پارت اول

Just My Type : پارت اول

نویسنده: sarangi


نقش های اصلی :

لی سانگ کیونگ در نقش لی سوجین

سئو کانگ جون در نقش پارک دو هیون

کانگ ها نول در نقش کیم ته جون

کیم یه وون در نقش  مینا


*برای تصور بهتر میتونین عکس شخصیت های بالا رو تو گوگل سرچ و ببینین.^^

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

6 فوریه - سال 2003

مادر سوجین : سوک ته سریع آماده شو ممکنه دیر به مهمونی برسیم.

پدر سوجین : آه باشه اومدم...راستی این لباس چطوره؟

مادر سوجین : سوک ته بهتره که عصبیم نکنی...عجله کن.

پدر سوجین : خیلی خوب الان میام.

(صدای زنگ تلفن- مادر سوجین به سمت تلفن میره)

پدر سوجین : من جواب میدم...بله بفرمایید؟

مرد ناشناس : لی سوک ته بهتره از خونت دور نشی.

پدر سوجین : تو کی هستی؟

پدر دوهیون : نترس منو میشناسی.

پدر سوجین : ازت میخوام خودت رو معرفی کنی.

پدر دوهیون : باشه به زودی میفهمی  ولی بنظرم بهتره که الان گوشی رو قطع کنی و بری پیش همسرت.

(صدای بوق اشغال)

پدر سوجین : تو کی هستی با توام لعنتی جواب بده.

(صدای داد زدن مادر سوجین)

مادر سوجین : سوک ته...سوک ته

(پدر سوجین بر میگرده سمت صدا)

(یکسری وارد خونه میشن)

پدر سوجین : مین سو...شماها کی هستین ولم کنین ، گفتم ول کنین عوضیا.

پدر دوهیون : آقای لی سوک ته خیلی وقت بود شمارو ملاقات نکرده بودم...تقریبا میشه گفت 20 سالی شده ولی چه فایده وقتی منو یادت نیست.

پدر سوجین : پارک ایل شیک!

(پدر دوهیون میخنده)

پدر دوهیون : واو!! فکر نمیکردم منو یادت بیاد...خوب نمیخوام زیاد وقتتو بگیرم اومدم تا مین سو رو ازت بگیرم.

پدر سوجین : دهنتو ببند عوضی!

پدر دوهیون : مین سو شوهرت خیلی عصبانیه چطوری تونستی این همه مدت تحملش کنی؟

مادر سوجین : ایل شیک ازت میخوام کاری با سوک ته نداشته باشی.

پدر دوهیون : من کاری باهاش ندارم ولی اگه بخواد عصبیم کنه مجبور میشم کاری کنم که به ضررش تموم شه.

    ***********************************************************************************

(سوجین و برادر کوچیکش پشت نرده های پله قایم شدن)

برادر سوجین : نونا من میترسم.

سوجین : ساکت باش اونا نباید بفهمن که ما اینجاییم...میخوای با هم بازی کنیم؟

برادر سوجین : نه من فقط میخوام برگردم به اتاقم.

سوجین : آخه...

(سوجین کمی مکث میکنه)

سوجین : خیلی خوب دنبالم بیا فقط آروم.

   ***********************************************************************************

پدر دوهیون : مین سو من وقت ندارم عجله کن و با من بیا.

پدر سوجین : تو چطور جرعت میکنی همسرمو با خودت ببری؟!

پدر دوهیون : میدونی چیه...همون سالی که من از مین سو خوشم اومد تصمیم داشتم بهش اعتراف کنم تا با هم ازدواج کنیم ولی وقتی دیدم عاشق تو شده از فکرش بیرون اومدم ولی الان فهمیدم که اشتباه کردم من هروقت که اراده کنم میتونم به چیزی که میخوام برسم با اینکه میدونم دیر شده ولی اهمیتی برام نداره. زمان میتونه همه چیزو تغییر بده ولی وقتی باهاش بجنگی اونم نمیتونه هیچ غلطی کنه الانم برگشتم برای جبران کارهایی که تو گذشته نکردم.

پدر سوجین : ولی اون مادره تو نمیتونی یه مادرو از بچه هاش جدا کنی.

پدر دوهیون : فکر کردی برام مهمه؟!

پدر سوجین : تو هیچی نمیفهمی...تو یه حیوون کثیفی.

(پدر دوهیون از عصبانیت چاقوشو درمیاره و رو بدن پدر سوجین میذاره)

پدر دوهیون : خفه شو.

(مادر سوجین در حالی که گریه میکنه)

مادر سوجین : کافیه...من باهات میام.

پدر سوجین : مین سو!

(پدر دوهیون لبخند میزنه)

پدر دوهیون : کاش همون اول همچین تصمیمی میگرفتی خانوم مین سو.

مادر سوجین : سوک ته لطفا مراقب بچه ها باش.

(مادر سوجین و پدر دوهیون داشتن میرفتن که مادر سوجین چاقو رو از جیب پدر دوهیون برداشت)

پدر سوجین : مین سو تو داری چیکار میکنی؟

(مادر سوجین با چاقو به خودش ضربه زد و افتاد روی زمین - پدر سوجین رفت سمتش)

پدر سوجین : مین سو ... مین سو... با خودت چیکار کردی؟

(پدر سوجین مین سو رو درآغوش گرفت)

مادر سوجین : ببخشید.

(پدر سوجین عصبی شد و به سمت پدر دوهیون و زیر دستاش رفت)

پدر سوجین : موش های کثیف.

(پدر سوجین مورد حمله قرار گرفت)

پدر دوهیون : زود باشین از خونه خارج شین.

   **************************************************************************************

18 سال بعد :

برادر سوجین : بابااااااا ... من قبول شدم... بابا ، سوجین کجایین؟

(برادر سوجین در اتاق سوجین رو باز میکنه و میره داخل)

برادر سوجین : سوجین نونا پاشو ببین من قبول شدم...با توام.

سوجین : یانگ پجو {به معنی کاهو} وقتی خوابم بیدارم نکن کی میخوای بفهمی؟

برادر سوجین : سوجین اشتباه نکن من دیگه یانگ پجو نیستم من یه فیلسوفم.

(سوجین داد میزنه )

سوجین : یانگ...پ...جوووووووووووووو

برادر سوجین : ایش باشه بسه بابا کجاست؟

سوجین : نمیدونم.

برادر سوجین : کاش تو یه خانواده دیگه بدنیا میومدم.

(سوجین دراز کشیده بود پتو رو از روی سرش برداشت بلند شد و با دستش زد تو سر برادرش)

-اره کاش اصلا بدنیا نمیومدی تا کسی اذیت نشه...الانم از اتاقم برو بیرون.

(برادر سوجین از رو صندلی کنار تخت بلند شد در حین رفتن)

برادر سوجین : سوجین تو واقعا حسودی!

(سوجین داد میزنه)

سوجین : گفتم برو بیرون.

برادر سوجین : خیلی خوب رفتم.

(سوجین با خودش حرف میزنه)

سوجین : این احمق چطوری دانشگاه قبول شد؟!واقعا نمیفهمم... لی سوجین آدما با هم فرق دارن...اییی ولی بازم درک نمیکنم اون یانگ پجو چجوری قبول شذ!!!

(سوجین به گوشیش خیره شد)

سوجین : نه نه... من نمیتونم همچین کاری بکنم.اخخ ولی باید از یکی کمک بگیرم.

(زنگ میزنه به دوستش هانا)

دوست سوجین : سلام،بفرمایید.

سوجین : هانا منم سوجین.

دوست سوجین : شما؟

سوجین : شوخیت گرفته؟ منم سوجین.

دوست سوجین : سوجین؟ یادم نمیاد...خواهشا کارتونو بگید اگه مزاحمید به پلیس اطلاع بدم.

سوجین : هانا حالت خوبه ؟ دیوونه شدی؟

(دوست سوجین میخنده)

دوست سوجین : بازیگر خوبی میشم نه؟

سوجین : منو ترسوندی.

دوست سوجین : ببخشید...خوب حالا بگو چیکار داری؟

سوجین : هانا میخوام منو به اون کمپانی که توش کار میکنی معرفی کنی.

دوست سوجین : سوجین من نمیتونم صحبت کنم میتونی ساعت 6 بیای پارک نامسان؟

سوجین : اوم...باشه میبینمت.

        *************************************************************************************
خونه پارک ایل شیک

(دوهیون و پدرش داخل خونه)

پدر دوهیون : دوهیون.

(دوهیون کتاب رو از جلوی صورتش برداشت)

دوهیون : بله؟

پدر دوهیون : من میخوام که مدیریت شرکت رو به تو واگذار کنم.




دوهیون : چی؟ ولی من ...




پدر دوهیون : تا کی من باید تورو تو این وضع ببینم؟




دوهیون : بابا من قبلا هم گفتم از قبول کردن مسئولیت های بزرگ متنفرم!




پدر دوهیون : پارک دوهیون تو پسر منی و پسر من نباید همچین رفتاری با زندگیش داشته باشه.

دوهیون : بابا من از همون اول گفتم میخوام برم آمریکا.

(پدر دوهیون با خنده) 

پدر دوهیون : آمریکا؟! به نظرت چرا باید یه کشور پسر بی مسئولیتی مثل تورو راه بده؟

دوهیون : دوست دارم بدونم که دقیقا از من چی میخوای؟ من که میدونم قراره چیکار کنی.مثل قبل از خانوادت برای رسیدن به مقام و پول استفاده کنی.

(پدر دوهیون با عصبانیت)

پدر دوهیون : دوهیون.

دوهیون : چیه؟ این بار میخوای چه بلایی سر خانوادت بیاری؟ کشتن مامان برات کافی نبود؟حالا نوبت منه...وقتی اینقدر از ما بدت میومد میذاشتی همون سال از پیشت بریم.

پدر دوهیون : اگه برات زندگی تو آمریکا رو مهیا کنم چی؟

(دوهیون با خنده)

دوهیون : انتظار داری با حرفات رام شم؟حرفاتو باور نمی کنم.




پدر دوهیون : دوهیون تو باید تو شرکت من کار کنی.




دوهیون : بابا من نمیفهمم واقعا...




پدر دوهیون : دیگه نمیخوام بیشتر از این اصرار کنم...از فردا میری به اون شرکت لعنتی. تو که میدونی خانواده برام اهمیتی نداره پس بذار همه چی آروم بره جلو.

(دوهیون رفت به اتاقش - خودشو رو تخت انداخت و به سقف اتاق نگاه میکنه)

دوهیون : من که میدونم آخرش چی میشه.

(به عکس مادرش نگاه میکنه)

دوهیون : مامان کاش هیچوقت با این مرد آشنا نمیشد!

        ****************************************************************************************

پارک نامسان ساعت 6



(سوجین و دوستش هانا هم رو میبینن)




دوست سوجین : سوجینننن.




سوجین : هانا.




دوست سوجین : خوب حالا دقیق بگو موضوع چیه؟




سوجین : راستش برادرم...




(هانا حرف سوجین رو قطع کرد)

دوست سوجین : برای برادرت آقای لی اتفاقی افتاده ؟

سوجین : چی؟ آقای لی؟ فکر کنم اولین کسی هستی که اینطوری صداش می کنی!

دوست سوجین : سوجین تو خیلی با برادرت بد رفتار می کنی.




سوجین : دلیل طرفداریت ازش چیه هانا ؟

(دوست سوجین هول میکنه)




دوست سوجین : چی؟ هیچی...همینطوری




سوجین : خیلی خوب بذار وارد بحث اصلیمون بشیم...ببین من نمیتونم یه جا بشینم وببینم که برادر کوچیکترم دانشگاه سئول قبول شه و بره بالا و بالا تر وخواهر بزرگش که من باشم بره پایین و پایین تر و من بشینم پیش بابام و تا ابد به نصیحت هاش گوش کنم ... خیلی سخت و آزاردهندس حتی وقتی بهش فکر میکنم قلبم به درد میادو الان اینجام که ازت بخوام تو اون شرکت برام یه کاری پیدا کنی.




دوست سوجین : سوجین جدی آقای لی دانشگاه قبول شده؟!




(سوجین با خنده)

سوجین : دیدی؟خودتم باورت نشد.

دوست سوجین : نه نه...معلومه که باورم میشه مگه چیه ولی تو الان از من خواستی که بیای به شرکت تا با هم کار کنیم؟




سوجین : دقیقا.




دوست سوجین : متاسفم

سوجین : چی؟ تو حتی یه ثانیه هم روش فکر نکردی و جواب دادی.




دوست سوجین : سوجین شرکت ما کاملا پره...متاسفم.




سوجین : هیچ راهی نداره ؟




(هانا سرشو تکون میده - سوجین به قصد رفتن از روی صندلی بلند میشه)




سوجین : باشه همینطوری بذار دوستت ول بچرخه...هیچ اشکالی نداره.




دوست سوجین : باشه باشه یه روز باهام بیا ببینم چیکار میتونم برات کنم.

( سوجین با خوشحالی)

سوجین : هانا جدی میگی؟




(هانا سرشو به معنی آره تکون میده)




سوجین : خیلی خوب من دیگه میرم.




دوست سوجین : سوجین مراقب خودت باش...در ضمن به آقای لی بگو امیدوارم موفق باشن.

(سوجین با تعجب هانا رو نگاه میکنه )

سوجین : باشه حتما.




(هانا میره و سوجین با خودش حرف میزنه)




سوجین : چیزه امیدوار کننده ای برای من نداشت؟!...بعضی اوقات شک میکنم که دوستمه.


      *******************************************************************************************

خونه پارک ایل شیک

(صبح شد - دوهیون چشماش رو باز کرد و با کلی آدم رو به رو شد)




(با ترس)




دوهیون : شماها کی هستین؟ تو اتاق من چیکار میکنین؟

مرد خدمتکار : صبح بخیر قربان.




دوهیون : چی؟




مرد خدمتکار : خواهشا مسواک کنین و بعد سر میز صبحانه آماده بشین.

دوهیون : این دیگه چه کوفتیه؟برنامه هر روزتون همینه؟!




(کسی چیزی نمیگه)

دوهیون : با شماهام.




(بازم کسی چیزی نمیگه)




دوهیون : نکنه رباتی چیزی هستین؟چرا جواب نمیدین؟

(چیزی نمیگن)

دوهیون : دیگه واقعا دارم عصبانی میشم...پیرمرد با توام قراره هر روز ببینمتون؟

مرد خدمتکار : ببخشید ولی ما فقط از رئیس پارک دستور میگیریم.




دوهیون : حالا فهمیدم...بابام فرستادتتون.




(از رو تخت بلند میشه و در حین راه رفتن حرف میزنه)




دوهیون : ولی تا اونجایی که یادمه قرار بود من رئیس بشم...در هر صورت اگه دقت کنین من دست و پام سالمه و کارامو خودم میتونم انجام بده...شماها هم مرخصین.

(دوهیون از وسط خدمتکارا به طرف دستشویی میره که حس میکنه یک نفر پشتشه - برمیگرده و نگاه میکنه)




(مرد خدمتکارو دید - دستشو گذاشت رو شونه ی مرد)

دوهیون : ببین رفیق من کارامو خودم انجام میدم باشه؟ تو هم میتونی بری و استراحت کنی.

(داشت می رفت که دوباره برگشت)

دوهیون : و اینکه از این به بعد من بهت دستور میدم.

مرد خدمتکار : ساعت 6:45 صبح و فقط یک ربع مونده.

(دوهیون با تعجب برمیگرده)




دوهیون : یک ربع به چی مونده؟




مرد خدمتکار : لباسارو بیارین.

(بقیه خدمه لباسای دوهیون رو درمیارن)

دوهیون : هی چیکار دارین میکنین؟با توام!

مرد خدمتکار: قانون شماره 8 ما هیچگونه بی نظمی رو نمیپذیریم.

دوهیون : واقعا برام اهمیتی نداره...از همتون متنفرم.

          ***************************************************************************************

منشی پدر دوهیون : رئیس پارک پسرتون آماده شدن.




پدر دوهیون : این پسر شوخیش گرفته یا من باید جوره دیگه ای باهاش رفتار کنم...لعنتی...خیلی خوب زود برسونینش به شرکت.




منشی پدر دوهیون : بله قربان.




پدر دوهیون : در ضمن حواستون باشه که با چه کسایی ملاقات میکنه و تا میتونین مراقب باشین تا کسی از شرکت KT group وارد شرکتمون نشه اونا جاسوسای زیادی دارن.

منشی پدر دوهیون : بله قربان.

        *****************************************************************************************

شرکت

کارمند 1 : شنیدین امروز قراره یه رئیس جدید برامون بیاد؟




کارمند 2 : من امیدوارم رئیس آدم مهربون و خوشتیپی باشه.




دوست سوجین : من که شک دارم اگه آدم اون پسر باشه انتظار یه آدم وحشتناک و بدجنس رو باید داشته باشیم.

کارمند 2 : من خیلی دوست دارم زودتر ببینمش.




(سورا یکی از کارمندا وارد شرکت میشه)

کارمند 1 : سورا اومد...اهم اهم سلام خانوم سورا...خبرای جدید رو شنیدین؟

سورا : آره.


کارمند

2 : میگن خیلی آدم وحشتناکیه!


(سورا با لبخند)

سورا : من برای اخلاق رئیس کار نمیکنم که برام اهمیتی داشته باشه.

(سورا رفت سمت میزش)

کارمند 1 : من واقعا از این دختر بدم میاد.

(گوشیه دوست سوجین زنگ میخوره)




دوست سوجین : بچه ها من الان میام...بله بفرمایید.

سوجین : هانا منم...واقعا ببخشید من خواب موندم فکر کنم دیگه واسه اومدن خیلی دیر شده.

دوست سوجین : سوجین سریع بیا رئیس هنوز نیومده.




سوجین : چی؟! جدی میگی؟...من الان خودمو میرسونم.

    ************************************************************************************************

(سوجین و دوهیون همزمان به شرکت رسیدن - سوجین با عجله سمت شرکت دوید - دوهیون از ماشینش پیاده شد)

سوجین : اخخخ نفسم بند اومد...سوجین تو باید موفق بشی.




(دوهیون که پشت سوجین وایستاده بود)




دوهیون : ببخشید!

(سوجین برگشت)




(دوهیون عینکشو از روی چشمش برداشت)




(سوجین چند ثانیه محوش شد)

دوهیون : با شمام.

سوجین : آه...با من؟

دوهیون : بله.

سوجین : بفرمایید




دوهیون : من بخاطر رفت و آمد زیاد همه ی کارمندای اینجارو میشناسم اومم ولی تورو اولین باره میبینم...البته کارمندای بخش نظافت رو تا حالا ندیدم...اخ ببخشید وقتتو گرفتم.

سوجین : چی؟




(سوجین میخنده)

سوجین : هه این عوضی... پس تو هم یه ولگرده پولداری که همش میری تو شرکتا و سرک میکشی...حالا هم برو سر کارت تا وقت هردومون گرفته نشه تا الانم کلی وقت از دست دادم...بخاطر حرفای الکی و مسخرت.

دوهیون : هه... واقعا داری میری رو مخم...تو چطور جرعت میکنی با رئیس شرکت اینطوری حرف بزنی؟


(سوجین خودشو جمع میکنه و باتعجب)




سوجین : ر...ئیس؟




( دوهیون اشاره به منشیش)

دوهیون : هی تو...این دختر رو بنداز بیرون.

سوجین : نه...نه...خواهش میکنم منو ببخشین من نمیدونستم شما کی هستین.

(دوهیون سوجین رو نگاه میکنه)




دوهیون : خب حالا بگو کی هستی؟




(سوجین نفس عمیق میکشه)

سوجین : من لی سوجین هستم رئیس.




دوهیون : سوجین؟...میشناسمت؟




(سوجین سرشو به معنی نه تکون میده)




سوجین : من اومدم تا اینجا کار کنم یعنی اگه شما اجازه بدین.

دوهیون : پس در اصل تو اینجا کار هم نمیکنی؟جالبه!




(دوهیون دستشو میذاره رو سره سوجین - سوجین تعجب میکنه - فاصله بینشون کم میشه)




دوهیون : متاسفم...فکر نکنم به کسی نیاز داشته باشم.

سوجین : میدونستم.




دوهیون : چیزی گفتی؟




سوجین : نه...نه.

(دوهیون به در اشاره میکنه)

دوهیون : میتونی از اون در بری بیرون.

(سوجین با نگرانی جلوی دوهیون زانو میزنه)

سوجین : ازتون میخوام فقط یه فرصت به من بدین...اصلا حقوق نمیگیرم فقط یک ماه به من فرصت بدین قول میدم خودمو بهتون ثابت کنم.




دوهیون : بلند شو.








سوجین : نه تا وقتی که قبول نکنین بلند نمیشم.

دوهیون : بهت میگم بلند شو.




(سوجین بلند نمیشه)

دوهیون : اییییی تا الانم خیلی دیر کردم.




(دوهیون خم میشه دست سوجینو میگیره و بلندش میکنه از فاصله کم بینشون نفساشون به هم برخورد میکرد-دوهیون متوجه تپش قلبش شد - به هم خیره میشن)




این داستان ادامه دارد...











دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.