تریبل ها : فصل چهاردهم:هایکا 

نویسنده: M_SH

مرده عجیب _تو دیگه کی هستی خوشکل 
_ خودت کی هستی؟  

تو همین لحظه تامو دیدم که سمت پایگاه میرفتی حتما احساس خطر کرده مارمولک

شبیه دیوونه ها بود مرده  بلند زد زیر خنده 
مرده _هی دیدید چی ازم پرسید گفت من کیم 
و خودش و آدماش زدن زیر خنده 
_فکر نکنم حرفم اینقدر خنده دار باشه 
_مشکلی با خنده من داری؟ 
_نه فقط بگو کی هستی این آدما ی عجیب چین 
_تو چرا میخوای بفهمی من کیم برو خونتون کوچولو الان عمو تریبل میخورتت 
اطراف مون تریبل بودن اما بم حمله نمیکردن برای اینکه بش نشون برم از تریبل نمیترسم یک چاقو پرت کردم که یک تریبل رو میخکوب دیوار کرد 
مرده با نگاهش تحسینم کرد 
مرده _کی هستی تو 
_من رعیس گروه 
حرفم تموم نشده بود که یک آدمی که دچار ویروس شده بم حمله کرد و منو انداخت و خودشو روم انداخت مثل دیوانه ها شروع به چنگ انداختن کرد 

صلاح فقط یک چاقو داشتم که اونم صرف کشتن تریبل کردم و شمشیر بزرگمم از دستم افتاده بود 
خانومه همینجوری هی چنگ مینداخت و لباسم پاره میشد 
دست تو جیب کمر بندم کردم و مایعی که ذوب میکنه رو برداشتم و درست روی سرش قسمت گیج گاهی ریختم که به مدت صدم ثانیه مواد از اون ور سرش ریخت و مرد آخه مغزش کامل نابود شده بود 
سر مایع رو بستم تو جیبم گذاشتم 
جراحت خاصی بر نداشته بودم فقط خراشای کوچیک زیادی بودن 
_من رعیس گروه آماتور ها هستم و تو 
اول تعجب کرد بعد بلند زد زیر خنده 
مرده _وای توکه گرتلدای خودمونی  چطوری خوشکل

مردد پرسیدم _تو منو از کجا میشناسی 
_کی سگ آدرین رو نمیشناسه شجاعتت رو تحسین میکنم 
دیگه عصبانی شده بودم داد زدم_بگو چه خری هستی دیگه 

یکم بم نگاه کرد بعد بلند زد زیر خنده 
مرده _حدس بزن خوشکل 
حالا که نزدیک اومده بودم تمام جزئیات اونو با دقت میدیدم 
موهاش بلند بودن جوری که روی پیشونیش یکم میریختن و هر تیکه یک رنگ بودنو خیلی آشفته بودن  لباسشم که قبلا تجزیه تحلیل کرده بودم روی صورتش هیچی ریش نداشت تنها چیزی که ازش شبیه آدمی زاد بود کفشاش بودن که چرم بودن اما روش لکه های خون دیده میشد 
یک عینک که دسته هاش رنگی بودن و شیشه ی اون بی رنگ که مشخص بود چشماش ضعیف نیستن 
مرده _نمیتونی هدس بزنی !من از بقیه شنیدم دختر باهوشی هستی یالا دیگه حدس بزن من کیم 
_هرکی هستی با اون جک قصاب و استاد من در رابطه هستی 
بلند زد زیر خنده 
_وای دختر تو محشری جک قصاب چه اسم قشنگی دادی به پ
حرفشو قطع کردو گلوشو صاف کرد 
مرده _قبل اینکه بخوای روی من اسمی بزاری من اسممو بت میگم 
من هایکا هستم 
_هایکا؟ 
_آره فراموشش نکن 
_میشه بپرسم کارتون اینجا چی بود 
هایکا_خوش گذرانی
 و یک آدم ناقل ویروس رو گرفت و چاقو رو آروم روی دستش بعد روی شکمش کشید که دلو رودش دیده میشدن 
اون آدمم از درد ناله میکرد 
نتونستم جلوی خودمو بگیرم کلاهم برداشتم یک گوشه بالا آوردم 
هایکا_هی آدرین یادت نداده اینقدر سوسول نباشی؟ 
فقط دوست داشتم از اینجا برم 
داشتم میرفتم که مرده همون هایکا گفت: نمیخوای بدونی من کیم؟ 
رومو طرفش کردم 
_من دشمن خونی استادتم خوشکل 
الان میرمو ماجرا رو از زبون استاد میشنوم 
_میدونم الان داری به این فکر میکنی که بری از استادت بپرسی ولی متمعین نباش حقیقت رو بت بگه بت یک فرصت طلایی میدم اما مجبورت نمیکنم 

با دقت گوش دادم 
هایکا _بیا پیش من اونوقت همه حقیقت رو بت میگم تورو با زندگی کردن اشنا میکنم اون ادرین فقط ازتون دارع سو استفاده میکنه تا خودشو پیش مردم محبوب کنه 
_دروغه اون بر عکس تو و جک مردم رو دوست دارع و چون ما نمیتونیم به ویروس ناقل شیم وضیفمونه از مردم مخافظت کنیم 
_به هر حال راهت بازع هر وقت دلت میخواست طعم زندگی کردنو بچشی و حقیقت رو بدونی 
_ممنونم بابت لطفت 
اینو حالت کنایه گفتم 
هایکا_ و تازه قبلا منو ادرین با لذت باهم ادم میکشتیم 
_منم الان ادم کشتم 
و ترکش کردمو رفتم 
حرفاش عصابمو به هم میریزع
هی گرتلدا اون قصدش همین بوده پس بر عصابت مثلت باش 
رفتم پایگاه 
بچه هارو دیدم که داشتن تریبل هارو با تیر به دیوار میخکوب میکردن و چند دقیقه بعد میمردن 
گرتلدا _هی بچه ها بیاید اینجا 
سعی کردن سریع از دید تریبل ها محو شن 
و امدن پیشم
گرتلدا_گزارش وضعت تام 
تام _خب چرا من 
پوف کلافه ای کشیدم کع کارل گفت _گزارش وضعیت تریبل ها خیلی قوی هستن و دارن دیوار پایگاه رو خراب میکنن تا الان هرچی میکشیم کمتر نمیشن
عصبانی شدم _ نکنه انتظار داشتی کمتر شن یعنی راه حل پیدا نکردید  وارد پایگاه میشیم 

یک ایفون تصویری داشت 
زنگشو زدمو جلو دوربین واستادم 
در باز شد سریع وارد شدیمو درو بستیم 
زد عفونی شدیم و وارد شدیم 
مساحت پایگاع خیلی زیاد بود کلا یک منطقه مسکونی با خونه هاشو پایگاه کرده بودن 
همون پیر مرد خرفتی که میگفت مسعوله اومد جلو 
مرده :به کجا رسیدید 
_یک مدت دیگه دیوارای پایگاه نابود میشع 
مشخصا رنگش پرید گفت :شما کاری نمیتونید کنید 
_دو راه حل وجود دارع 
مرده با خوشحالی گفت _بگو 
_اولی اینکه مردم اینجا اصلا احساس ترس نداشته باشن 
_که این غیر ممکن هست 
چونمو خاروندمو گفتم :اینجا جرمی هم اتفاق میوفته 
از تغییر ناگهانی بحث تعجب کردو گفت _اره خیلیا از ترس جونشون از قانون پی روی نکردن 
_و شما اونارو کشتید ؟
_نه کم کشته ندادیم همینجا زندانیشون کردیم 
بلند داد زدم _اشتباه کردید شما نادونا 
یک نفس عمیقی کشیدم و گفتم 
_اون زندانیا ترس زیادی دارن و تریبل هارو جمع میکنن 
مرده _خب میگی چیکارشون کنیم بکشیمشون ؟
_نه تو خونه های اطراف زندانیشون کنید تا تریبل ها ترسشونو حس کنن و از اینجا دور شن سعی کن ترس ادمای اینجا رو کنترل کنی 
_تابحال بش فکر نکرده بودم چه خوب 
_خب حالا فکر کن خدافظ 
و سریع اونجا رو ترک کردیم 
در  حال غروب بود خورشید 
خودمونو بع ماشین رسوندیم و سوار شدیم 
کاشک میپرسیدم ازش که اگه خواستم ببینمش چطوری ببینمش 
تام_هی از وقتی با اون مردع عجیب بودی اخلاقت تند تر شدع 
_خفه خون بگیر فعلا 
_ اون کی بود 
_ برسیم امید وارم استاد ادرین بگه 
و تا وقتی بع ازمایشگاه رسیدیم دیگه خرفی نزد فهمیده بود عصابم سر جاش نیست 
وارد ازمایگاع شدیم و استاد ادرین رو تو راه رو دیدیم 
استاد ادرین _به سلام چطورید 
نگاهش روی من میخکوب شد 
استاد ادرین _اوه گرتلدا باکی درگیر شدی که این شکلی شدی 

با این حرف استاد بچه ها دقت بیشتری روی لباسام کردن 

_وقتی تام از ترس منو تنها گذاشت یک ادم ناقل بم حمله کردم صلاحم نداشتم وگرنه پارش میکردم 

بدستی اینجوری گفتم تا تام تنبیه شه 
استاد _روی کلاهت خش زیادی وجود داره پس حتما هواست نبوده و قافلگیرت کرده مگه من نگفتم باید هواست هشت چشمی جمع باشه ؟
بلند گفتم _دکتر ادرین داشتم با یک اشغال حرف میزدم 
میخواستم ذهنمو بخونه 
انگار متوجه شد 
توی ذهنم گفتم _من واقعا نیاز دارم بات خصوصی حرف بزنم من هایکا رو دیدم ازت توضیح میخوام 
استاد _بچه ها خسته نباشید برای برطرف کردن خستگیتون به سربازا گفتم خراکی های زیادی بع اتاقتون ببرن برید خستگی بدر کنید جز گرتلدا و تام 
کاملیا _چیکارشون داری
 استاد _تام باید تنبیه شه به خاطر تنها گذاشتن رعیسش و از گرتلدا هم گزارش کار میخوام 

کارل یک خسته نباشی بم گفتو و رفتن اتاقشون ، استاد تامو بع جاش سپرد 
و ما دوتا هم وارد اتاق کار استاد شدیم 
ادرین _افرین از پایگاه شنیدم راه حل خوبی دادی 
_ممنون فقط بگو هایکا کیه 
_سازنده تریبل ها 
خشکم زد ،یعنی هایکا تریبل هارو ساخته بود !!؟؟اخه چطور 
استاد _اون عاشق کشتن هست یک دیوونه مخترع قانون جلوی کارشو میگرفت به همین خاطر تریبل هارو ساخت تا کسی جلوشو نگیره 
حتی از حرف زدن باش پشیمون شدم 
ادرین _اون مسبب تمام ماجرا هست ، اگه اون نبود الان توی خونت بودی 
_قصدش چیه
_اونم مثل من مخترع بزرگیه اون قصدش از بین بردن منه و قطعا درمورد من حرافای چرطی بت زده 
_گفت اگه برم پیشش تمام حقیقت رو بم میگه اصلا اون منو از کجا میشناخت رابطه بین شما چیه 
_منو اون روانی دشمنیم همین ،  جک هم ادم خونثی ماجراست به هردو طرف کمک میکنه و کمک میگیره 
_اگه میرفتم باش الان تمام حقیقت رو میدونستم 
_دروغ گفته اون نمیتونه بگه سوالم نپرس 
_باشه تو گفتی دشمنید و اون میخواد شمارو از بین ببره پس  شماهم قصد دارید اونو نابود کنید 
_اره اگه موقعیتش پیش بیاد از خدامه 
_هایکا ، ادرین مثلا شما دانشمندای کشورمونید چرا اسمای مسخره خارجی دارید 
_خب خودمون اسمامونو عوض کردیم اینجوری خفن تره
_تو که عاقلی از این حرفا نزن راستشو بگو اسم قبلیت چی بوده 
_قول میدی مسخرم نکنی
_نه 
_سهراب
زد زیر خنده 
گرتلدا_جناب سهراب صدات میکنم تا کسی دیگه اسمشو عوض نکنه 
بدون حرف دیگه ای رفتم اتاقم 
با اینکه خندیدم ولی عصابم داغون بود
و مثل همیشه درو قفل کردن با لگد زدم به در داد زدم _این کوفتی رو باز کنید 
درو سریع باز کرد سربازع 
حالت تهدید گفتم _یک بار دیگه این کوفتی رو قفل کنید من میدونم با شماها مگه زندانیتون هستم 
سربازه _باشه فقط اروم باش 
درو محکم بستم 
اصلا حرفای اون هیکا نامرد از ذهنم نمیرفت ، یعنی واقعا واقعیت رو میگفت اگه میرفتم 
سعی کردم همه چیو فراموش کنمو بخوابم 
                ..............
دو هفته بعد 

لطفا نظر های خودتونو نسبت به رمان بدید با تشکر
‌M.SH


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.