تریبل ها : فصل هفتم: جنگ با تریبل 

نویسنده: M_SH

راستش به شدت میترسم تو تاریکی با کلی تریبل تنها بدون همراه 
سعی کردم خودمو به یک جای روشن برسونم 
ولی انگاری برقا رفته بود 
در بعضی از مغازه ها باز بود و توش آدمی نبود تو تاریکی وارد یک مغازه شدم شاید یک فندکی چیزی پیدا کنم آتیش واسم درست کنم 
اوه فکر کنم مغاره لوازم تحریر بود چون فقط مداد خودکار تو دستم میومد 
بیرون اومدم بعد کلی گشتن تو تاریکی یک مغازه که توش چیز بدرد بخوری میشد پیدا کرد، پیدا کردم 
بعد کلی گشتن و یک بار با چاقو دستمو بریدن و شیش تا سوسک پیدا کردن،  شمع و فندک پیدا کردم 
یک چوبو آتیش زدم تا وقتی خاموش میشه یکجای امن رو پیدا کنم بر خواب 
در جستجو یک قفس گنده سگ دیدم تریبل ها ازش نمیتونن رد شن ولی شاید ویروس رو منتقل کنن 
اندازه ای بود که توش دراز بکشم،  دورشو پلاستیک پیچوندم و رفتم توش از داخل قفل کردم.،  قفلو آدم میتونه باز کنه اما تریبل نه 
الان که جام امن بود با تاریکی مشکل نداشتم 
سرمو گذاشتم رو دستمو سریع خوابم برد 
               .......... 
با سروصدا از خواب بیدار شدم 

سریع قفلو باز کردمو بیرون اومدم چندتا تریبل داشتن یک آدمو میخوردن ولی نه نمیخوردن میکشتنش حتی قلبشو انداختن روی زمین 
یعنی فقط براشون کشتنش مهم بود اوه چه بد 
توجه اونا به من جلب شد 
نه الان وقت جا زدن نیست 
به سرعت بدو کردم تا گمم کنه 
تو راهم چندتا تریبل دیگم دنبالم کردن منم مقصد مشخصی نداشتم باید یکاری کنم 
توی یک مغازه که درش باز بود رفتم درو سریع بستم 

اوه الان نمیتونستن بیان تو 
یکهو شیشه های در شکست و میله هاش لا شدن تریبل ها وارد شدن 
اوه الان تو این مغازه گیر افتاده بودم 
اوه گرتلدا میدونستی با اومدن به دنیای بیرون اولو آخر میمیری پس چرا خودتو متعجب نشون میدی کسی نیست دلش واست بسوزه پس مرگ بهتره چون هیچکی نیست پشتم باشه 
_هی تریبل های احمق بیاید منو بکشید 
چهار تا که دو جفت میشدن اومدن جلو 
بزار قبل مرگ طعم کشتنشونو بچشم 
دو تیکه شیشه برداشتم 
اونایی که خامن توی دودشون سفید بيشتره پس تشخیص سخت نیست 
اون دو تیکه رو سمت دوتا سفیده انداختم زخمی شدن ولی اونا با این چیزا نمیمیرن فقط عشقشون عصبانی تر میشه مهم نیست بذار قبل مرگ کیف کنم 
دوتا تریبل سیاه اومدن جلوم فاصله یک متر شکسته شد 
دیگه داشتم توبه میکردم تلب بخشش که یکهو یکی با یک ابزاری که اولین بار بود میدیدش تو تا تریبل سیاهو زخمی کرد زیاد بعد داد زد :بدو بیا بیرون اگه میخوای زنده بمونی 
_نه ممنون لطفت بالاست نمیخوام 
_باش خودکشی کن 
اوه با اینکه میل دلم نبود  اما میدونستم خودکشی یک گناه نابخشودنی هست پس بیرون اومدم مستقیم به زور منو سوار ماشینی کردن 
همون مرده که لباسش سیاه شده بود به خاطر تریبل ها گفت: خوش اومدی به جمعمون گرتلدا
M.SH 
اگه مشتاق فصل بعدی هستید در قسمت نظرات بگید و نظر بدید تا فصل جدید گذاشته شه

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.