تریبل ها : فصل بیستو دوم :مهمانی

نویسنده: M_SH

خیاط اینجا برام یک لباس قشنگ اماده کرده بود خیلی قشنگ بود و من به عنوان یک دختر عاشقش شدم ولی همه چیو کنار گذاشتم  پس اینم کنار میذارم 
یک شلوار مشکی لی با یک پیراهن مشکی پوشیدم پیراهنمو داخل شلوارم زدم و یک پالتوی چرمی بلند مشکی پوشیدم 
و کفشای چرم مشکیمم پوشیدم 
بیرون اتاق 
باید منتظر میموندم تا جناب هایکا بیاد 
بعد چند دقیقه اومد
اون یک کت قرمز داشت که پایین استیناش شکل سر مار بود و اویزونم بود و و شلوارش طرح قطرات خون بودن 
هایکا_داری میری مهمونی نه ماموریت
و زد زیر خنده 
این ادم چقدر واسه خودش شاده

_توهم داری میری مهمونی نه قتل گاه
_راست میگی هرکی یک سلیغه داره بریم 
ارکا قبل اینکه چشمامو ببنده خودم بستمشون و راه افتادیم بعد کلی راه رفتن حس کردم جلوی یک ادمی واستادیم 
ارکا گذاشت چشمامو باز کنم 
جلوی ماشین مشکی بودیم 
سوارش شدیم
ارکا رانندگی میکرد 
ارکا_خب این تیپتم قشنگه گرتلدا
_هر ادمی حق انتخاب درباره خودش داره مگه نه ؟
_البته که اره 
_پس سارا صدام کن نه اون اسم مزخرفو
هایکا_مشخصه تغییر کردی توی یک روز گرتلدا
_سارا
_باشه سارا فقط همه اسم گرتلدا میشناسنت
_بذارنشناسن به جهنم 
هایکا یک لبخند از سر اسودگی زد که خیلی کنجکاو شدم دلیل لبخندش چیه
به یک خونه خیلی بزرگ و زیبا رسیدیم
قبلا هیچ وقت چنین جاهایی نمیوندم فقط با بچه ها فانتزی سازی میکردیم که اگه صاحب اینجا باشیم چیکار میکنیم
رفتیم داخل خونه 
حیاط بزرگ و سرسبزی داشت و استخر بزرگم وسطش بود 
پر ادمایی که باکلاس بودن توی حیاط بود 
سارا_هی ارکا اینا کین
_پولدارا افرادی که قدرت دارن مقاما
رفتیم داخل اونجا پر ادم بود که روی مبلا نشستن و دارن با هم حرف میزنن 
تا که وارد شدیم همه به ما زل زدن و ساکت شد 
بعضیا ترسیده بودن بعضیام با کنجکاوی نگاه میکردن یا پچ پچ میکردن 
صدای پچ پچ کردنشون بلند شد 
رفتیم روی مبل خالی نشستیم ارکا و جناب هایک روی دوتا مبل یک نفره و من روی یک مبل دونفره که خالی بود نشستم 
یک سالن بزرگ که دور تا دورش مبلای ابی چیده شده بود وسطشم یک میز پر خوراکی بود
صدای پچ پچشون روی عصابم بود 
هایکا_صداتون خیلی رو مخمه
همه به معنی واقعی خفه خون گرفتن
یک مرده که نمیشناختمش اومد  جلو 
یک مرد تقریبا چهل  ساله وخوش لباس  که لبخند به لب داشت 
با لبخند به جناب هایکا گفت:سلام جناب هایکا بسیار مشرف فرمودید که دعوت منو پذیرفتید و اومدید 
هایکا_میدونم لطف کردم با اومدنم
هایکا_راستی سلام 
مرده_معرفی نمیکنی خانومو
ارکا_سارا خانوم جناب البرز خان ، البرز خان سارا خانوم
البرز خان_پس گرتلدا خانوم دعوت منو نپذیرفتن شما دوستشید
سارا_گرتلدا مرد 
توی چهره ی البرز خان تعجبو میدیدم 
ارکا_ایشون همون گرتلدا خانوم هستن اسم اصلی ایشون سارا هست 
البرز خان_عجب ، از دیدنتون خوشبختم 
جوابشو ندادم که هایکا گفت 
_سارا خانوم ایشون از رفقای بنده هستن
_منم از دیدار با شما خوشبختم 
البرز خان_درکت میکنم تشخیص دوست و دشمن سخته خوب از خودتون پذیرایی کنید 
ارکا_توی این کار که شک نکن 

مثل اینکه اینم از خودیاست چون راحت تر حرف میزنن با هم
البرز خان رفت 
کچل بود و ریش خاکستریش نیم وجب میشد 
همینجوری یکم گذشت و هی میومدن و خوشامدگویی مثلا میکردن و معرفی 
از دور توما رو دیدم 
اومد جلو اگه نابودش نکنم گرتلدا نیستم پوف گرتلدا نه سارا هنوز بش عادت نکردم 
اومد جلو مردیکه ارکا که مسئول معرفی کردن بود انگاری گفت 
_ایشون جناب توما هستم و ایشونم 
توما_میشناسمش
سارا_توما!!؟؟اسم زن نیست ؟
افرادی که نزدیکمون بودن جلوی خندشونو گرفتن 
توما که از کلش دود میومد 
توما_خیر اسم زن نیست 
_پس این طور خوشبختم توووومااا
نه جناب گفتم و توما رو کش دار گفتم 
توما یک لبخند و گفت _همه ی اینا رو جبران میکنم سارا خانوم 
_فعلا در حدش نیستی 
_میبینیم
_کورت میکنم تا هیچیو نبینی 
_مراقب حرف زدنت باش جلو ی بقیه بام درست حرف بزن 
رو به بقیه گفتم _ایشون کی باشن که احترامشو نگه دارم 

ارکا مقام و جایگاهشو بم گفت کله گنده ای واسه خودش بود

سارا_ولی از نظر من یک دختر بازی بیش نیستی 

همه با تعجب بش نگاه کردن و صدای پچ پچ اومد 
توما یک لبخند زدو گفت _میدونی که اثبات نکنی حرفتو 
 و زد زیر خنده 
ارکا و البرز خان با نگرانی بم نگاه کردن و هایکا انگار داشت یک فیلم سینماییه جالب نگاه میکرد و یک لبخند به لب داشت 
سارا_راستی جواب اخرین باری که ازم خاستگاری کردیو ندادم توما تا جایی که یادمه تهدیدم کردی که اگه جوابم بله نباشه پدر مادرمو میکشی نمیدونی که نباید تو مساعل کاری رابطه احساسی ایجاد کرد که نتیجش این میشه 
و یک لبخند زدم 
سارا _البته رابطه احساسی که با خیلیا برقرار کردی 
یک زنه با عصبانیت گفت _چرا داری چرت میگی اگه دروغ بگی خودم میکشمت 
ارکا زیر گوشم گفت_زنشه
سارا_پس اخر ازدواج کردی نمیدونم چطور این زن بدبختو وادار به این کار کردی 
زنه_حرفتو ثابت کن 
_و اگه نکنم 
_میکشمت 
_و اگه کنم چی
_هیچی
_نه دیگه اگه به نفعم بود شاید یکاری میکردم در این صورت نه 
_باشه بگو چی میخوای
_قدرت اینو داری این پیر خرفتو به زمین بزنی 
_چه جورم از بدنیا اومدنش پشیمونش میکنم 
و بلاخره ترسو تو چشمای توما دیدم 
توما _عزیزم چرند میگه 
زنه_یالا دیکه
سارا_تام عزیزم 
تام مردی که زمانی که توما زندانیم کرده بود باهم رفیق شده بودیم اومد جلو 
تام _دلم برات تنگ شده بود 
_منم ، به این زنه بگو این چه کثافتیه
تام_من یکی از سربازای جناب توما هستم و شاهد تمام کارای ایشون بودم حرفای سارا خانوم راسته 
زنه یک در گوشی خوشکل بش زد که باعث شد خندم بگیره 
ارکا یک چیزی تو جیبم گذاشت 
ارکا_رئیس داد گفت نیازت میشه تفنگ
سارا_هی گنده تر از این اشغال نیست مجازاتش کنه 
یک مرده پر جذبه به پنج تا بادیگارد اطرافش اومد جلو
مرده_این جلوم موشه سارا خانوم ولی نمیشه به جرم اشغال بودن مجازات شه 
_شما جناب ؟
_سیاوش هستم 
_خوشبختم اگه واقعا مجرم باشه مجازات میشه؟
_اره فقط با مدرک البته
_تام 
تام چندتا پرونده برداشت و داد بم 
سارا_اینم مدرک جدااز کارای دیگش یک پرورشگاه زده بود که بعد بزرگ شدن اونا محبورشون میکرد سرباز اون شن و با خانواده ی الکی تهدیدشون میکنه 
جناب سیاوش_عجب 
_به نظرتون باید با این لکه ننگ چیکار کرد ؟
_میدم قاضی تصمیم بگیره 
_الان میخوام قاضی شم با اجازه
_راحت باشید 
خودکار روی میزو برداشتم و محکم وارد سوراخ چشم توما کردم 
سارا_بت قول دادم کورت میکنم و سر قولم میمونم 
صدای کوشخراشی از خودش تولید کرد 
چند نفر اومدن جمع کردنش 
و رفتم سر جام نشستم 
بیشتریا با تعجب داشتن بم نگاه میکردن
سارا_چیه میخواست با من در نیوفته
وضع یکم اروم تر شد و کاملا به وضع قبل برگشت 
غذا اوردن و خوردیم و برگشتیم به همون سالن قبل 
هایکا_پس از قبل برای خورد کردنش نقشه کشیده بودی 
_تا اون باشه با من در نیوفته
_حرف من که یادته 
_اره 
_اونا دارن ازت تصور خوبی در میارن 
_بذار هر کاری میخوان بکنن
سارا_مگه نگفتی اگه نقطه ضعفی نداشته باشم دیگه نباید نگران اینا باشم 
_امید وارم 
_اینجا جای کارای احمقانه ایم هست ؟
_اگه احمق باشی اره 
اون مرده سیاوش نامه اومد جلو 
و کنار من نشست 
سیاوش_ماه دیگه تولد منه میخوام بیاید
هایکا_وقت تولد اومدن ندارم 
سیاوش_فقط یک تولد نیست 
هایکا یکم فکر کردو گفت _اوکی اگه وقت داشتم 
_سارا خانوم هم حتما تشریف بیارن 
هایکا_اگه وقتش ازاد بود میاد 
یک چرتو پرت دیگم گفتو رفت بعد مدتی جاشو ادرین پر کرد 
یک جوری این دو نفر به هم نگاه میکردن که انگار دوست داشتن همین الان همون بکشن 
همون لحظه جناب سیاوش اومد و گفت_راستی یک در خواست ازت داشتم 
سارا_بفرمایید
_بیا با من خونه ی زندگی کن  خوش میگذره
یک مرد جذاب بود فکر کرده گولشو میخورم به عبارتی حتما میخواد منو زندانی کنه و به کارایی مجبورم کنه 
_ تصمیم سختیه تا روز تولدتون بش فکر میکنم 
_بیای خوشحال میشم 
و رفت 
ادرین_خوبه فهمیدی کله گندست و چیزی نگفتی ناراحت شه خواستی خودتو به موش مردگی بزنی
هایکا_ازش وقت خریدی کار خوبی کردی 
سارا_هیچ کدوم خواستم فکر کنه من رفتن به پیش اون فکر میکنم و دوست دارم برم، فکر کنه یک دختر احمقم 
هایکا_خوب درس پس دادی
سارا_اگه اون عینک رنگی تو بزنی تیپت خفن تر میشه 
اون عینکو زدو خودشو توی اینه نگاه کرد 
               ...............
ارکا_اماده باش بزنی 
_باشه فقط جوری بزنم بمیره یا بیهوش شه 
_به کرم خودت بستگی داره
تا که سربازه اومد با تبر زدم وسط سرش 
توی ماموریت بودیم نباید گند میزدم 
تا الان زیاد ماموریت اومدم و راهو روششو یاد گرفتم
از راه رو وارد سالنی که توش گاو صندق بود وارد شدیم 
پر نگهبان بود 
باشون درگیر شدیم 
ارکا_تو برو سعی کن مواد منفجره روی گاو صندق نصب کنی 
رفتم جلوی گاو صندق
رمزش عددی بود 
یک مرده قوی هیکل که از گروه ما بود  منو کنار زدو روبه روی گاو صندق نشست 
کاشت نقاب نداشت که صد قسمتش میکردم بعدا 
سعی در پیدا کردن رمز داشت 
سارا_هی ارکا گفت مواد منفجره بذارم فکر کردی خیلی باهوشی میتونی پیدا کنی رمزشو
و به طور تعجب اوردی گاو صندق باز شد 
_کی رمزو بت گفت 
مرده_رئیس اینجا یک خودشیفته ی تمامه اگه دقت کنی همه جای این خونه اسمشو میبینی از طریق اسمش رمزو کش رفتم
_هی فکر کردی خیلی زرنگی همیشه زرنگ بازی در میاری 

خیلی رو مخم بود همیشه همه جا منو کنار میزدو کار منو انجام میداد هیچ وقتم نفهمیدم کیه 
ماسکشو پایین داد و گفت _اره فکر کردم خیلی زرنگم 
یا خدا اینکه هایکا بود
هایکا_سوال نپرس فقط 
صدای خودش نبود و با یک چیزی صداشو عوض میکرد 
ماسکو داد بالا و راه افتادیم سمت ماشین 
سوار ماشین شدیم فقط ما سه نفر سوار اون ماشین شدیم و بقیه سوار بقیه ماشینا
سارا_چرا تابحال به من نگفتی تویی
هایکا_اینکه سربه سرت میذاشتم خوشم میومد
و خندید 
احمقا 
سارا_اخ
ارکا_صدمه دیدی
_نه فقط اون مردکه اشغال با چکش زد رو دستم 
_شاید شکسته باشه 
هایکا_سگ جون تره 
و قه قهه زد 
بلاخره رسیدیم و رفتم وارد اتاقم شدم 
دستم به شدت کبود شده بود و درد میکرد 
لباسامو عوض کردم 
میخواستم بخوابم ولی خوابم نمیبرد از درد دستم 
برم اتاق هایکا یک سرو گوشی به آب بدم 
رفتم دم در اتاقش و در زدم 
صداش اومد که گفت _تو مثل اینکه خواب نداری
وارد شدمو گفتم_نه که تو داری 
هایکا_راستش نه ، چرا نخوابیدی بچه های گروه از خستگی که انگار غش کردن 
_اینقدر مامورت رفتیم و تو نگفتی بامونی چرا 
_ترسیدم سوتی بدی 
_بدجنس
_چرا تو نخوابیدی
_درد دستم کلافم کرده متمعین بودم مثل همیشه بیداری گفتم بیام تنهایی اوقات نگذرونی
_عجب لطف بزرگی
_تو چرا تو ماموریتا میای
_گیر دادی
_چرا
_مهم ترین ماموریت هاست نمیتونم به شما احمقا واگذار کنم
_از نظر توکه همه احمقن جز خودت
_دقیقا
داشت همون پرونده هایی که کش رفته بودیمو ورق میزد 
_چی هستن حالا
_بم نگاه کردو هیچی نگفت
سارا_باشه بابا دیگه سوال نمیپرسم 
_سارا
_بله 
_چقدر گذشت که به وضعیت جدید عادت کردی
_من هنوزم عادت نکردم
_پس چی
_منتظر یک تحول هستم 
_دقیق تر حرف بزن
_اعتقاد دارم که یک تحول در راهه نه بر دنیا بر من شاید بد باشه یا خوب ولی سعی میکنم خوب فرضش کنم 
_و منتظر اون تحوله بمونی و به اون عادت کنی
_نه ، اصلا بگذریم 
_این پرونده تکه ی پازل منه
_همون که روی میزته
_اره 

یعنی داشت درمورد کاراش برام میگفت داره سربه سرم میذاره 

هایکا_هیخوام بات درمیون بذارم حس میکنم تو میتونی کمکم کنی 
_شاید نتونم
_مهم نیست 
رفتم پشت میز کنارش واستادم 
هایکا_پدرم این پروژه رو راه انداخته و به نظرم فقط اون میتونه تمومش کنه 
_ولی تو و پدرم و ادرین بودید که راه انداختی
لبخند زد و گفت _بلاخره عادت کردی بگی پدرم 
_راستش ناخواسته بود ولی اینجوری اون خوشحال تر میشه
_خودتم خوشحال تر میشی 
_شاید 
_منظورم از پروژه تریبل ها نیست پدرم کارای دیگه ای هم داشته میکرده 
_مثلا چه کارایی
_بمب گذاری زیر شهر 
_واسه چی اخه هدفش چی بوده 
_ادم بسیار بسیار خودخواهی بوده همه پدراشون قهرمان زندگیشونن ولی بر من ادم بده
_چه بد
_همیشه هرکی سر راهش قرار میگرفته تهدیدش میکرده میگفته با مردن اون بمب هام منفجر میشن اون میخواسته بعد مرگش کلا اینجا خراب و ویران شه 
_خب 
صد تا بمب جای گذاری کرده بوده و هر سال ده تا منفجر میشدن وقتی زنده بوده بازهم بمب میذاشته ولی خونثی میکرده میگفت اگه بکشنش هیچکی از جای اون بمبا خبر نداره و همه رو هوا میریم
_خب 
_من با گشتن خونمون و ازمایش گاهش پرونده این پروژه رو پیدا کردم و هر صد تا رو خونثی کردم 
_چه عالی 
_این اخرین نوشته پدرم توی اخرین روز زندگیش بوده 
_ماجرا احساسیه 
_نه اصلا ،  ماجرا خطر ناکه 
_خب
_میمونه اخرین بمب که الان از وجودش مطلع شدم 
_و باید خونثی کنیش 
_اره ولی مثل قبل نیست 
_گنده تره ؟
_گوش کن نوشته پدرم لای این پرونده اینه 
:هیچ فکر نمیکردم تریبل ها به فرمان من گوش نکنن و تازه فهمیدم اصلا عقل ندارن ، یک بمب بزرگ اتمی جای گذاری کردم که منفجر شه من به هرحال توسط اینا خورده میشم پس اگه بمب منفجر شه همه ی تریبل ها میمیرن و دنیا نجات پیدا میکنه 

سارا_پس ادمایی که میمیرن چی میشه 
_خودخواه
_خب الان میخوای اونو پیدا کنی
_اره و لی از جاش خبر ندارم 
_و زمان انفجارش
_اره هیچی ندارم
_اگه میخواسته تریبل ها بمیرن چرا زمان انفجارشو قبل تر نزاشته موقعی که تریبل ها  دنیا رو گرفته گذاشته
_زمانشو حدس میزنم موقع تولدش ۵مرداد گذاشته باشه 
_از کجا میدونی
_همیشه زمان انتخابیش همین بوده توی همه ی کاراش 
_یعنی مرداد امسال
_فکر نکنم 
_زمانش مهمه 
_خیلی
_به نظرم اون با این نوشته میخواسته ذهن کسی که دنبال بمبه رو منحرف کنه 
_درسته چون اون به هم  ریخته شدن دنیا براش مهم نبوده حتی اگه یک درصدم مهم بوده باشه همون اول منفجرش میکرده
_اون از منفجر کردن این بمب یک قصدی داره 
_و اینکه قصدش چیه خدا میدونه
_واستا فهمیدم 
و محکم زدم روی میز که درد وحشت ناکی توی دستم پیچید که دادی زدم 
هایکا_چی فهمیدی
_بده نامه رو به من 
کاغذ قدیمی رو تو دستم گرفتم 
_عجیبه تو این قضیه رو نفهمیدی نگاه بعضی از کلمه هارو پر رنگ تر نوشته 
_شاید خودکارش خراب بوده 
_نگاه اون با نوشتن این نامه قصد خاصی داشته اگه فقط تمام فایدش این نوشته های مسخره باشن که اصلا فایده نداره و پدرت کاری رو بی فایده نمیکرده 
کاغذو در جهتای مختلف نگاه میکردم که وقتی بر عکسش کردم یا همون حروفای پر رنگ شده یک نوشته درست شد 
سارا_پسرم !؟
و به هایکا دادم که ببینه اونو 
هایکا_کارو ول کن دیگه بیا به خودت برس دستتو بده ببینم
و یک نگاهی بش زد 
_شکسته به نظرم 
_عجب پس به همین خاطر اینقدر درد میکنه 
_یک پمادی دارم که کمکت میکنه 
_خودت ساختی
_اره ولی تابحال امتحانش نکردم چون برام مهم نبوده درد 

و پمادو به دستم زد و ماساژ داد 
_تو چرا به خودت نمیرسی
_من مثل تو دست پا چلفتی نیستم که ضربه بخورم
_ادم فقط جسمش ضربه نمیخوره روحشم میخوره 
_که روح درمان نمیشه
_چرا اتاقاتو خراب کردی 
_اونا فقط اتاق کارم بودن 

فقط سه تا اتاقشو گذاشته بود همین اتاق قرمزه و سیاهه و رنگیه 
_یعنی فقط اون اتاقا اسنادی بودن که در مورد بمب ها پیدا کرده بودی ؟
_اره و بقیه خراب کاریای پدرم 
_و وقتی فکر کردی بمبا تموم شدن همه چیو نابود کردی 
_اره
_نابود کردی که کسی نفهمه پس چرا بم گفتی 
_توکه به بقیه نمیگی تازه باید کمکم کنی 
_سعی میکنم

سارا_چرا مثل دیوونه ها رفتار میکنی از جمله اینکه عاشق اویزون کردن اجزای بدن به سقفی. 
_دیوونم چون 
چشماشو بستو یک لبخند زد 
_درکت میکنم که چرا نزاشتی بقیه از کارای پدرت با خبر شن
_دستت فکر کنم بهتر شده 
به دستم نگاه کردم رد کبودیا از بین رفته بودن و دردش نصف شده بود 
سارا_اوه مؤجزه کرد ، ممنونم
_اگه بت بگم ماخوام برم اتاق دیگه چی میگی
_کار عادیه
_و تو هم بام بیای 



لطفا نظر بدید










 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.