تریبل ها : فصل هشتم:انگشتر طلا

نویسنده: M_SH

چشمامو بستن بعد کلی صبر و بازی کردن با انگشتام رسیدیم 
همون جور با چشمای بسته منو اوردن داخل و از کلی پله در اینجور چیزا رد شدیم تا منو توی یک اتاق بردن و چشمامو باز کردن 
یک مرد جوان که قد بلندی داشت و موهای لخت و مشکی داشت، یک دست کت شلوار مشکی با پیراهن مشکی هم تنش بود همون اولم دیدم همه مشکی پوشیدن حتما ربطی به تریبل ها داره یا فرم مدرسشونه 
خخخ چه جالب گفتم فرم مدرسع منظورم فرم همون جاییه که کار میکنن 
_اگه تورو معلم قاتلم فرستاده بش بگو عوضی بم قول داد کاری بام نداشته باشه 
_نمیدونم از کی حرف میزنی ولی بدون ما خودمون به خواسته خودمون تورو اینجا آوردیم گرتلدا خانوم 
_آهای پسره به بزرگ ترت بگو بیاد 
تقریبا یک پنج شیش سالی آزم بزرگ تره، خب سیاست منه باید باش کنار بیاد.
لبخندی زد و تند تند گفت _بزرگ از چه نظر، هیکل؟ مدت سختی زندگی؟ سن عقلی؟سن تجربه؟ رنگ مو؟ 
_بیست سوالی شد آخه 
_ولی من فقط شیش تا پرسیدم 
_سن خودتو گفتم
دوباره تند تند گفت 
_من سن عقلیم، تجربه، سختی همه ی اینا از هرکسی میشناسی بيشتره به چهره جوونم نگاه نکن کوچولو، به موهای مشکیمم که با رنگ تارموی سفیدمو پنهان کرده نگاه نکن
_از من چی میخواید 
_هیچی
_پس چرا اوردینم اینجا 
_اونجا میمردی 
جوابم تند سریع ميداد انگار عادت داشت تند حرف بزنه 
_مردنم چرا برات مهمه، اگه آدما برات مهمن چرا به بقیه آدما کمک نمیکنی 
_نگاه دختر کوچولو ماجرامون مثل اینه که یکی هزاران انگشتر نقره داره و ده تا انگشتر طلا، بش خبر میدن دارن دزدیده میشن باید برشون داره بره
اون از هزاران انگشتر فقط ده تا انگشتر طلا رو به ده انگشتش میکنه میره و بقیه رو ول میکنه 

_اگه دلش واسه انگشتر نقره تنگ شه چی؟
_یک انگشتر طلا میفروشه دوباره کلی انگشتر نقره میخره 
_ولی هر انگشت فقط یک انگشتر نمیگیره میتونه بیشترم کنه، بیشتر انگشتر نجات بده
_دستش درد میگیره باید به فکر خودشم باشه بعدشم تونست چندتا انگشتر نقره دیگه نجات بده چی میشه 
_هر انگشتر واسه خودش مهمه 
_ولی صاحبش یک روزی اونارو گم میکنه 
_اوه
_ولی اینجا به یک چیز دقت نکردی گفتن داره دزدیده میشن ولی شایدم انگشتراش دزدیده نشن و اون آدم به این امید میمونه 
تاکه حرفش تموم شد رفت و منو تو اتاق تنها گذاشت در اتاق باز بود یعنی آزاد بودم!!؟؟ 
یک مرده که سرباز بود اومد منو به یک اتاق بزرگ تر برد و رفت درو قفل کرد 
به اتاق نگاه کردم یک اتاق بزرگ بود که پنج تا تخت داشت هر تخت کنارش یک میز داشت که دوتا کشو داشت و یک تلوزیونم داشت که رو به روی تلوزیون دو  مبل سه نفره و یک نفره بود 
یک قسمتشم دوتا میز تحریر داشت همينا فقط یک درم دیدم کنجکاو شدم توش چیه آروم رفتم درو باز کردم همه جا تاریک بود عجب بویی هم بود نکنه بوی جنازه هست اوه 

بعد خوندن این فصل حتما نظر بدید و افکار خودتون رو نسبت به این رمان به نمایش بگذارید با تشکر 
M.SH
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.