگ که همیشه سعی میکرد تو ژست لاتا باشه بیشترم به خاطر اسمش بود ما خیلی اسمشو مسخره میکنیم ولی اون جدا از اینکه ناراحت نمیشه همراهیمونم میکنه 

صدای جیغ سارا در اومد 

نگاه کردیم ببینیم چی شده 
انگار تو چمنا دنبال چیزی میگشت 

هوشنگ گفت 
_چی شده ابجی 

_انگشترم، انگشترم دستم بود الان نیست 

اون یک انگشتر مسخره که روش شکل یک کتاب باز بود داشت از طلا بود میگفت از از مادر بزرگش بش رسیده خیلی دوسش داشت

_بچه ها کتاب پرواز کرد رفت 

تک خنده ای کردیم سارا بم چشم غره رفت 

رفتیم همه تو چمنا دنبال انگشترش گشتیم اما پیدا نکردیم 

هوشنگ:اکه هی برنامه امروزمونم پرید حالا ناراحت نباش ابجی 

سارا :شما برید من میمونم یکم بیشتر میکردم 

_نه بابا من تنهات نمیزارم 

_دیر شده مامانت باز سرمون خراب میشه 

همه از مامانم به شدت میترسیدن 

مانی :راست میگه دیگه بریم اگه پیدا شدنی بود پیدا میشد 

هوشنگ :حالا غصه نخوری 

خدافظی کردیمو همه رفتیم سراغ خونه من 
دم در خونه که رسیدم کیفمو انداختم زمین خودمم خاک مالی کردم یک لنگ زدم 
زنگ خونه رو زدم و در باز شد 
همه رفتیم داخل 

مامانم اومد استقبالمون 

رنگش یک لحظه پرید 

آناهیتا:چیزی نشده خاله پاش گیر کرد با کله خورد زمین لبشم پاره شد فقط همین 

مانی :مام تا اینجا باش اومدیدم چون نگرانش بودیم 

خیلی جلو خندمو گرفتم مانی بسیار شکمو بود عاشق خوردن هربارم میومد مامانم قشنگ پذیرایی شون میکرد 
خلاصه دروغمون گرفت رفتیم تو بچه ها بعد یک مدتی رفتن 
منم رفتم روی مبل نشستم روزنامه روی میزو برداشتمو خودمو مشغول خوندن کردم 

رفتم قسمت خبرش 

یک دختر بچه رو دزدیدن خب به منچه یک لحظه سریع روزنامه رو پاره کردمو دور انداختمش آخه اگه مامان میخوند استرس میگرفتو دیگه نمیزاشت پیاده بیام 
یک روزنامه دیگه رو برداشتم 

باستان شناسا یک کتاب گران بها قدیمی پیدا کرده بودن 
خب خوشبحالشون 

رفتم داخل اتاقم نگاهم به کتاب خونم افتاد که اونقدر بزرگ بود که یک دیوار کامل رو اشغال کرده بود همشم پر کتاب بود ولی الان خالی پود متعجب زده شدم و عصبانی 





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.