تریبل ها : فصل نوزدهم:خانه

نویسنده: M_SH

ارکا :خودتم باید تمیزش کنی 
و رفت 
روی تخت نشستم از عصبانیت دستمو مشت کردم طوری که ناخونام توی دستم رفتن و سوزشی ایجاد کردن 
به قسمت کنده شده و بسته شده ی دستم نگاه کردم و به قسمتی که کارل چاقو فرو کرده بود و بسته شده بود 
هر دو رو بار کردم 
پدر مادری که بزرگم کردن چی ولی اونا منو کامل فراموش کردن و به گفته مردی که ادعا میکنه پدر منه اگه یادشون بیاد در خطر قرار میگیرن 
           ...............
ارکا وارد اتاقم شد به غذای روی زمین نگاه کرد 
ارکا_رعیس کارت داره 
بلند شدم و وارد اتاق اتاقش شدم 
روی مبل سه نفره دراز کشیده بود و دستشو روی چشماش گذاشته بود 
گرتلدا_اوهوم
دستشو برداشت و به من نگاه کرد قطعا متوجه حضور من شده بود چون با اجازه ی اون وارد اتاق شدم اما انگار خسته تر از اونی بود که بخواد پاشه
هایکا_از دیشب تا الان با خودت کنار اومدی
_تقریبا
_همونشم خوبه
_کارت فقط همین بود 
_نه فردا باید باهم به طبقه بالا مراجعه کنیم 
_ازمایشگاه !؟
_اره 
_راستی چرا من ناقل ویروس نمیشم ؟
_بعدا میگم الان حوصله ندارم فقط باید از طریق تو به پادزهر این بیماری برسم
_یعنی میشه واقعا !!؟؟
_اره ولی به انتخاب خودته میخوای میتونی بری پیش پدرت یا بری با اونایی که بزرگت کردن زندگی کنی میل خودته و حتما دیشب بش فکر کردی که کجا رو به عنوان خونت انتخاب کنی
_اره 
_به انتخابت احترام قاعلم
_ خب حس میکنم اینجا در ظاهر بهترین جایی هست که میتونم به عنوان خونه انتخاب کنم 
_در ظاهر ؟
_خب دفعه اولی که ‌پیش ادرین بودمم همین حسو داشتم ولی الان مسمم ترم
_پس مشخصه کم کم داری عاقل میشی
_حالا اگه اینجا بمونم میتونی پادزهر بیماری رو بدست بیاری
_باید ازمایش انجام بدم بعد مشخص میشه
مشخص بود چقدر خسته هست و به یک استراحت نیاز داره
_خب اگه کار دیگه ای نداری مزاحم نشم 
_نه فقط 
یکم مکث کرد 
_به خونه ی جدید خوش آمدی
لبخند زدمو رفتم اتاقم ، غذاهای پخش شده دیگه نبودن 
ارکاهم هی وارد اتاق میشد هی یکم منتظر میموند بیرون اتاق باز بیرون میومد داد میزدو دستور میداد
کلا سرش گرم بود که اومد داخل اتاقم 
ارکا_سعی کن دیگه از این شلوغ کاریا نداشته باشی
_متاسفم
_ولی بش عادت کردم با جناب هایکا 
و رفت سر کارش
خیلی بیکار بودم 
رفتم دم اتاق هایکا خواستم در بزنمو بگم اگه کمکی از من بر میاد کمکش میکنم شاید وقت استراحت کردن بگیره ولی یاد حرفش افتادم که گفت فقط وقتی کار مهمی داشتی 
خواستم برگردم که صداشو شنیدم که گفت_گرتلدا بیا تو 
از کجا فهمید نکنه دوربین داره 
وارد اتاق شدم 
هایکا_کاری داشتی 
_خب کار مهمی که نه ولی خیلی بیکار بودم گفتم شاید بتونم کمکت کنم که سرت خلوت تر شه 

یک کاغذو بیرون اورد 
هایکا_من توی پنج ساعت اینده سه تا کارو که توی برنامم هست باید کنم که بت میسپارم و پنج ساعت استراحت میکنم به نظرت میتونی درست انجامشون بدی 
_نمیدونم چیه ولی تمام تلاشمو میکنم 
_من توی برنامم یک وقتیو دارم که با کارتون خابام میگذرونم
_چرا همه کارتون خواب خطابشون میکنن
_بعدا میگم 
هایکا_ تو امروز به جای من برو باشون وقت بگذرون بعد یک سری به حیوونام باید بزنی مهبت کن نازشون کن و ببین غذاهاشونو دادن و در اخر یک نظارت مختسری توی اشپزخونه یا سربازا داشته باش که کار خطایی نکنن و بعد پنج ساعت بیا منو بیدار کن کارت راحته حواستم باشه که بگی به جای من اومدی 
_ چرا این کارارو به ارکا نگفتید بیکار بود
_از نظر من اون نمیتونه این کارارو کنه حالا برو ببینم چیکار میکنی 
_خوبه دیگه بیکار نیستم 
و گرفت روی همون مبل خوابید منم اومدم بیرون 
رفتم پایین خب از کجا شروع کنم 
به گفته ی رعیس اینجا خونم حساب میشد 
رفتم اتاقی که وسایل سرگرمی داشت، همیشه شلوغ بود ولی الان خالی بود 
رفتم توی یک اتاق دیگه رو نگاه کردم که چند نفری بودن فقط 
گرتلدا_ببخشید مزاحم کارتون شدم ولی چرا اینقدر خلوته اینجاها
_بیشتریا جمع شدن تا با رعیس فیلم ببینن 
_متشکرم 
و رفتم به سالنی که خیلی بزرگ بود مثل سینما های خودمون بود انگار همه منتظر بودن 
_سلام 
کسی بم توجه نکرد بلند تر گفتم _سلام عرض کردم 
که نگاه همه به من دوخته شد و ساکت شدن 
_منتظر جناب هایکا هستید درسته ؟
سرشونو به علامت اره تکون دادن
_ایشون منو به جای خودشون فرستادن که باتون باشم 
صدای یکی اومد که گفت _بیا دیگه اونم به ما اهمیت نمیده 

اینکه رعیسشون یک زمانی رو برای اینا گذاشته بود حتما به این خاطر بوده که بشون نشون بده که اهمیت میده و دلسرد نشن 
_اتفاقا ایشون داشتن میومدن ولی خیلی خسته بودن من پشون پیشنهاد دادم به جاش بیام و رعیستون استراحت کنه به هرحال منم از این به بعد باتون اینجا زندگی میکنم و باید باهم اشنا شیم غیر از اینه ؟
ارکا_خوب کاری کردی بیا اینجا بشین 
رفتم کنار ارکا نشستم 
اروم گفتم_وقتی هایکا اینجاست چیکار میکنه 
_تو فقط کاری کن که تظاهر میکنی بشون اهمیت میدی
_چرا تظاهر من واقعا اهمیت میدم
_باش باور کردم حالا فیلمتو ببین 
یعنی چرا حتی ارکا منو دشمن خودش انگار میبینه 
فیلم شروع شد از شروع شدنش مشخص بود خیلی ترسناکه یا خدا
نصفه فیلم شده بود که من از ترس چشمام گشاد شده بود یک صحنه ارومو نشون میدع خوبه بعد اون صحنه اشغال مناسبش یک صحنه اروم 
ماشین داشت در مضایی سرسبز میرفت که نا گهان یک ادمی که مثل خون اشامه ظاهر میشه و صدای بدی ایجاد میکنه که من ناخداگاه جیغ میکشم 
و بعد اون خون اشامه میره سمت ماشینه 
همه از جیغ من خندیدن که منم باشون همراهی کردمو خندیدم 
فیلم تموم شد و همه رفتن سر کار خودشون به ساعتم نگاه کردم سه ساعت گذشته بود پس دو ساعت میمونه که یک ساعت پیش حیوونا میرم و یک ساعت دیگه بازدید
گرتلدا_ارکا جایی که رعیستون از حیواناش نگهداری میکنه میشه بم نشونش بدی 
_چرا 
_از طرف جناب هایکا باید یک سری بزنم 
_واقعا این کارو به تو گفته
_خب اره 
_باشه بیا دنبالم 
رفتم و بعد کلی زد شدن از راه رو ها وارد یک سالنی بزرگی شدیم
اولش یک تابلو بزرگ زده بود که برنامه غذایی حیوانا بودن 
ارکا_میدونی که به جز حشرات باید تک به تک وارد قفساشون شی 
گرتلدا_شیرم داره میخوای خورده شم 
_میخواستی انتخاب نکنی به هرحال رمز باز شدن قفس ها۴۴۴هست یادت باشه قفل کنی اخر 
و رفت خدا بخیر بگذرونه 
اول وارد قفس سگه شدم اول غرش کرد عقب واستادم 
گرتلدا_هی اذیتت نمیکنم 
اروم اروم نزدیکش شدم و نازش کردم 
یکم که بم عادت کرد شروع کردم به بازی کردن باش 
توی این یک ساعت به سگو گربه و خرس که با ترس رفتم ولی دیدم کاری نداره ترسم رفت  
و بقیه حیوونا 
فقط شیر موند 
اگه میخواست بم اسیب برسونه که جناب هایکا منو نمیفرستاد 
هی احمق به کسی اینقدر اعتماد نکن شاید بدستی خواسته بمیری شایدم خودشم به شیر سر نمیزنه 
اخرش بدترین اتفاق منو میخوره که از خدامم هست 
در قفسو باز کردم و رفتم داخل یک غرشی کرد که اگه توان داشتم فرار میکردم 
باید نشون بدم دوستم 
یک تیکه گوشتو که از دم در کش رفته بودمو جلو گرفتم 
_هی رفیق برای تویه
و پرتش کردم طرفش
اونم با ولع خوردش توروهم همین طوری میخورع 
و با سرعت اومد طرفم 
خواستم فرار کنم که بم رسیده بود ولی فقط خودشو بم مالوند 
مثل همون سگه با نمک بود فقط یکم گنده تر 
یکم با اونم بازی کردمو اومدم بیرون اتاق
ظرف غذای همشونو چک کردم 
هر یک مدتی یکی میومد داخل یا یکی بیرون میرفت
_هی کی مسعول غذا دادن به ایناست 
یکی سریع اومد 
_منم خانوم
_من به جای رغیستون اومدم همینه وضعیت غذا دادنتون 
_مشکلی پیش اومده 
_شیره که گرسنه بود زیاد 
قفس سگه هم کثیف بود که به هرکی وظیفشه میگی تمیز کنه و آب های طاووس روی زمین ریخته بود آب ببرید یکم بیشتر نظارت کنید 
_حتما چشم 
_دفعه اخر باشه میبینم بی مسعولیتی کردید جناب هایکا اگه میومد مگه همینجوری از کارتون میگذشت 
مرده زانو زد و با التماس گفت_تورو هدا به رعیس چیزی نگید قول میدم بار اخرمون باشه 
_امید وارم 
و از اونجا اومدم بیرون 
حتما وقتی فهمیدن منم به جاش فکر کردن نمیاد و کم کاری کردن 
اونقدر راه رو داشت که کم مونده بود گم شم 
خودمو رسوندم 
روی دیوار راهنمایی ها به رفتن به جاهای مختلف بود اما من از کجا میفهمیدم یک جا فلش زده بود و بالاش عکس یک لکه خون بود یا یکجا یک فلش زده بود و بالاش قلب بود و بالاش نوشته بودن عشق یا یکجا فلش زده بودن و بالاش عکش یک مرده بود که داشت میخندید 
ولی بیشتر اونجایی که عشق نوشته بودن کنجکاو شدم کجاست دنبال فلش ها رفتم و وارد اشپزخونه شدم
خندم گرفت مردا واقعا عاشق شکمشونن هایکای دیوونه 
حالا که اینجا اومده بودم یک بازرسی هم کنم 
_ببخشید مسئول اینجا کیه 
یک زنه اومد جلو 
_منم فرمایش 
خندم گرفت فکر نمیکردم کارتن خواب زنم اینجا باشه
_با عصبانیت گفت چیز خنده داری دارم !؟؟؟
_نه فقط خنده از سر خوشحالی بود اخه تنها زنی گه دیده بودم خودم بودم الان تنها نیستم 
انگار نرم شده بود 
_فرمایش
_من به جای جناب هایکا اومدم یک بازرسی کنم 
_واقعا تو به جاش اومدی 
__بله میخوام همه ی جای اشپزخونه رو نشونم بدی 
یک ساعت گذشت من من بیشترش اشپزخونه و محل غذا خوری بودم 
رفتم طبقه بالا راستش خیلی خسته شده بودم 
دقیق پنج ساعت گذشته بود 
در زدم 
اه اونکه خوابه 
ولی اگه همینجوری برم شاید عصبانی شه 
ولی اونکه خوابه گفته بیدارش کنم 
شاید منظورش این بوده که در بزنم بیدارش کنم 
محکم در زدم 
دیدم صدایی نیومد دلو به دریا زدمو وارد شدم 
مثل قبل روی مبل خوابیده بود 
رفتم بالی سرش 
_جناب هایکا 
ایندفعه بلند تر گفتم _جناب هایکا 
خوابش سنگین بود داد زدم _هی بیدار شو 
ماشالا با این دادم خرس از خواب زمستونیش بیدار میشد ولی ایشون نه 
کلافه بودم یک لحظه بلند جیغ زدم که از خواب پرید و نشست 
هایکا_چه طرز بیدار کردنه احمق
_عجب بیدار شدی شک داشتم با جیغمم بیدار شی 
ریز خندید بم 
گرتلدا_واستا هی تو منو سر کار گذاشتی
هایکا_خوابم خیلی سبکه دفعه اولم که در زدی بیدار شدم 
اخم گردم 
_اخم نکن خب نپرسیدی بیدار شدی یا نه 
پوف کلافه ای کشیدم 
گرتلدا_کارا تموم شدن 
_چجور بیش رفت 
_اشپزخونه قسمت کارتون خوابا حال به هم زن بود مجبورشون کردم بهتر کار کنن هی میگفتن که رعیس به اینا گیر نمیده ولی میگفتم منکه گیر میدم 
_افرین ازت حساب میبرن قسمت عزیزانم چهذخبر 
_رفتم ولی سه کیلو عرق ریختم از ترس 
_پیش شیرم رفتی 
_ارکا گفت پیش همه منم رفتم 
_افرین حالا برو استراحت کن
_پوف با این کارا که خسته نمیشم مگه بچم 
مشخصا داشتم بلوف میزدم 
اونم یک لبخند زدو گفت باشه برو سنگا رو جا به جا کن 


ای کمرم چه اشتباهی کردم غیر مستقیم گفت تا تو باشی بلوف نزنی 
دیگه خسته شده بودم سنگو انداختم زمین و رفتم اتاقم
            ............
الان سرحال تر از دیروز بودم و تمام خستگی دیروز از تنم رفته بود 
ارکا وارد اتاقم شد 
ارکا_رعیس طبقه بالا منتظر شماست 
ار اتاقم بیرون اومدم از پله ها بالا رفتم از وسط پله ها به بعد پله ها طرح سفید ابی برداشتن 
هایکا خوش سلیقست
و وارد ازمایشگاه شدم 
یک سالن خیلی بزرگ بود که درای اتاقای زیادی و راه رو های زیادی دیده میشدن
و کلی ادم در حال کار کردن بودن ، ادم بودن نه کارتن خواب
هایکا هم داشت یک خرگوشو برسی میگرد 
_سلام جناب هایکا 
_سلام 
خرگوشو توی قفسش گذاشت 
یک ابهتی داشت که ازش ناخداگاه میترسیدم
بلند گفت جناب هایکا_خب رفقا سالن اصلی رو ترک کنید و تامن نگفتم بیرون نیاید 
همه به تبعیت از جناب هایکا رفتن داخل اتاقا 
هایکا_تصورت از ادرین چیه 
از سوال ناگهانیش متعجب شدم 
_خب هنوز نمیدونم اون بامون چیکار کرده البته کمکی حدس میزنم ولی 
_نظر الانت درباره اون چیه 
_ادم مردم دوستیه بر عکس شما ، باهوش و شجاعه و به خاطر اهدافش سخت تلاش میکنه 
_مردم دوست!!!؟
زد زیر خنده 
هایکا_خوشکل اون به مردم کمک میکنه تا مهبوبیت داشته باشه وگرنه توی ازمایشگاهش کلی ادم میمیرن چرا واقعیت رو نگاه نمیکنی
_من واقعیت رو نگاه میکنمو ازش متنفرم تو چرا خودتو باش مقایسه میکنی 
اخمی کرد 
هایکا_نه مقایسه نمیکنم 
_چرا میکنی من هربار ازش تعریف میکنم تو هم میگی منم اینجوریم این اسمش مقایسه یا رقابته ولی 
_ولی چی ؟
_اصلا نمیتونی خودتو باش مقایسه کنی
_میدونم خوشکلم
_چرا هرکی منو یک جور صدا میکنه  من اسم دارم با اسمم صدام کنید نه از اون جناب جک که جونور صدام میکنه نه از اون ادرین که همیشه میگه دخترک بیچاره ، بیچاره تو جاخالیش
هایکا بلند خندید 
_قبلا جک قصاب بود الان جناب جک شد 
_حالا هرچی 
_برای ادرین شما اصلا مهم نیستید میدونی که تریبل ها ترسو حس میکنن و شکارت میکنن اونم حدس میزنه ویروس تریبل ها مثل خودشون باشن و اگه ترسی نداشته باشیم ناقل نمیشیم به همین خاطر روی شما امتحان کرد و الانم داره یکم پیشرفته تر روی یک گروه دیگه ازمایش میکنه شما براش فقط موش ازمایشگاهی بودین
_منه سادم چقدر زود گول حرفاشو خوردم مردیکه ی اشغال 
_منو ادرین فرق زیادی باهم نداریم گرتلدا  فقط هردو به سبک خودمون پیش میریم
_یک ادمی که واقعا بر صلاح مردم کار کنه نیست؟
_نه چون اگه کسی هم بوده با این ترز فکر نابود شده ادم در هر شرایط باید به صلاح خودش نگاه کنه 
_اینجوری پس مردم چی میشن 
_من نگفتم فقط به صلاح خودش اول به صلاح خودش بعد مردم اونایی که دیگه حدو ازبین میبرن مثل همین گروه خاکستری فقط به صلاح خودشون فکر میکنن
_یعنی میگی باید به صلاح خودمون نگاه کنیم در کارایی که میکنیم بعد به صلاح مردم 
_اره ولی مردم یعنی شهروند ها و شهروند ها هم شامل تریبل ها ، کارتن خوابای من و  مردم هستن
_یعنی باید به صلاح همه باشه کارمون
_اره و این کار خیلی سخته و کسی نمیتونه زیر مسعولیتش بره 
_پس اخر نفهمیدم تو بر صلاح خودت کار میکنی یا همون مردم یا چی
_ دنیا هرچی صلاح دنیا باشه سعی میکنم انجام بدم ولی 
_ولی اول به صلاح خودت نگاه میکنی 
_دقیقا ، میخوام ماجرای اینکه چطور تریبل ها ساخته شدن بت بگم 
_سرو پا گوشم
_ادرین بت دروغ نگفت من تریبل هارو ساختم 
متحیر شدم
_ولی من فقط نه خودشم کمکم کرد 
_چطوری
_من خیلی باهوش بودمو هی چیزای جدیدی اختراع میکردم و شیمی خوندم پدر مادرم خیلی تحسینم میکردن 
_چند تا خواهر برادر بودید
_یاد بگیر وسط حرفم نپری
_باشه
_یک شغل پیدا کردم که عاشقش بودم خوانوامون اونقدرام پول نداشتن که برای اختراعاتم هرچی بخوام بخرم یکم که گذشت انگار استعدادمو فهمیدن به همین خاطر در خیلی از مواقع وقتی به بنبست میخوردن ازم کمک میگرفتن یک روز یک مرده ای اومد و ازم یک ماده ای خواست که فلزو اب کنه 
یادمه همه ی همکارام خندیدن منم دوسال کامل روی این اختراع کار کردم که بلاخره ساختمش وقتی اون ماده رو دادم به مرده به عنوان هدیه یک ازمایشگاه با تمام وسایل داد و گفت هر هامیه مالی منم میشه و هرچی خواستم بخرم اون پولشو میده 
تصورشو نمیکنی من یک پسر نخبه که تمام دانشگاهشو جهشی خونده چقدر از این هدیه خوشحال شدم و کار قبلیمو ول کردم و شروع کردم به اختراع کردن 
هربار ازم یک چیز میخواست خیلی چیزای غیر ممکنی هم نمیخواست منم چون هزینه ی همه ی ازمایشگاه رو میداد براش درست میکردم 
یکبار ازم چیز غیر ممکنی میخواست ازم خواست که یک موجودی درست کنم که راحت بتونه ادم بکشه 
میخواست ابر قدرت جهانی باشه 
من قبول نکردم و از خواستش کمی ترسیده بودم ازمایشگاهو بش تحویل دادم 
یک هفته بعد اومد با سربازاش منو به زود ازمایشگاه برد و تهدیدم کرد خوانوادمو میکشه اگه به حرفش گوش ندم منم بسیار بشون دلبسته بودم ولی خواستش غیر ممکن بود هرچی گفتم نمیتونم به حرفم گوش نداد ولی وقتی فهمید کاری نمیکنم مادرمو کشت منکه شکه شده بودم نمیونستم چیکار کنم تهدیدم کرد که پدرمم هم میکشه اگه کاری نکنم منم شروع کردم به تلاش کردن ولی به خیلی گره ها برخورد کردم که از اون مرده خواستم یک دانشمند بیاره تا کمکم کنه اونم ادرین رو اورد اونم یک جوون مثل من که دنبال فرصتی برای خودی نشون دادن بود ، بود اونم با تهدید خانوادش کشوند پیش من 
بعد مدتی با تلاشای زیاد تریبل رو ساختیم 
ولی هرکاری کردیم نتونستیم ویروسی که از خودش تولید میکنه رو از بین ببیرین و حتی پادزهری پیدا کنیم 
رفتیم نتایج کارمونو به اون مرده گفتیم اونم گفت یک ماده ای تولید کنیم که بتونه تریبل هارو بکشه 
هیچ چیز کاملی نمیشه تولید کرد مثلا تریبل ها ویروس داشتن 
اون ازمون خواست که بیشتر از یک تریبل باشن ماهم کاری کردیم که تولید مثل کنن 
ولی هرکاری کردیم نتونستیم ویروسو از بین ببریم به همین خاطر سعی در درست کردن ماده ای بودیم که طرفو از ناقل شدن بازداره یعنی ناقل ویروس نشه 
ادرین میگفت فایده ای نداره اگه اونو درست کنیم و اون مارو نکشه خود تریبل ها مارو میکشن 
ما میدونستیم که جلوی تریبل هارو نمیشه گرفت حتی همون مرده که قدرت داشت به همین خاطر تلاش کردیم اون ماده رو درست کنیم ولی بازم دوتا مغز پاسخگو نبود و یکی از دوستام که پدرت جک بود رو اوردم ازمایشگاه و ماجرا رو براش گفتم اون خیلی دعوامون کرد که چرا درستش کردیم و وقتی ماجرای مرگ مادرمو گفتم از عصبانیتش کمتر شد اونم اومد کمکمون و بلاخره اون ماده رو ساختیم ما میدونستیم یک روزی همه جا رو اون موجودا میگیره به همین خاطر اول اون ماده رو به خودمون زدیم و جک که همه ی فکرو زکرش تو بودی ازمون خواست که به توهم بزنه و ما موافقت کردیم یک روزی اون مرده وارد ازمایشگاه میشه ما نباید اون ماده رو بش میدادیم چون سو استفاده میکرد 
به همین خاطر کاغذ بزرگی که روش فرمول همین ماده رو نوشته بودیم رو نصف میکنیم و زیر کتمون قایم میکنیم اونم از پیشرفت ما میپرسه و ما واقعا ناچار درمونده جلوه میدیم و اونم راضی میشه خوانوادمونو ازاد کنه 
بلاخره وقت شد برم سر خاک مادرم و بش قول دادم که دنیا رو نجات بدم فقط منو ادرین و جک میتونستیم این کارو کنیم 
هرباری که وارد ازمایشگاه میشدم و منتظر ادرین و پدرت میموندم کسی نمیومد ترسیدم که براشون اتفاقی افتاده باشه رفتم سراغ پدرت که دیدم اون گروه دنبالش هستن اون موقع بود که ماجرا رو برام گفت و گفت اون گروه دست از سرش بر نمیدارن منم بیشتر اختراع هامو فروختم و به پدرت کمک کردم با وجود تفاوت سنیمون دوستای خوبی بودیم 
ولی هرچی دنبال ادرین میگردم پیداش نمیکنم که سال ها بعد میفهمم به خاطر تزریق اون ماده به یک عزیزی به شهر های دوری رفته ، بمون گفته بود که به یک عزیزی تزریق میکنه اما نگفت کیه 
وقتی منو پدرت ادرین رو پیدا نکردیم سعی کردیم دوباره اون ماده رو بسازیم ولی نتونستیم اخه فرمول رو نداشتیم و کمک ادرین رو میخواستیم که متوجه شدیم هیچ کاری از دستمون بر نمیاد و راهمونو از هم جدا کردیم 
من توی این مدت باید برای خودم ارتشی روبه راه میکردم به همین خاطر برای اولین بار روی یک کارتن خوابی که از خیابون اورده بودمش ازمایش انجام دادم و تونستم موجودی بسازم که مرده جنگه نصبت به انسانا دیر میمیره و قوی تره هوششونم مثل ما ادماست یکی کم یکی زیاد منم تمام کارتن خوابایی که میتونستمو جمع کردم ازشون خواستم که بام قرار داد ببندن من همه چیزی که بخوان براشون فراهم میکنم و حتی قوی ترشونم میکنم ولی باید ادم من باشن 
همشونم از خدا خواسته قبول کردن 
و تا الان که اینجاییم

گرتلدا_ماجرای دشمنی شما با ادرین چیه
_من هیچ وقت نمیخواستم دشمن شیم وقتی فهمیدم کجاست پیشش رفتم ولی اون کمکم نکرد گفت اگه ما نمیتونیم کاری کنیم ولی من گفتم میتونیم ماده رو تولید کنیم و مردمو برای محافظت اموزش بدیم ولی اون قبول نکرد هی میگفت اون همه ی مارو میکشن رفتارش طبیعی نبود و بعد فهمیدم رفیقشو که سرباز اون مرده بوده تریبل خورده و عصبی هست من براش کلی حرف زدم گفتم ویروس خطر ناک تر از تریبل هاست اونارو حداقل میشه عقب روند ولی ویروسو نه 
اونم قانع شد که همکاری کنه ولی ابمون تو یک جو نمیرفت و در گذشت زمان دشمن هم شدیم نصف فرمول ماده ی زد ویروس دست اونه و بقیه ی اون دست من منتظر یک فرصتیم که همو نابود کنیم 
_یکهویی عجیب دشمن شدید ها 
_حق سوال پرسیدن بت ندادم 
_باشه رعیس سخت نگیر دیگه سوال سخت نمیپرسم 
گرتلدا_چرا ادرین که اینقدر براش ارزش قاعل بودم اینارو نگفت 
_به نظرت اگه میگفت اون تریبل هارو ساخته بش اعتماد میکردی اصلا اون تورو هد این حرفا ندید 
_پس چرا تو بم گفتی 
_توهم به خاطر پدرت ناخواسته وارد ماجرا شدی پس باید خبر داشته باشی جدا از این ماجرا ها تو الان مثل اون کارتن خوابا یکی از اعضای منی پس باید بدونی 
_خب تو گفتی شاید از طریق من به فرمول اون ماده د ویروس برسی وقتی رسیدی چی میشه ؟

یکم منتظر موندم اما جوابمو نداد انگار اصلا صدامو نشنید سخت توی گذشته گیر کرده بود شایدم داشت به یک چیز خیلی ناگوار فکر میکرد اندوه از هیکلش میریخت 
_اون مرده چی شد 
_کدوم 
_همونی که مجبور به ساخت تریبل ها کرد
_تریبل ها بعد ازاد شدنشون اول همونو خوردن 
_حدس میزدم همیشه افراد قدرت طلب عاقبتشون تو مایه های اینه 
گرتلدا_راستی چرا اسم یا فامیل مرده رو نمیگی 
_خب راستش نمیدونم چون همه رعیس صداش میکردن 
_اگه نصف دیگه ی فرمولو به ادرین بدی چی میشه
_اول میاد منو میکشه بعد اون ماده رو میسازه و به مقاماتی که هنوز زندن میده و کم کم خودشو محبوب میکنه و ابر قدرت جهانی میشه 
_تو چی اگه نصف فرمول رو داشته باشی چیکارش میکنی ؟

یکی پس کلم زدو گفت _به تو فضولیاش نیومده بچه جون 
_ازمایش های توهم مثل توما درد ناکه؟
_اصلا فقط ازت خون میگیرم یا توی غذات طوری که نفهمی ماده ای میریزم فوقش رژیم غذایی بت میدم من اذیتت نمیکنم خوشکلم 
_چرا هی بم خوشکلم میگی اینقدر خوشکلم و نمیدونستم!؟
چهرش جدی شد و گفت_از روی عادته جدی نگیر
_اون توما چی
_عددی نیست 
_خیلی اشغاله
_نه گرتلدا به اشغال توهین نکن
_میخواست زنش شم 
نتونست جلوی خندشو بگیره و زد زیر خنده 
هایکا_میشدی زوج جالبی هم میشدید فقط سنش از پدرت بالا تره 
و این بار منم همراهش خندیدم 
_پدرم چی جناب هایکا اون بعد جدا شدن از شما چیکار کرد طرف شماست یا جناب ادرین یا کلا خودش یک طرفه
_بهتره اینارو از خودش بپرسی 
_اگه فرصتش پیش بیاد البته
_قراره زیاد ببینیش همکار منه و رفیق پس از خودش بشنوی بهتره 
_اوکی 
_اینکه ناقل نمیشی مدیون اونی
_تیپ الانتون حرف نداره شما که از یک زنم خوش سلیغه تری
_گرتلدا بحثو میخوای عوض کنی کن عیبی نداره ولی بش فکر کن 
هایکا_در ضمن به نظرم این تیپ چندش اوره 
_نه پیراهن جیگری با کروات مشکی شمارو عالی میکنه کروات خیلی بتون میاد 
_دفعه چهارممه کروات میزنم اونم مشکی اولین بار
_مثل اینکه خیلی روی رنگا حساسید
_خب من یک نقاشم
_مشاهده کردم روی دیوارا نقاشی میکردی کار هیجان انگیزیه 
_اره و باعث میشه رنگ همه چی برات مهم باشه 
_اوکی 
_بیا نزدیک تر 
و دستمو گرفت استینمو بالا زد و یک موادی بم تزریق کرد تمام بدنم شروع کرد به سوختن و درد بدی داشت سعی کردم صدام در نیاد  
هایکا_یکم صبر کن درد بدنت میره 
_اوه گفتی مثل اونجا اذیتم نمیکنی
_اون ماده ای که ادرین بت زده بود رو از بین بردم 
_اوه راست میگی تابحال بش فکر نکردم چقدر عالی 
گرتلدا_من خیلی دوست دارم مادرتو ببینم و بپرسم اسم هایکا رو از کجا اورده اسم عجیبیه تابحال نشنیدم 
_خودم این اسمو گذاشتم و اسم قبلیمو انداختم دور و هایکا یعنی مرموز خوشم اومد از اسمش 
_اوکی 
ازم خون گرفت و گفت میتونم برم 
قبل اینکه کامل برم گفتم _راستی یه سوال
_بگو
_میتونم برم بیرون 
دست از کار کشید و بم نگاه کرد 
هایکا_کار اجباری داری؟
_نمیدونم اسمش چیه همینجوری میخوام برم بیرون دلم تنگ شده به خونمون سر بزنم حالا اخرشم یک سری به جک میزنم
_اوه پس میخوای بری وسایل مورد نیازتو از مغازه فراهم کنی و با یک هدیه بری پیش جک به نظرم کار خوبی میکنی
_اوه نکنه این موادی که زدی میتونی ذهنمو بخونی !؟
_نه از رفتارت مشخصه برو فقط دوتا چیز
_چیز!؟
_اول اینکه چشماتو میبندن و میبرنت هم به نفع ماست هم به نفع خودت و دومی
_دومی!؟
_جونت در خطر میوفته اگه مردی به منچه
_منکه از اون دنیا نمیام خرتو بگیرم اخه
_ولی بابات میاد میگیره 
_خب باشه 
_حرف مدرک نیست باید روی کاغذ بنویسی به دلخواه خودت رفتی و اگه مردی مسعولیتش گردن خودت
راستش ازش چندشم شد جون من همونجور که بر ادرین اهمیت نداره بر اینم اهمیت نداره 
درسته میگن که فقط به خانواده اعتماد کنی توی زندگیم فقط جک به فکرم بوده 
روی کاغذ نوشتم و بش دادم 
ارکا منو باید بیرون میبرد اول کلی گفت که شاید گیر ادرین یا توما بیوفتم ولی برام مهم نبود 
چشمامو بستو بعد کلی راه رفتن حس روشناییه زیادی رو کردم که بازم چشمم از زیر پارچه تشخیص میداد
یکم دیگه راه رفتیم 
و چشمامو باز کرد 
درست توی بازار بودیم 
ارکا_ شب هرموقع دلت خواست برگرد همینجا منو میبینی و منم برت میگردونم
_باشه ممنونم منو اوردی
_نیازی به تشکر نیست رعیس بم دستور داد وگرنه این کارو نمیکردم
این جماعتم وضیفشونه زد حال بزنن به ادم
و رفت 
توی مغازه ها دنبال وسایل مورد نیازم میگشتم اوه خدای من از هرچیز گرون ترین مارکو بر میداشتم فکر نمیکردم همچین روزی اتفاق بیوفته 
چشمم به مبایل فروشی افتاد 
مبایل بدردم میخورد سرگرمم که میکرد نت و انتن هم درست شده بودن 
رفتن اون مدل گوشی که همیشه دلم میخواستش ولی به خاطر گرون بودنش نداشتمشو برداشتم 
بیشتر گوشی ها توسط تریبل ها شکسته شده بودن 
من به عنوان معذرت خواهی یا هرچی شایدم کلا به عنوان پدرم ولی نه فقط برای تشکر که ازم نگهداری کرده باید یک چیزی پیدا کنم به عنوان هدیه 
رفتم توی مغازه ای که انواع کت شلوارارو داشت 
_سلام رفیق من
ترسیدم و با ترس برگشتم ببینم کیه 

 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.