تریبل ها : فصل بیستو یکم:مأموریت

نویسنده: M_SH

گرتلدا_شما به کارتون ادامه بدید این مشنگ با من
  اونام با سر تایید کردنو به کارشون ادامه دادن
  نباید اینقدر مسخره بمیرم






صاحب اینجا موقع حرف زدن صداش میلرزید پس مشخصه خیلی ترسیده و دستشم میلرزید






با دستم یکی محکم زدم روی دستش که تفنگ بود تا بیوفته اما یکم لیز خورد ولی نیوفتاد اخ ریسک بدی کردم
  سریع مچ دستی که تفنگو داشتو محکم گرفتم و نزدیک دهنم بردمو گاز گرفتم






ایندفعه از دستش افتاد و با پام طرف ارکا هلش دادم






اونم تفنگو برداشت و یک تیر به پاش زد و اونم افتاد زمین






تابحال تیر نخورده بودم خیلی درد داره اوه خدای من
  لنگ لنگون دستو پای رعیسه رو بستم تا کار دیگه ای نکنه






بچه هام بقیه رو لتو پار کردن و بقیه مامورام به خاطر جون رعیسشون میترسیدن بیان اینجا













یکی از افراد اومد جلو روبه روی رعیس اینجا قرار گرفت






و توی گوشش یک چیزی گفتو شروع کرد که پاشو قطع کنه






ما دیگه رفتیم توی محوطه و منتظر اون شدیم






بعد مدتی با دستا و لباس خونی اومد بیرون






و رفتیم به سمت پایگاهمون






دو نفر کمکم میکردن راه برم






وقتی رسیدیم هرکی یواشکی طوری که کسی نفهمه رفتیم اتاقامون ظهر بود و بیشتریا خواب بودن






پام خیلی درد میکرد






بعد مدتی یکی که نمیشناختمش اومد پامو معاینه کرد






بی حس کردو کارشو انجام دادو بست زخممو و رفت






لباسامو عوض کردمو به گفته ی ارکا رفتم اتاق رعیسش
 هایکا_اگه اینجوری بخوای ادامه بدی میمیری امروزم شانس اوردی
  _تو از کجا میدونی
 _ارکا بم گفت
 _سعی میکنم مهارتای رزمیمو بالاتر ببرم
  _خوبه از این به بعد ‌دیگه ارکا هواتو نمیتونه داشته باشه
 _میدونم چون رعیس اونجا دید ارکا هوامو داره روی من دست گذاشت فکر کرد من براتون مهمم اشتباه ارکا بوده نه من
 _ هرموقع تونستی بدویی دوباره میتونی بری ماموریت
  _اوکی






و رفتم اتاقم فقط سرزنشم کرد منکه کاری نکرده بودم اتفاقا خوب حرکتی هم رفتم گندتون بزنن
 دو روز گذشت و فردا صبح جمعه بود روزی که هایکا بم گفته یک مهمونی هست 
با اجازه وارد اتاقش شدم 
هایکا_سرم شلوغه کارتو بگو برو
_گفتی جمعه مهمونی داریم با زخم پام بازم میتونم بیام ؟
_میتونی راحت راه بری ؟
_موقع راه رفتن زخمم تیر میکشه  و راه میتونم برم  ولی نمیتونم بدو کنم    
_بر فردا صبج راس ساعت هفت اماده باشی
_درسته قول دادم سوال نپرسم ولی میدونم دلیل اصلی اینکه اسرار داری بیام یک چیز دیگست
اون دلیلت فقط بهونه بود
_خوبه که یادته نباید فضولی کنی ولی خب بت مربوط میشه 
_خب دلیلش چیه
_میخام نشون بدم یک احمق بیشتر نیستی
_هی 
_اونا فکر میکنن مثل پدرت مخترع هستی یا مثل پدرت خیلی هوش بالایی داری میخوام نشون بدم که فقط  یک دختر  ساده و سرگردان توی یک بازی مسخره هستی فقط همین
_بم الان توهین کردی 
_حقیقتو گفتم 
_اصلا حقیقت نداره 
_خوب نگاه کن الان اینکه حقیقت داره یا نه برای ما مهم نیست مهم اینه که اونا از تو یک دختر معمولی تصور کنن
_چه سودی واسه ما داره اخه
_نمیخوای کاری که با من کردن با تو کنن
_ راست میگی حقیقت داره یک ادم ادیم اصلا مثل پدرم نیستم اگرم منو بگیرن چیزی نصیبشون نمیشه 
_افرین حقیقت نگر باش
_ترجیح میدم چیزی که خودم دوست دارمو ببینم نه حقیقت رو
_اینحوری پیشرفت نمیکنی
_ولی راحت و شاد زندگی میکنم
_پدرت هم توی مهمونی هست 
_پدرم منو یک احمق میدونه؟
_پدرا همیشه بچه هاشونو الکی بزرگ میکنن

از الان حرفایی که پدرم در مورد من زده رو تصور میکنم
گرتلدا_اره ولی حتی توی مدرسم نمره های خوبی نمیاوردم 
گرتلدا_با سوال منو ازمایش میکنن
_اره ولی شاید حدس بزنن به دستی جواب هوشمندانه نمیدی و از روشای دیگه ای استفاده کنن
_تمام تلاشمو میکنم احمق به نظر بیام 
_نمیخوام این مسعولیت گنده رو بت بدم چون حس میکنم مثل مأمورت گند میزنی ولی مجبورم اعتماد کنم 
_نه نیستی
_منظورت چیه 
_میرم توی یکی از این خونه ها قایم میشم و بعد خبر مرگمو پخش کن اینجوری ازم نا امید میشن
_ترسیدی بیچارع؟
_اره ترسیدم منه بیچاره ترسیدم ولی تو از من بیچاره تری 
_در عوض ترسو نیستم
_ترس ادمو از خطرا دور میکنه 
_ولی توی این زندگی باید بری توی دل خطر 
_اگه به قول تو گند زدم چی
_هیچی گیر اونا میوفتی هیچ اطلاعاتی از من نمیدی بشون 
_چی سرم میاد
_هیچی
_منظورت چیه
_اگه تمام نقطه ضعف هاتو پاک کنی نمیتونن کاری کنن
_سعی میکنم
_دوتا درس یاد بگیر اول اینکه همیشه تو دل خطر برو دوم اینکه نقطه ضعف هاتو از بین ببر 
_توی اولی سعی میکنم ولی توی دومی نیاز به کمک دارم
لبخند مرموزی زد
_من استاد سخت گیری هستم 
_از حرفای کارتن خوابات مشخصه ،من به استادای سخت گیر عادت کردم
_منظورت ادرینه
_تقریبا 
_نقطه ضعفاتو بقیه بهتر از خودت میبینن
_عجب
_نقطه ضعفاتو بگو 
_خب اول پدر مادرم که توما تحدیدم کرد
_برای از بین بردن نقطه ضعفت چه پیشنهادی داری
_اونارو پنهان کنیم
_ نمیدونی با کی در افتادی، تصور کن با تمام ادمای دنیا در افتادی
_خب نظر تو چیه
_یا پدر مادرتو بکشیم یا از کشته شدنشون برات مهم نباشه
_امکان نداره
_داره اونا فقط دوتا ادم هستن حتی پدر مادر واقعیت نیستن
_تو مگه پدر مادر نداشتی که فکر میکنی به همین راحتی ازشون میگذرم
_داشتم و مردنشون برام مهم نیست
_اره خودتم با پدر مادرت تهدید کردن تا همچین گندی به بار اوردی

اوه زیاده روی کردم فکر کنم 
فکر کنی !گند زدی
_من نمیخوام مثل من شی 
_چی گیر یک اشغال نیوفتم ؟
_اون اشغالی که داری درموردش حرف میزنی پدرم بود

هنگ کردم منطورش چی بود 
_پدرت !؟
یعنی اونی که مجبورش کرد ویروسو بسازه پدرش بود
_اره پدرم بود اون به هدی رسیده بود که همه نقطه ضعفاشو نابود کنه به منم همیشه میگفت باید همشونو نابود کنم ولی تو گوشم نمیرفت اون مادرمو کشت بعدشم تهدید به کشتن برادرم کرد منم ترسیدم
_متاسفم
_نگفتم که متاسف باشی گفتم که از حماقت من درس بگیری
_من نمیتونم از پدرم مادرم بگذرم 
_تمام تلاشتو کن نگه داریشون ولی وقتی از طرف اونا تهدیدت کردن فراموششون کن
_نمبشه
_پس میرم میکشمشون تا اونا نکشن تورو
در حالی که توی چشمام پر اشک بود و صدام گرفته گفتم_اصلا میفهمی چی میگی 
_اره
_من به روش خودم پیش میرم 
_قول بده این ماجرا رو حل کنی وگرنه اگه بفهمم هنوز دلبسته اونایی فورا میکشمشون
_بهتره بریم سر نقطه ضعف دیگه
و اشکامو پاک کردم 
هایکا_خودت بگو
_اومم خب چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه 
_تو سر تا پات مشکله
_خب توکه میبینی بگو
_دوستات
_منکه دوستی دیگه ندارم که تهدیدم کنن اگرم منظورت تامه خودم میکشمش
_منظورم همون دوستای قبلیته 
_خب چی میخوای بگی
_من هربار ازشون حرف میزنم احساس عذاب وجدان برت میداره روی اینم کار کن
_اصلا حالا که دارم فکر میکنم به کمک نیاز ندارم 
و پا شدم که برم 
هایکا_دیدی چطور دارن نابودت میکنن
_بذار نابود شم 
و رفتم داخل اتاقم 
یک نفس عمیق کشیدم و سعی کردم همه ی فکرای بد باش از بین برن 
و تا فردا فقط به پدر و مادرم فکر کردم که خیلی زود موقعش رسید برای رفتن به جایی که ایا بازگشتی هم وجود داره ؟



لطفا نظراتتونو بگید 
   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.