تریبل ها : فصل سوم :معلم جدید 

نویسنده: M_SH

مثل دفعه پیش مادر پدرم خودشونو به ندانستن زدن من بیشتر عصبی میشم.
رفتم اتاقم لباسامو با لباس ست مشکی عوض کردم، رفتم کمی غذا خوردم، عصبی تر از اون چیزی که فکرشو کنید بودم پدر مادر خودم داشتن منو اذیت میکردن اونم سر این چیز مهم شایدم خودشونن که میخوان سر به سرم بزارنو وسایلامو بر میدارن 
عصبی به سمت حال رفتم تا بشون بگم بس کنن که با شنیدن صداشون سر جام واستادم 

مامان _این چش شده بود هی وسایلم وسایلم میکرد 
بابا _نمیدونم شاید داشت مسخره بازی در میاورد بش فکر نکن

_ولی خیلی نگرانو عصبی بود یک چیزی حتما هست 

_خودش میاد مشکلشو به ما میگه فقط باید کمی صبر کنی 

_آخه نگرانشم از وقتی از مدرسه اومده عصبی کلافست بامن اصلا حرف نمیزنه 

_احتمالا تو مدرسه به مشکل بر خورده من فردا مدرسش میرم تا ببینم مشکلی پیش نیومده باشه 

_ولی هرچیزی میشد میومد به ما میگفت 

_فعلا که با مام قهره پس بهترین کار اینه مدرسش بریم 

خیلی عصبی تر شدم چون فهمیدم بازیم نمیدن واقعا چیزی نمیدونن 

اخلاقمو باشون مثل قبل کردم از رفتارم معذرت خواهی کردم 

اون روزم با هرچی سختی بود تموم شد که فردا سر رسید 

در حال رفتن به مدرسه بودن که حس کردم یکی داره کنارم راه میره همراهیم میکنه 

تام_هی خاله سوسکه دو روزه خیلی توهمی 

_ولم کن تو دیگه

_عصاب مصاب نداری ها 

یک لحظه به شدت عصبانی شدم 
یقشو گرفتم چسبوندمش به دیوار 
به راحتی میتونست پسم بزنه ولی کاری نکرد 

با عصبانیت گفتم :هی خوب گوش کن اگه تویی که داری بازیم میدی میتونم به پلیس معرفیت کنم 
اون که انگار گیج شده بود گفت :به چه جرمی 

_به جرم دزدی به جرم دادن 

یک لحظه گیر کردم 
آخه چی میگفتم به جرم اینکه کاری کردی که  یک روز رو مادرم و پرم فراموش کنن 

_هی دختر من نمیدونم چه اتفاقی داره برات میوفته ولی من از چنین روشای کثیفی مثل دزدی تورو اذیت نمیکنم 

خب اینکه کار تام.نبوده باشه که بدتره پس کار کی بوده دیگه حدس و احتمالم نمیتونم بدم 

تام خودشو کشاند کنارو گفت :متمعین باش من نیستم امروزم کلاس اول با معلم جدید داریم منکه خیلی حیجان زدم 

خنده خبیسانه ای کردو رفت 

امروز منو اون تو یک کلاس بودیم وقت داشت قشنگ کرم بریزه 
تصمیم گرفتم اون ماجرا رو فراموش کنم مثل قبل زندگی کنم شاد 

رسیدم به مدرسه رفتم روی صندلی نشستم پیش بچه ها 

آناهیتا :هی سلام خوبی 

خودمو شاد نشون دادم 
_آره شماها چطورید 

هوشنگ :اوه معلم جدیدو دیدید 

آناهیتا :خیلی خشن بود 

_اوهوم زنگ اول باش داریم.

یکم حرف زدیمو بعد رفتیم سر کلاسامون 

منتظر بودم معلم بودم کنجکاو بودم چه جوريه درس زبان رو باش داشتیم 
تام :هی گرتلدا ساکتی موش زبونتو خورده 

پوف حوصله این یکی رو نداشتم 

تام :نه مثل اینکه واقعا خورده 

بلند جوری که همه بشنون حرف میزد 

_جواب ابلهان خاموشیست 

و دیگه جوابشو ندادم 

در باز شد همه بچه ها ساکت

یک آقایی وارد شد یعنی همون معلم جدیدمون 
قد بلندی داشت روی سرش موهای خاکستریه کمی داشت وسط سرش یکم جلو سرش کچل بود چشماشم خاکستری بودن
سیبیل هیچی نداشت، روی صورتش خیلی کم چروک داشت 
قیافش جدی بود 
یک پیراهن راه راه خاکستری سفید  با شلوار  خاکستری تنش داشت
آقای خاکستری چقدرم این کلمه بش میاد 
شروع به حرف زدن کرد
_سلام جونورا 
مارو.جونور خطاب کرده بود که بعضیا اخماشون تو هم ولی نیش تام باز شد انگاری از معلمه خوشش اومده 
خب معلم قبلیتون پیر خرف بود و افتاد بیمارستان احتمالا هیچی خوب یادتون نداده 
شروع کرد به درس دادن 
مثل معلما نگفت کتاب در بیارید خودمون کتابامونو در آوردیم 
تام داشت هی موشک مینداخت 

معلم جدیدمون اخمی کردو گفت 
_آقای تام مثل اینکه هواستون به درس نیست

تام لبخند مرموزانه ای زدو گفت :شما حتی فامیلتونو نگفتید 

_پس میخوای بحثو از درس دور کنی 
اخمش بیشتر شد 
تام هنگ کرد 
_خ...خب... نه فقط خواستم ببینم چطور باید صداتون کنم 

_منو جکی صدا کنید 

_هوشنگ :اوه مد شده اسمای خارجی 

آقای جک:پس میخواید بحثو از درس دور کنید 
اخمش بیشتر شد 
یکهو بلند زد زیر خنده گفت :راستش منم مثل شما از هرچی درسه بدم میاد خب اگه سر صدا نکنید بقیه کلاسو هرکاری دلتون میخواد انجام بدید 
هنگ کردم چقدر یکهو عوض شد 
بچه ها ذوق زده شده بودن 

از بچه ها هوشنگ فقط تو کلاس بود 
تاکه اعلام آزاد باش زد جناب جکی هوشنگو تام اومدن کنارم نشستن 
خیلی مشخص بود تام اومد کرم بریزه اذیتم کنه 
هوشنگم اومد کمکم کنه 
ولی اصلا حوصله شو نداشتم 
_تام الان نه 
تام _راستش یک کار دیگه دارم، نمیدونم چرا باهم مثل دشمنا برخورد میکنیم من اینو دوست ندارم 
_اینجوری حرف نزن که اصلا بت نمیاد برو خدا روزیتو یک جا دیگه بده 
_من میخوام باهم دوست باشیم برای جبران همه کارایی که کردم برات یک هدیه آوردم 

_به خر اینو بگی باور نمیکنه 

یک جعبه کوچیک که روش یک پاپیون داشت داد 
مشکوک بازش کردم که چندتا سوسک ازش بیرون اومد 
خب انتظارشو داشتم 
ببخیال یک گوشه کلاس پرت کردمشون که صدای جیغای دخترا در اومد انگار یکی داشت با چاقو رگشونو میزد 
خیلی صحنه باهالی بود ازخنده اشکم در اومد 
همه پسرا برای قهرمان جلوه دادن داشتن سوسکارو میگشتن جز تام که هنوز هنگ این بود که چرا نترسیدم و هوشنگ که داشت واسه تام خطو نشون میکشید 

تنها کسایی که داشتن میخندیدن منو جناب جک بودیم 
بلاخره سوسکای بیچاره رو کشتن کلاس یه روال قبل برگشت 

جناب جک :کار کی بود 

تام _گرتلدا پرتشون کرد 

بش یک چشم غره رفتم 

داشت گردن من مینداخت 

جناب جک اومد جلو یکی پس گردن تام زدو گفت :خواستم تشکر کنم واسه تفریحی که راه انداختی 

بعد به تام گقت پاشه اون جای تام نشست صندلی کنار من بود 

همه در حال صحبت کردن بودن هوشنگم با یک پسره ای داشت حرف میزد 
جناب جک :چطوری گرتلدا 

هنگ کردم تازه اومده بود اسممو از کجا میدونست، انگار متوجه شد دارم به چی فکر میکنم 

_اسمتو از تام شنیدم چطوری

_ممنونم خوبم 

_تو معدود دختری بودی که نترسیدی 

_خب

_تو دعوا زیاد میکنی حتما هم مامانت از هیچ کدوم خبر نداره 

_شما تازه اومدید 

_ولی از اطرافم همیشه آگاهم تازه پدرت اومده بود مدرسه 

_جدی!!!!!؟ 
_آره درمورد تو پرسید که مشکلی برات پیش اومده منم ماسمالی کردمو نزاشتم رمضانی ماجرای دعواهاتو بگه 
_چرا 

ازش خیلی ممنون بودم بابت کارش اما چرا باید اینکه تازه اومده این کارو کنه

_چون اینجوری واسمون بهتره جونور 

ناخودآگاه ازش ترسیدم دوست داشتم سریع تر از کنارم بلند شه بره 

_درمورد ماجرای کتابات با کیا حرف زدی 

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم

_ش..شما.. از.. کجا میدونید

_پدرت بم گفت 

_چرا پدر من باید همچین چیزی رو به شما بگه 

_در موردش به کی گفتی جونور 

_به هیچکی ربطی نداری 

مارموز خندیدو گفت :خب امید وارم به کسی نگفته باشی و خودتم فراموشش کنی و اگه گفتی همین الان به من باید بگی 

خیلی ازش ترسیدم از جام بلند شدمو به بهونه آب خوردن رفتم بیرون 

اون روزم به سختی گذشت در موردش به بچه ها گفتم اونام هدس زدن ماجرا فرا تر از اون چیزیه که هست 

یک ماه به سختی گذشت اون اتفاق دوباره شکل گرفت 
 آقای جک به سختی تو کلاساش شرکت میکردمو فراری بودم آخه هربار بعد از دیدنم با اون لبخند ترسناکش میترسوند منو. یک بار دیگم گفت از اون ماجرا به کی گفتمو اگه نگم پشیمون میشم منم هیچی نگفتم 
تو این یک ماه هوشنگم ماجرارو فراموش کرده بود مثل سارا انکار کرد 
بعد مدرسه رفتم خونه مستقیم تازگیا خیلی تو خودم بودم عصبی بودم با اتفاقایی که افتاده 

مامان که انگار عصبانی شده بود گفت :مشکلت چیه یک مدته تو خودتی شاید افسردگی گرفتی 

بغض کرد 

بابا: هرمشکلی داری میتونی با ما درمیون بزاری 

من که از بازخواستای هر روزشون خسته شدم عصبی بدون توجه به اینکه فکر کنن دیوونه شدم تمام ماجرارو براشون گفتم 

که تلفن زنگ خورد
_بله؟ 
_سلام خوبی
_سلام سارا نه اصلا خوب نیستم 
_پس نمیای مدرسه 
_مدرسه!!؟؟ الان 
_امشب قرار شد مدرسه بخوابیم کلا همه دانش آموزا بیا حالت بهتر میشه 
_معلما چی 
_فقط چند تا 
_ آقای جک چی 
_خبر ندارم اما حتما بیای 
_باشه خدافظ 
رفتم گفتم پدرمم عقیده داشت برم حالم عوض میشه 
وسایلمو جمع کردم ساعت هشت رفتم با بچه ها سمت مدرسه رفتم تاکه وارد شدم هزاران چهره ترسیده دیدم که بعضیام غش کرده بودن 

نویسنده :M.SH 







دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.