عنوان

Magical Universe : عنوان

نویسنده: saraalimohammadi1389

امیلی: نه نه مرقب باش کاترینا! اون پسر رعد و برقیه تواناییش تو یک سطح متفاوتیه. نههههه کاترینا پشت سرت . دیگه گیاهم جون نداره . نههههه 
خیلی خب گیج نشید وقتشه که برگردیم به دو ماه قبل البته درباره ماه زمینی حرف نمیزنم من الان تو یک بعد دیگم! 
گادی:(اون شب اتفاق شومی افتاد که از درک مردم زمین به دور بود! )( گادی تا یک جایی داستان رو تعریف میکنه) 
مامان امیلی: پاشوووو دیگه هی مفت میخوری و میخوابی خیر سرت داره 15 سالت میشه هیچ چیزی هم بارت نیست. عهههه اون لامصب بزن کنار خورشید لامصب درومده.( لامصب تیکه کلامشه) 
( امیلی پتو رو روی سرش میکشه ) 
امیلی: خب پاشم چیکار کنم؟ فتوسنتز کنم؟!
م.امیلی: اخبار لامصب میگه فردا یه بارون بد میاد. فکر کنم حالا که تصمیم گرفتی فتوسنتز کنی برات مفید باشه اون بارون!
امیلی: نباید باهاش بحث میکردم.
م.امیلی: چیزی گفتی؟
امیلی:هان نه نه هیچی
م.ایمیلی: حالا اگه امر دیگری ندارید برید به برنامه ی فتوسنتز کردنتون برسید!
ایمیلی: میرم اماده میشم ومیرم مدرسه تو را به این فکر میکنم که واقعا قراره توی این هوای گرم بارون بیاد؟
نور خورشید چشمام رو عضیت میکنه و گرمایه سوزانش هم دست از سرم بر نمیداره.
بالاخره به مدرسه رسیدم و رفتم داخل مدرسه زنگ اول اینگیلیسی و بعدشم ریاضی داشتم بعدشم زنگ ناهار خورد ورفتم به طرف سالن غذاخوری کاترینا(بهترین دوستم)اود جلو وسلام کرد منم جوابش را دادم.
رفتیم غذامون رو گرفتیم و نشستیم سر یک میز و درمورد درسهاو هوای گرم صحبت کردیم.
وسط صحبت هایمان در بارهی اینکه جادو وجود دارد یا نه هم صحبت کردیم ورفتیم سرکلاس درس و بعدشم زنگ خورد ورفتیم خونه به پدرو مادرم سلام کردم و رفتم اتاقم و پریدم رو تخت هوا کمی خنک تر شده بود بعد کمی استراحت رفتم تو مبایلم کاترینا بهم اس ام اس داده بود. برام نوشته بود:سلام امشب بچه ها یه پارتی را انداختن!
تو هم حتما بیا !پس توی پارک همیشگی ساعت 7 می بینمت!
منم پیام دادم باشه حتما.نگاهی به ساعت کردم6بود!رفتم اماده شدم و راه افتادم و به پارک رسیدم و رز و کاترینا و جولیکا رو دیدم و به هم سلام دادیم و باهم کلی حرف زدیم.
پارتی تموم شد داشتیم میرفتیم خانه که متوجه یک نور سبز رنگ شدیم اونهمه جا می پیچید ومن نمی دونستم اون سرآغاز همه ی ماجراهاهست!
1ماه گذشت ودانشمندان فهمیدن اتفاقی عجیب و مرموزی افتاده و چند تا هسته ی گیاه و میوه سراسر دنیا پخش شدن که به انسان ها قدرت های خاص میدهند!
از آن به بعد یگر همه دنبال گیاه های جادویی بودند.ایمیلی:امروز  مدرسه می خواد مارو به نمایشگاه گل و گیاه ها ببرد .
من وکاترین باهم به سوی انجا رفتیم انجا خیلی خلوت بود و تقریبا فقط ما بودیم با کاترین رز و جولیکا رفتیم تا کمی دورو برو بگردیم تابه یک گیاه عجیب ریسیدیم که مقداری از ان گیاه بوته مانند امد وساق دستای مارو گرفت کمی میسوختدکه









































دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.