تریبل ها : فصل هجدهم:تحول

نویسنده: M_SH

وقتی همه سوار شدن شروع به حرکت کرد 
گرتلدا_ارکا اون روز تو اونجا چیکار میکردی 
هایکا_من فرستادمش
_چرا
_چون هدس میزدم حالت خیلی بده و وقتی از اونجا بیای بیرون احمق میشی
_یعنی
_اره ارکا مأموریت داشت منتظر بمونه بیای بیرون و نزاره دست به کارای احمقانه بزنی
_چرا زندگیه من برات مهم بوده 
_بگذریم عزیزم 
_پس ارکا دید منو اون قول تشن برد چرا کمکم نکرد
_چون دیگه خارج از مأموریتش بود
پوف کلافه ای کشیدم 
_چرا حافظه مادرم پاک شد 
هایکا_چقدر این دخترا عجولن صبر کن برسیم خونه بعد میگم 

بدستی از واژه خونه استفاده کرد 

یک جا فرود اومد 
پیاده شدیم .
پارک ملت بود 

زیر یک درخت واستادیم
یک لحظه زیر پامون خالی شد 
چشمامو باز کردم توی اتاقکی اسانسور مانندی بودیم و اونم با سرعت حرکت میکرد
بلاخره واستاد 
و ازش پیاده شدیم 
_یک پایگاه توی زیر زمین مثل رمانا 
و ریز خندیدم 
بیشتر شبیه خونه بود یک اتاق بزرگ که دو دست مبل سلطنتیه قرمز مشکی چیده شده بود و یک تلوزیون بزرگ که روی دیوار نصب بود 
به زیر پام نگاه کردم نزدیک بود سکته کنم نقاشیای بسیار ترسناک کشیده شده بودن و همچنین روس سقف و یک لوستر شبیه سر بریده اویزون بود 
_مثل ...مثل اینکه..به کشتن علاقه داری
_یک احمق از روی زمین کمتر بهتر 
_تفکرت اشتباهه
وارد یک راه روی دیگه شدیم که صدا های عجیبی شنیده میشد از اتاقایی که ازشون رد میشدیم شنیده میشد 
ارکا_به صدا ها توجه نکن
از پله ها رفتیم بالا 
دکراسیون اینجا بار قرمز طلایی بود که این دکراسیون از پله ها شروع میشد 
روی پله ها هرقدمی بر میداشتی زیر پات شکل یک اسکلت میومد و وقتی پاتو بر میداشتی محو میشد 
رفتیم بالا 
یک سالن بزرگ که شیش تا در اتاق دیدع میشد 
بازم پله بوده که به بالا میخورد 
اینجا باز مبلای قرمز طلایی چیده شده بود و نقاشیای ترسناک با طلایی کشیده شده بودن
از سقف دستای بریده شده اویزون بودن زیادم بودن
_نگو که اینا واقعی هستن
ارکا_اتفاقا واقعی هستن
_بو نمیکیره
ارکا_نه جناب هیکا ماده ای زده که بو نگیره

شیش تا در دیده میشد که هر کدوم یک رنگ بود یکی طلایی ، یکی قرمز ، یکی مشکی ، یکی صورتی ، یکی سبز و اون اخری رنگ رنگی بود 
روی در مشکی علامت مرگ زده شده بود و پایینش نوشته بود ورود ممنوع

ارکا_یادت باشه خوب توی ذهنت جا بده توی هیچ کدوم از اتاقا اجازه نداری بری جز اتاق خودت که اون در صورتیه هست 
_بقیه چین 
_فضولی نکن دختر جان وگرنه با مرگت تموم میشه 
هایکا_اون در قرمزه اتاقم هست هر موقع کار خیلی اجباری داشتی میتونی بیای و هر موقع من صدات کردم و در زدنم فراموش نشه که خیلی عصبانی میشم 
ترجیح دادم چیزی نگم 
ارکا_طبقه بالا هم حق نداری بری طبقه پایین میتونی بری و با بقیه زیاد برخورد نداشته باش شاید بت صدمه بزنن
گرتلدا_ شما
هایکا_هی دختر اینقدر عجول نباش سر وقتش بت میگم تمام ماجرا رو 
_ولی استاد ادرین گفت نمیتونی بگی توافق کردین
_خب به همین خاطر میگم عجول نباش 
و رفت داخل اتاقش 
ارکا_روی عصابش راه نرو وقتی عصبانی میشه جون منم حتی در امان نیست 
و رفت 
رفتم داخل اتاقم 
دکراسیون صورتی سفید داشت 
و خیلی معمولی 
رفتم روی تخت دراز کشیدم 
لعنت لعنت بر حس کنجکاوی
رفتم طبقه پایین 
لباس پاره های زیادی اینجا وول میخوردن این ور اون ور میرفتن 
کلی اتاق بود 
ترجیح دادم سرک نکشم اونجا ها شاید اتاقشون باشه 
روی یک در شکل سر برید کشیده بودن 
رفتم داخل انواع بازی هر و سرگرمی ها داشت 
همه با شور داشتن بازی میکردن

اومدم بیرون 
 روی یک در شکل ادمی که درحال بالا اوردن بود 
کنجکاو شدم چیه 
درشو بار کردم که واقعا نزدیک بود بالا بیارم 
توالت اونا بود که بوی گندی میداد 
ارکا_هی 
بش نگاه کردم 
_بله
_بیا بامن 
و رفت منم دنبالش رفتم 
وارد یک اتاقی شد که فقط همش صندلی بود 
احتمالا اینجا فیلم میبینن
ارکا_ بیا یک فیلم ببین اگه حوصلت سر رفته 
_نه ممنون ترجیح میدم بیشتر با اینجا اشنا شم
از اتاق بیرون اومدیم و روی مبل نشستیم 
بعضیا  منو با تعجب نگاهم میکردن بعضیام مرموز میخندیدن
به اونا اشاره کردم
 _فازشون چیه؟
_بش فکر نکن یک مشت دیوونن
_تو اینجا چطور زندگی میکنی
_با عشق 
راستش تعجب کردم از حرفش توقع این حرفو نداشتم
_خب مشخصه روانی هستی 
_ما اینجا هرچی بخوایم داریم هیچی هم کم نداریم 
_هیچی!؟
_هیچی
_غذاتون مثل ماست
_اره ولی 
_ولی چی 
_ما خام میخوریم 
_اوه خوب بپزید
_نمیشه 
_هایکا چجور ادمیه
_کم حرفه خیلی
_ولی 
_اره ولی در حالت عادی نه زیاد از اتاقش نمیاد بیرون و نه حرف میزنه 
_ سرش شلوغه ؟
_چه جورم 
_خب کمکش نمیتونی کنی
_اصلا ما اجازه ورود به اتاقشو نداریم 
_ولی الان به من گفت هر موقع کار داشت بیام حتما توهم رفتی
_اون فقط اتاق استراحتشه، اون دری که از پنج تا رنگ تشکیل شده بودو دیدی؟
_اره
_اون اتاق اصلیشه 
_ازدواجم کرده 
_فقط یک بار 
_کجاست 
_کشتش
با تعجب نگاش کردم 
_یعنی چی 
_اون نه از سر عشق ازدواج کرد نه از سر هرچی اون فقط میخواست بچه داشته باشه و بعد بدنیا اومدن بچش زنشو ول کنه 
_ ظلمه در حق زنه
_به زنه قبل ازدواج گفت که قصدش چیه زنم که عاشق جناب هایکا شده بود قبول کرد
_خب بعد چی شد 
_زنه حامله شد ، وقتی حامله بود بی اجازع از سر کنجکاوی میره داخل اتاق هایکا
_مگه اونجا
_نه فقط وارد اتاق استراحتش میتونست بره 
_هر پنج اتاق بالا مال رعیسه که فقط وارد اتاق استراحت اونم با اجازه میتونیم شیم
_خب بعد چی میشه
_هایکا اونو میکشه
_حداقل به بچش رحم میکرد 
_بچش هفت ماهه بود یک مدت شایعه پخش شده بود که بچه زندست 
_حقیقت داشت ؟
_جناب هایکا گفت حقیقت نداره 
_چه ظالم زنو بچشو کشت
_به من که گفت دلیل محکمی داشته
_چرا دیگه ازدواج نکرد
_ترسید که ماجرای قبل پیش بیاد اون کشتن زنشو دوست نداره ولی مجبور بوده احتمالا
_عجیبه تو اتاقش چی داره 
_یادش بخیر اولین باری که دیدمش
خواست بحثو عوض کنه
_کی.
_یادم نمیاد دقیق ولی وقتی دیدمش بم گفت من با بقیه فرق دارم گفت من میشم دست راستش اون اسم ارکا رو بم داد گفت شبیه اسم خودشه مثل دوتا برادر
_دروغ
_اره بابا ، همه حقیر میشمارن از ما بدشون میاد تنها کسی که واقعا احترام میذاره جناب هایکا هست
_هایکا اجازه داد اینارو برام بگی
_گفت تا یک جاهایی اجازه دارم جواب سوالاتتو بدم 
_اون مثل اینکه دلش بچه میخواد
_بیشتر دلش یک وارث میخواد 
_اون ازمایشگاه داره مثل ادرین مخترع خبرست؟
_اره اون مارو ساخته 
_شطرنج بلدی ؟
_اره
_پس خودتو واسه باختن اماده کن 
خندید
رفتیم همین طوری مشغول بازی شدیم سه بار باختم 
ارکا_دیگه فکر نکنم دهنت اب داشته باشه حرفی بزنی
_راستی یک سوال گفتی همه اتاقای بالا مال هایکاست پس اتاق من چی
_اون قبلا مال زنش بوده مخصوصا اتاقتو بالا گذاشت که شاید بعضیا  قصد جونتو کنن
_اخه چرا 
_ما از ادما بدمون میاد
_رعیستونم ادمه 
_اون به ما یاد داد باید از ادما متنفر باشیم 
_اون چی اونم بدش میاد
_راستشو بخوای من یک بار این سوالو ازش پرسیدم
_خب چی گفت ؟
_گفت ما فرق داریم ، گفت وقتی ادم نباشی راحت میتونی از ادما بدت بیاد ولی وقتی خودتم ادم باشی نمیتونی چون اگه از همه ی ادما بدت بیاد تنها میشی و تنهایی عذاب اوره در ضمن پدر و مادر هم ادمن 
_ولی بازم میگم اون از ادما بدش میاد و حتی یک نفرم براش مهم نیستن 
_زود قضاوت نکن
_میکنم اگه مادرشو مخواست دوست داشته باشه جایگاه مادرا رو هم میدونست و به من نمیگفت پدر مادرمو ول کنم
هایکا_در کنار زود قضاوت کردن نباید پشت سر کسی حرف زد 
به پشت سرمون نگاه کردیم و جناب هایکا رو دیدیم
واستادیم 
_اوم خب منظوری نداشتم 
_برام مهم نیست بیا بالا تو اتاقم
ارکا_چرا زحمت کشیدید اومدید پایین به من میگفتی بشون بگم
_خواستم ببینم این مارمولک کجاست و چیکار میکنه 
هایکا_راستی طبقه بالا سقفشو عوض کن از دست خسته شدم گوش جذاب تره گوش بزن
ارکا_حتما رعیس
رفتیم طبقه بالا 
هایکا_من میرم اتاقم تو هم برو اتاقت یک لباس قرمز بپوش و بیا 
_چرا قرمز
_استایل قشنگیه منو تو اتاق قرمز
و بلند شروع کرد به خندیدن

روانی جانی
رفتم اتاقمو از کمد لباس برداشتم و بر لجش مشکی پوشیدم 
رفتم درم اتاقش 
در زدم 
اجازه داد برم تو 
وارد شدم 
یک اتاق ساده و اما بزرگ داشت 
که دور تا دور مبل قرمز مشکی چیره شده بودن و کاغذ دیواری طرح گل رز قزمز بود که پشتش مشکی بودن 
یک تلوزیون دیواری هم داشت 
متعجب شدم با دیدن معلم قاتلم 
جک_سلام جونور
_سلام 
و رفتم روی مبل سه نفره رو به روش نشستم و هایکا هم با فاصله ازم نشسته بود 
هایکا_ بت اجازه میدم هر سوالی توی ذهنته بپرسی 
جک _راستش من نمیخواستم بفهمی ولی ایشون قانعم کردن که باید بفهمی
_چرا روز اول کتابام دزدیده شدن 
جک _چون خب صبر کن از اول ماجرا بگم 
جک _من مثل هر مردی زندگیه عادیه خودمو داشتم زندگی اروم 
مثل هر پسری با دیدن دخترا جذبشون میشدم و به ازدواج فکر میکردم
_باورم نمیشه روزی این شکلی بودی
_روزی هم دختری رو میبینم که از هر نظر عالی بود و من عاشقش میشم و اونم عاشق من و در اخر ازدواج میکنیم 

انگار چهرش ناراحت بود حتما به خاطر مرور گذشته هست 
_ پدرش از اول با ازدواج ما مخالف بود ، یکم گذشت و ما بچه دار شدیم راستش هردومون عاشق بچه بودیم و خوشحال بودیم ولی اصلا خوشی دووم نیاورد روز هفتم بچمون بود که یک گروهی به نام خاکستر به خونمون حمله کردن 
خیلی گیج شده بودم حتی یکبارم اسم گروهشونو نشنیده بودم و نمیدونستم چرا بمون حمله کردن 
قشنگ یادمه همسرم نشست و با گریه ما جرا رو تعریف کرد گفت این گروه کینه بدی دارن و جد اون رعیس اونارو کشته به همین خاطر بمون حمله کردن 
گفتم جدت که صد ساله مرده
گفت کینه بدی دارن و کلا با خانوادمون بد افتادن
گروه خیلی قویی بودن حمله کردن خواستن بچمونو بکشن که همسرم خودشو جلو میندازه و نیزه میره تو شکم اون و دقیقه های اخر زندگی نزاشت به دخترم اسیبی برسه من نباید میذاشتم مرگش الکی باشه و دخترمو نجات ندم به همین خاطر برش میدارمو از خونه فرار میکنم 
اونام دنبالم میکنن 
یک سال میگذره و هر ماه جامو عوض میکردم دیگه خسته شده بودم به همین خاطر دخترمو یعنی تورو میدم به خانواده ای که اصلا نمیتونستن بچه دار شن 

منو !!!!؟نکنه اشتباهی گفت 

جک_توهم توی اون خانواده بزرگ شدی و نفهمیدی پدر مادرت کین
واستادم و خودمو توی اینه قدی اتاق نگاه کردم 
چرا من هیچ وقت به تشابه رنگ چشمامون فکر نکرده بودم 
و نشستم وبه چشمای اون نگاه کردم 
جک_میدونم شکه شدی ولی باید سریع باش کنار بیای
_خب ادامه بده 
_من تا بزرگ شدنت همیشه از دور دنبالت بودم هی میترسیدم اون گروه بفهمن تو نمردی اخه بشون گفتم مردی و ولم کردن
جک _ بزرگ شدنتو میدیدم ولی نمیتونستم نزدیک شم چون میترسیدم اون گروه بفهمه
_چرا به کشتن من اسرار داشتن
_ تو خون مادرت توی رگاته پس از نسل اونی و دشمنشون 
_ سخته باورش
_تو بزرگ میشی و نمیدونم چی میشه که اونا میفهمن تو دخترم منی
_میشه از این الفاز دیگه استفاده نکنی 
_از الان به بعد مجبوری بشنوی
با صدای بلند گفتم _مجبور نیستم 
هایکا_بهتره ادامه بدی
جک _و میان دنبالت تا بکشنت
و یک چیزی متوقفشون میکنه 
متوجه ارثی که قراره بت برسه میشن خانواده مادرت هنوز زنده بودن
_اگه نیاز به پول داشتن که 
حرفمو قطع میکنه 
_نه ارثی که بت میرسه پول نیست یک کتاب تاریخی بود که یک گنجینه ملی به حساب میاد ولی نوشته هاش میتونست خیلی کارا کنه و اونا اونو میخواستن یک نقشه میشکن که یکیو به جات به خانواده مادریت معرفی کنن و کتابا و لوازمتو میدزدن که بدونن به چی علاقه داری و چیو دوست داری و دوباره باز میگردونن
_مکه خانواده مادریم از حرکاتم خبر داشتن
_من بشون میگفتم 
_خب چرا 
_گرتلدا تو تا وقتی مادر نشی درک نمیکنی من عاشقتم خانواده ی مادریت به عنوان پدر و مادر بزرگت عاشقت بودن من با ذوق حرکاتتو دنبال میکردم و با اشتیاق براشون تعریف میکردم و اونام با ذوق میگفتن مادرتم همین شکلی بوده 
_ببخشید
_خلاصه من کاری میکنم تا دوستات و اونایی که بزرگت کردن 
_پدر مادرم
_همونا کلا تورو فراموش کنن تا اونا نتونن اخلاقتو از زیر زبون اونا کش برن 
_ ولی چرا کشتیشون ظالم 
_به خاطر خودت ، به خاطر خودشون
_تو مهربون باور کردم 
_اگه نمیکشتمشون اون گروه تا خانوادشونو عذاب میدادن
_قانع کننده نیست
_احتمال دادم شاید یادشون بیاد به خاطر تو کشتمشون 
_تو قاتلی
_اونا داشتن عذاب میکشیدن
_قاتلی بازم
_اونا رو تحدید کرده بودن که اگه تمام حرکاتتو یاداشت نکنن خانوادشونو میکشن من جون خانوادشونو نجات دادم کاری که کردم به نفعمون بودن

واقعا حرف دیگه ای نداشتم بگم بغض کرده بودم ولی نمیخواستم گریه کنم 
هایکا_بس کن دختر فکر میکردم مثل پدرت قوی هستی 

یکمی بلند گفتم_نه نیستم تا این اتفاق برات نیوفته درکم نمیکنی من مادرم مرده دوستام مردن هر بار تا با کسی دوست شدم مرد هربار تا به کسی اعتماد کردم از پشت خنجر زد 
هایکابلند تر از من گفت _اره این اتفاقا برام نیوفتاده ولی بدترش افتاده 
_تو متمعینم با یک کاری خودتو خالی میکنی کسی نبود که وقتی بخوای گریه کنی سرکوفت بزنه بت 
هایکا_اینجا گریه جایی نداره بفهم
_ولی اگه توی خودمون بریزیم دووم نمیاریم
_تا الان که هرکی تونسته دووم بیاره زندست و بقیه مرده
_چه ربطی داره 
_دنیا ظالمه اره ، گریه کردن به خاطر اینجور اتفاقا مثل اینکه بگی فلان چیزو میخوای بگن کشورت تولید نمیکنه و تحریم هستیم و تو گریه کنی نه احمق باید عزمتو جزم کنیو برای تولید اون تلاش کنی گریه کردن به خاطر دنیای پر ظلم فقط ضعیف ترت میکنه 
_ممنونم از نصیحتت
اینو حالت کنایه گفتم 
جک _دخترم !؟
گرتلدا_متاسفم 
جک_تو چرا
_من بت توهینای زیادی کردم احترامتو نگه نداشتم 
_من اصلا اونارو جدی نمیگرفتم 
_من واقعا بی لیاقتم تو به خاطر من تمام زندگیتو طلف کردی و منم جز توهین کردن واست کاری نکردم
هایکا_هی خوشکل از الان به بعد میتونی جبران کنی 
جک_نمیخوام تغییری بزرگی توی  زندگیت ایجاد کنم و نمیگم با من بیا و راهو بت نشون بدن خودت باید راه درستو انتخاب کنی 
گرتلدا_اون گروه و اون میراث چی شدن 
_اون میراث ، پدر بزرگت ازش مراغبت میکرد وظیفه داشت کسی ازش خبر دار نشه ولی با اون گروه کم اورد از من کمک خواست منم سعی کردم جاشو عضو کنم به همین خاطر جاشو به ادما لو دادم و اونا رفتن توی موزه گذاشتن چون میدونستم به زودی تریبل ها حمله میکنن و اینجا خالی میشه منتظر حمله اونا شدم و بعد برش داشتمو یک جای امن گذاشتم 
_قصد ندارید اون گروهو نابود کنید
_ریشه اونا پراکنده هست یک جا رو نابود کنیم از یک جای دیگه با کینه بدتری میان 
_از پدر مادر همسرت چه خبر
هایکا _منظورت همون پدر و مادر بزرگته دیگه
جک_اونا خیلی دوست دارن تورو ببینن در یک وقت مناسب میبرمت
_ولی اگه من نخوام
_میل خودته
جک_من باید برم دیگه سرم خیلی شلوغه
هایکا_ در امان خدا 
جک_همچنین
و رفت نامرد از من خدافظی نکرد من نمیکنم اون حداقل باید خدافظی کنه 
هایکا_خب الان که فهمیدی
_راستش مثل سگ پشیمونم که خواستم حقیقتو بدونم ، ما کمتر بدونیم راحت تریم
_برات یک تجربه میشه 
_اگه بیشتر بدونیم مجبوریم بیشتر ملاحظه کنیم 
_بهتره بری اتاقت 
_باشه ممنونم که منو به خواسته احمقانم رسوندی
_برام کاری نداشت
از اتاق بیرون اومدم و وارد اتاقم شدم ارکا رو دیدم که غذا اورده بود روی میز گذاشته بود 
یک داد از عصبانیت زدمو غذا رو پرت کردم روی زمین 





لطفا بعد خوندن این فصل نظراتتونو بگید
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.