تریبل ها : فصل ششم:ورود به جهنم 

نویسنده: M_SH

موندم چیکار کنم کجا برم 
اول باید وضعیت رو بدونم 
از روی زمین دو تا میله فلزی افتاده بود رو بر دفاع برداشتم
وارد خيابون اصلی شدم خالی بود ولی جاهایی رد خون دیده میشد که ترسو تو دل آدم مینداخت 
یک تریبل دیدم راستش از ترس لرزیدم 
آروم حرکت میکرد تنها بود شاید داشت جون ميداد ولی بازم خطر ناک بود میله رو آماده باش نشونه گرفتم درسته نمیکشه اما میتونم با میله به دیوار میخکوبشون کنم 

تاکه دیگه میله رو داشتم پرت میکردم با سرعت زیادی به طرفی رفت 
با نگام دنبالش کردم کنار یکی دیگه شون رفت پوف یارشو پیدا کرد 
به قدمام سرعت دادم زنگ خونه هارو زدم هیچکی جواب نمیداد یعنی آدمی نیست شایدم میترسن جواب بدن 
از یک دری بالا رفتم آروم رفتم در اصلی زو باز کردم قفل نبود 
وارد حال شدم یک صداهایی از آشپز خونه میومد خدا کنه آدم باشه نشانه حیاط ببینم 
رفتم وارد آشپز خونه شدم 
اوه خدای من یک تریبل بود که داشت قلب یکیو میخورد 
تریبل با رضایت از کنارم گذشت وقتی سیر باشن بمون کاری ندارن 
از خونه اومدم بیرون 
راستش نمیدونستم چیکار کنم باید میفهمیدم آدما چطوری از خودشون محافظت میکنن اصلا آدمی مونده 
یک پسر که هم سن من بود داشت از دو تریبل فرار میکرد هی داد میزد :کمک لطفا نجاتم بدید 
دو میله رو طرف دو تریبل انداختم، دمم گرم به هدف خورد 
پسره  شکه به اطراف نگاه کرد ببینه کی کمکش کرده 
تاکه منو دید سریع سمتم اومد 

_س...سلا...سلام 
از بستی نفس نفس میزد به خاطر دویدن، حرفشو تیکه تیکه گفت 
_سلام سالمی به ویروس که ناقل نشدی 
_نه ممنون که کمکم کردی مدیونت شدم
_الان اگه ماهم پشت همو خالی کنیم که همه میمیریم 
_از کجا اومدی چی میدونی 
_الان همه تشنه حقیقت هستن میخوان بفهمن چی شد یکهو ولی منم اندازه تو میفهمم 
_آره درست میگی حالا داشتی کجا میرفتی
_مقصد مشخصی نداشتم تو کجا میرفتی
_پدر مادرم رفتن بعد یک مدت حمله شروع شد دوستم اومد ماجرا رو برام گفت و گفت باید فرار کنیم تو راه مرد من فرار کردم 
_جدی پدر مادر منم رفتن چند روز بعد خبرش بم رسید 
_اوهوم دوستم حق زندگی داشت 
_بت تسلیت میگم ولی میدونی که باید با جهنم کنار بیای 
_بهتر از تو

_توهم مثل من مقصد مشخصی نداشتی؟ 
_شنیده بودن یکجایی یک عده از مردم جمع شدن دارن دنبال چاره میگردن داشتم میگفتم اونجا 
_میشه منم بات بیام 
_البته که اره 
یک تیکه استخون پا روی زمین بود با چندشی برش داشتم مجبور بودم برای دفاع چیزی داشته باشم 
دنبال پسره راه افتادم
_راستی خودتو معرفی نکردی 
_ من پویا هستم 
_منم گرتلدا
_تو چطوری در رفتی 
_معلمم کمکم کرد دو روزی پیشش بودم برام بیشتر چیزارو توضیح داد الانم از پروبالش بیرون اومدم
_ پیشش جات امن بود؟ 
_آره 
_مجبورت کرد از پیشش بری 
_اوه نه خودم اومدم نمیتونم خودمو زندانی کنمو از دنیا بی خبر باشم 
_خیلی احمقی میدونستی؟
_خیلی لطف داری 
به مقصد رسیدیم کلی آدم که شمارشش یه مدت طولانی طول میکشید 
یکم منتظر جلسه شدیم بعد مدتی یک پیر مردی که مشخص بود از مقامات بوده توی بلند گو گفت:خیلیاتون جدید اومدید از اون موجودای کثیف خبری ندارید اونا شیطانن قلب آدم میخورن 

یکی داد زد:چرا الان به ما کاری ندارن 

پیر مرده :اونا الان سیر شدن از سیلی از ادمایی که کشتن خوردن تا مدتی که گرسنه شن به ما کاری ندارن باید یک پناهگاه پیدا کنیم از دست اون شیاطین 

_منظورت همون تریبل هاست 
همه به من زل زدن 
پیر مرده :تریبل ها!!؟؟؟ 

_آره اسمشون تریبل هست 

بعضیا به خاطر اینکه فکر میکردن اینو از خودم ساختم خندیدن فحش دادن 
چه بی ادب 
پیره مرده جدی و عصبی پرسید :اسمشونو از کجا میدونی 

_یکی نجاتم داد برام توضیح داد گفت اسم این موجودا تریبل هستن 

از این خلاصه تر نمیتونستم بگم 

یک مرده ای بلند گفت :منم از یک کارتون خواب اسم تریبل رو شنیدم 
احتمالا کارتون خوابا همون لباس پاره های معلم قاتل بودن

پیر مرده :این دختره رو بازداشت کنید آدرس اون مرده و هرچی اطلاعات داره رو از زیر زبونش بکشید بیرون به هر روشی 

به سرعت با دو از اونجا دور شدم به سمت مدرسه قبلیم رفتم 
قبلی چه اسم مزخرفی 
نگران نبودم که دنبالم بیان چون نمیومدن 
تاکه بع مدرسه رسیدم هوا گرگ میش شده بود 
محکم در زدم 
در باز شد 
احتمالا از دوربین منو دیده بودن 
وارد شدم طبق معمول جک داشت به لاشخوراش دستور ميداد 
منو دید یک قدم اومد سمت 
منم چند قدم جلو رفتم 
جک :اوه سلام جونور مثل اینکه فهمیدی اینجا جات امن تره 
 
از عصبانیت دندون قروچه ای کردمو از بین دندونام گفتم :خفه شو 
همون موقع معلمم اومد پیش ما 

جک _اوه جونور ماجراتو میدونم آدمام بم خبر رسوندن، دیدی آدما برای نجات جونشون خواستن بات چیکار کنن؟ خیلی باهوش بودی که فهمیدی اینجا جات امن تره 
دوباره دندون قروچه ای کردمو گفتم :هنوز مونده به باهوشیم پی ببری 
_بهتره بری وسایلتو بچینی تو اتاقت 
_تو به اون پیر مرده گفتی اونجوری بام برخورد کنه که باز برگردم اینجا اما کور خوندی دستت رو شد
_جونور این حرفت یک حدسه فقط با یک حدس خودتو به مردن نده 
این حرفشو با داد تموم کرد 
_اون پیر مرده گفت از زیر زبونش بکشید بیرون که جای اون مرده کجاست با اینکه اون نمیدونست کسی که کمکم کرده مرده اون تو ضمیر ناخودآگاهش بود که تو مردی و این حرفو گفت، یکی گفت اسم تریبل از لاشخورات شنیده اما به حرفش توجه نکرد که اگه در اصل دنبال حقیقت بودن اونم پیگیری میکردن ولی نکردن چون میدونستن اون کارتون خواب لاشخور تو بودن در واقع اطلاعاتش از من بیشتر بود چون حدس میزنم در قبال دادن اطلاعات اون درخواستو ازش کردی، تو حیوون چی ازم میخوای که نمیذاری زندگی مو کنم 

معلمم _اون جکی دیدی دست کم گرفتیش 
جک _تو به این میگی زندگی!؟ 
داد زدم _آره زندگی، اگه تو حیوون سفت نبودی الان با دوستام پیش بقیه داشتیم دنبال راه حل میگشتیم اما الان هم از داشتن دوست محرومم کردی هم از کمک آدما فقط برام یک راه گذاشتی اونم اینکه بیام پیشت ولی گور خوندی حاضرم برم خوراک تریبل ها بشم ولی باتو نباشم قاتل 
_تحسینت میکنم بابت هوشت مثل اینکه پیشرفت کردی دیگه به اینا لباس پاره نمیگی و فوشت به من عوض شده حیوون میگی بت امید وار شدم 

ذهنم از عصبانیت خوب کار نمیکرد پدرم همیشه میگفت موقع عصبانیت نباید تصمیم بگیری چون حتما تصمیم اشتباهی میشه پس برای آرامش عصاب چه کاری بهتر از خوردن 
_به غذا احتیاج دارم همین الان و همین جا 
عمدا گفتم همینجا که بفهمن ماندنی نیستم 
برام غذا آوردن روی یک نیمکت نشستم و شروع به خوردن کردم
معلمم همون همتی اومد کنارم نشست 
معلمم گفت _گرتلدا همه ازخداشونه اینجا باشن تو چته 
_همه نمیدونن این چه اشغال صفتی هست وگرنه کسی از خداش نبود
_میدونن این قاتله با کارش لذت میبره منم میدونم ولی اينجام بقیه هم ازخداشونه بازم 
_پس من مثل بقیه نیستم نادونم بزار بمیرم 
وقتی دید نمیتونه نظرمو عوض کنه پا شد رفت 
جک باز اومد کنارم نشست 
_میدونی دیگه نمیتونی بیای بری دیگه نمیتونی بیای 
_اگه تو کامل ولم کنی اصلا نمیام 
_میخوام بدونم الان از من دقیق چی میدونی
_اصلا نمیگم چون فایده ای برام نداره 
لبخندی از رضایت زد گفت _به یک سوالت که خیلی دلت میخواد جوابشو بشنوی جواب میدم 
_از کجا  که دروغ نگی؟
_هیچ دلیل نداره دروغ بگم
_میدونم هرچی هستی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنم از این جهنم بازار خبر داری اول اومدی خودتو جای یک معلم جا زدی تا بتونی دوستامو بکشی 
_آه آره معلم قبلیتم من بیمارستانیش کردم طفلی 
_بعد که اونارو کشتی اینجا پایگاهتو زدی چون دیدی جای خوبیه هم دوربین داره هم کلی کلاس بر کارت 
_کارم؟ 
_مشخصه داری یک کاری میکنی یعنی حتما یک کاری هست که مجبوری کنی و اینجا رو اشغال کردی در عین حال داری به کارت میرسی 
_طبق انتظارم بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم میدونی 
_انتظاراتتو پس تغییر بده 
_همیشه انتظارای آدم درحال تغییر هستن 
_خب گفتی جواب سوالم که مشتاقشم رو بم میگی اصلا کدوم سوالمه!!؟؟ 
_چرا دوستات مردن
با دقت به حرفاش گوش دادم 
_اونا یک چیزایی میدونستن که نباید میدونستن 
_خب چی مربوط به ماجرای کتابام میشه؟ 
_اوم نه فراتر از اون چیزه دیگم سوال نپرس که جوابتو نمیدم 
_من باید بدونم ماجرای اون کتابا چی بودن چرا هیچکی یادش نبود 
_مفتی جوابتو نمیدم برام یک کاری باید کنی تا بگم 
به اطراف نگاه کردم تا ببینم چیکار میتونم کنم 
یک دستمال از دست یکی کش رفتم شروع کردم به تمیز کردن کفشاش 
_اگه پدر مادرت فراموشی نمیگرفتن الان مجبور میشدم اونارم بکشم 
_الان زندن 
اوه دیگه چیکار کنم براش 
پاشدم به کار اون لاشخورا کمک کردم یکم بش نگاه کردم سرشو به علامت منفی تکون داد 
بیشتر نگاه کردم 
جک _شما واسه داشتن حقیقت هرکاری میکنید 
_یک کاری بگو کنم 
به جیبش اشاره کرد 
دستمو توش کردم یک ناخون گیر پیدا کردم بعد دستاشو جلو آورد 
اوه جندش آور بود ولی به اجبار ناخوناشو کوتاه کردم 
_والدینم زندن؟ 
_فقط میدونم تا الان زندن شاید بمیرن عمر هر آدمی کوتاست 
_چی میدونستن دوستام که کشتیشون 
_من به همه سوالات جواب میدم به شرطی که بمونی همینجا تو یک کاری کمکم کنی 
_بمیر 
_بشون میگم هرچی خواستی بت بدن فقط سریع برو تا نکشتمت 
پا شد رفت 

کوله پشتیم وقتی داشتم بدو میومدم اینجا. افتاده بود الان یک لباس پاره کثیف داشتم 
بعد اینکه ازشون لباس خواستم عوض کردم از مدرسه بیرون زدم 
هوا کامل تاریک بود 

نویسنده :M.SH 
لطفا با نظراتتون نویسنده رو کمک کنید 
با تشکر


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.